پدیده گذار به دموکراسی یکی از مهمترین تحولات سیاسی قرن بیستم محسوب میشود. ساموئل هانتینگتون، اندیشمند برجسته علوم سیاسی، در کتاب «موج سوم: دموکراتیزاسیون در اواخر قرن بیستم» (1991) کوشید تا با نگاهی تحلیلی، روند جهانی تغییر رژیمها از اقتدارگرایی به نظامهای دموکراتیک را توضیح دهد. او با تقسیم تاریخ دموکراسیسازی به سه موج عمده، موج سوم را مهمترین و فراگیرترین جریان سیاسی نیمه دوم قرن بیستم دانست. این مقاله با تمرکز بر کتاب هانتینگتون، ابتدا چارچوب نظری او را معرفی میکند، سپس عوامل پیدایش موج سوم، الگوهای گذار به دموکراسی، مطالعات موردی از کشورها و در نهایت نقدها و محدودیتهای این نظریه را بررسی مینماید. یافتههای مقاله نشان میدهد که نظریه هانتینگتون علیرغم ارائه تصویری جامع و الهامبخش، با کاستیهایی همچون سادهسازی شرایط فرهنگی و اقتصادی روبهروست. در نهایت نتیجه گرفته میشود که موج سوم نه پایان تاریخ دموکراسی بلکه فصلی گذرا در مسیر تحولات سیاسی جهان بوده است.
بحران حکومتهای دموکراتیک: بازخوانی انتقادی یک متن کلاسیک علوم سیاسی
شایان طالع ماسوله
دههی ۱۹۷۰ میلادی برای بسیاری از دموکراسیهای صنعتی غربی دههای بحرانی و تعیینکننده بود. افزایش مطالبات اجتماعی، تورم اقتصادی، گسترش جنبشهای اعتراضی و فرسایش اقتدار سیاسی نخبگان، چهرهی تازهای از چالشهای دموکراسی را نمایان کرد. در چنین زمینهای، کمیسیون سهجانبه (Trilateral Commission) گزارشی را سفارش داد که بعدها با عنوان The Crisis of Democracy (۱۹۷۵) منتشر شد و به یکی از متون کلاسیک علوم سیاسی بدل گردید. نویسندگان گزارش ـ میشل کروزیه، ساموئل هانتینگتون و جوجی واتانوکی ـ استدلال کردند که نظامهای دموکراتیک زیر فشار مطالبات فزاینده دچار overload یا «بار بیش از ظرفیت» شدهاند و توان پاسخگویی مؤثر به شهروندان را از دست دادهاند.
این مقاله با رویکردی انتقادی و تحلیلی، به بازخوانی عمیق این گزارش میپردازد. ابتدا مفهوم overload در بستر نظریهی «حکومتپذیری» (governability) و پیوند آن با نظریههای هابرماس، شومپیتر و کروچ بررسی میشود. سپس با مطالعهی تاریخی سه منطقهی آمریکا، اروپای غربی و ژاپن، نشان داده میشود که چگونه افزایش مشارکت و مطالبهگری اجتماعی، ساختار دولتها را در دههی ۱۹۷۰ به چالش کشید. در ادامه، دیدگاههای انتقادی محافظهکاران، لیبرالها و چپگرایان تحلیل میشود تا روشن گردد که بحران دموکراسی تا چه حد در خود مفهوم «مشارکت سیاسی» ریشه دارد.
در پایان، مقاله با تطبیق وضعیت امروز دموکراسیهای غربی ـ از ظهور پوپولیسم و بیاعتمادی عمومی تا نقش شبکههای اجتماعی ـ استدلال میکند که مسئلهی اساسی نه در «افراط مردم در سیاست» بلکه در «کاستی ظرفیت نهادی دولتها» است. دموکراسیها تنها زمانی پایدار خواهند بود که بتوانند میان مشارکت گسترده و توان حکمرانی (governance capacity) توازن برقرار کنند.
کتاب نظم سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی ساموئل هانتینگتون نقدی بر نظریههای نوسازی ارائه میدهد و نهادسازی سیاسی را بهعنوان پیششرط ثبات و توسعه معرفی میکند. او نشان میدهد که رشد اقتصادی و مشارکت اجتماعی بدون نهادهای کارآمد میتواند به بیثباتی و فروپاشی سیاسی منجر شود.
برخورد تمدن ها: تحلیل و نقد نظریه برخورد تمدنها ساموئل هانتینگتون
شایان طالع ماسوله
در واپسین سالهای قرن بیستم، جهان در حال عبور از دوران جنگ سرد و ورود به نظمی تازه در روابط بینالملل بود. در چنین فضایی، نظریهپردازی آمریکایی به نام ساموئل هانتینگتون، با انتشار مقالهای در نشریه Foreign Affairs در سال ۱۹۹۳، توجه بسیاری را به خود جلب کرد. مقالهی او، با عنوان «برخورد تمدنها؟»، نظریهای نو ارائه میداد که مدعی بود در آینده، نبردهای اصلی نه بر سر ایدئولوژی یا اقتصاد، بلکه میان تمدنها رخ خواهد داد. این نظریه، بعدها در قالب کتابی با عنوان برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی (۱۹۹۶) گسترش یافت.
اشتباه نکنید، غرور و بدبینی را باصلابت و خرد اشتباه نگیرید.
سیاست «نخست آمریکا»ی ترامپ واقعگرایی نیست
جاناتان کرشنر
برخی ناظران ادعا کردهاند که دولت دوم دونالد ترامپ نشاندهنده احیای واقعگرایی در سیاست خارجی آمریکا است. «رابرت اوبراین» که در دولت اول ترامپ بهعنوان مشاور امنیت ملی خدمت کرد، در مقالهای در فارن افرز با اشتیاق از «بازگشت واقعگرایی با طعم جکسونی» سخن گفت. این دیدگاه بهشدت اشتباه است. واقعگرایان اغلب با یکدیگر اختلافنظر دارند، گاهی بهشدت، درباره بهترین مسیر عمل، بنابراین تعریف یک «سیاست خارجی واقعگرایانه» آسان نیست. اما بهراحتی میتوان گفت چه چیزی واقعگرایی نیست—و نسخه «نخست آمریکا»ی دونالد ترامپ واقعگرایی نیست.