روزشمار تحلیلی جنگ آمریکا–اسرائیل و ایران بر پایه دادهها و گزارشهای اندیشکدهها، مراکز پژوهشی و رسانههای بینالمللی غیرایرانی
مقدمه: جنگی که پیش از آغاز، در سطح تحلیل آغاز شده بود
جنگها، برخلاف آنچه در روایتهای رایج تصور میشود، با نخستین انفجار آغاز نمیشوند. آنها پیشتر، در لایهای عمیقتر شکل میگیرند، در گزارشهایی که هنوز به تیتر تبدیل نشدهاند، در اختلافهای ظریفی که در زبان تحلیلگران پدیدار میشود، و در جابهجاییهایی که در ادراک تهدید رخ میدهد. آنچه در اواخر فوریه ۲۰۲۶ در خاورمیانه به یک درگیری آشکار انجامید، از همین جنس بود.
در سطح رسانهای، تصویر غالب چیزی جز یک «تنش قابل مدیریت» نبود. خبرگزاری رویترز و روزنامه والاستریت ژورنال از تداوم تماسهای دیپلماتیک سخن میگفتند. فایننشیال تایمز نیز از پیشرفتهایی شکننده اما واقعی در گفتوگوهای غیرمستقیم خبر میداد. در این سطح، هنوز میشد تصور کرد که بحران، در چارچوب ابزارهای دیپلماتیک قابل مهار است.
اما در لایهای دیگر، لایهای که بیشتر در اندیشکدهها و محافل راهبردی بازتاب مییافت، روایت متفاوتی در حال شکلگیری بود. در گزارشهای منتشرشده توسط مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی و شورای آتلانتیک، این نگرانی بهوضوح مطرح میشد که استمرار روند دیپلماتیک، در غیاب فشار مؤثر، میتواند به تثبیت موقعیت راهبردی ایران منجر شود. در این چارچوب، دیپلماسی نه لزوماً راهحل، بلکه «وقفهای پرریسک» در روند مهار تلقی میشد.
این نوع نگاه، ریشه در سنتی دارد که در نظریههای رئالیستی روابط بینالملل صورتبندی شده است. در آثار نظری جان میرشایمر و استفن والت، بارها بر این نکته تأکید شده که قدرتهای بزرگ، در مواجهه با احتمال تثبیت یک رقیب، اغلب بهجای پذیرش وضعیت موجود، بهدنبال تغییر آن برمیآیند، حتی اگر این تغییر، هزینههایی غیرقابل پیشبینی به همراه داشته باشد (Mearsheimer, 2001; Walt, 1987).
در سوی دیگر، در تحلیلهای غیرغربی، خوانشی متفاوت از همان وضعیت ارائه میشد. در گزارشهای موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین و پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای، تأکید بر این بود که تمرکز بیش از حد بر ابزار نظامی، میتواند به نادیده گرفتن الگوهای نوظهور جنگ منجر شود، الگوهایی که در آنها، پراکندگی، تابآوری و فرسایش، نقش تعیینکنندهتری نسبت به برتری فناورانه ایفا میکنند. در روسیه نیز، تحلیلگران نزدیک به مجمع گفتگوی والدای و شورای امور بینالمللی روسیه، این وضعیت را نه صرفاً یک بحران منطقهای، بلکه بخشی از رقابت گستردهتر برای بازتعریف نظم ژئوپلیتیکی در خاورمیانه تفسیر میکردند.
به این ترتیب، پیش از آنکه نخستین موشک شلیک شود، یک شکاف تحلیلی عمیق وجود داشت: آیا آنچه در حال شکلگیری است، یک بحران قابل مدیریت است؟ یا نقطه آغاز یک تغییر ساختاری در منطق قدرت؟
میان روایت و بازسازی: این متن چه میکند؟
متنی که در ادامه میآید، نه یک گزارش رسمی است و نه بازتاب یک منبع واحد. این متن، تلاشی است برای بازسازی یک روند پیچیده، بر پایه تلفیق سه لایه:
نخست، دادههای منتشرشده در رسانههای بینالمللی، از رویترز، بیبیسی، نیویورک تایمز تا گاردین، میدل ایست آی و دیگر منابع خبری با رویکردهای متفاوت.
دوم، تحلیلهای اندیشکدههای متنوع، از نهادهای غربی مانند موسسه رَند، بنیاد کارنگی برای صلح بینالملل و موسسه بروکینگز، تا مراکز غیرغربی مانند موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین، پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای، شورای امور بینالمللی روسیه و مجمع گفتگوی والدای.
و سوم، چارچوبهای نظری در حوزه مطالعات راهبردی، بهویژه سنت رئالیسم، نظریههای جنگ نامتقارن، و ادبیات جنگهای چند دامنهای.
در این بازسازی، هیچ روایت واحدی بهعنوان «حقیقت نهایی» پذیرفته نمیشود. هر روایت، در کنار روایت دیگر قرار میگیرد؛ و هر تحلیل، در معرض سنجش با چارچوبهای نظری قرار میگیرد. هدف، نه قطعیت، بلکه نزدیک شدن به فهم یک واقعیت پیچیده است.
پرسش محوری: اهداف چه بودند و چه شد؟
در اغلب تحلیلها، این نکته مشترک است که عملیات آغازشده، صرفاً یک اقدام تاکتیکی محدود نبود. حتی در محتاطانهترین ارزیابیها، مانند گزارشهای موسسه رَند و بنیاد کارنگی برای صلح بینالملل، تأکید میشود که چنین عملیاتهایی معمولاً در چارچوب اهداف راهبردی گستردهتری تعریف میشوند. اما درباره ماهیت این اهداف، اجماع وجود ندارد.
در برخی تحلیلهای جریان اصلی غربی، تمرکز بر مهار برنامههای نظامی و محدودسازی نفوذ منطقهای است. در مقابل، در خوانشهای انتقادیتر، مانند آنچه در گاردین یا میدل ایست آی دیده میشود، بحثهایی درباره اهداف عمیقتر نیز مطرح شده است: از تلاش برای تغییر رفتار ساختاری گرفته تا بازتعریف موازنه قدرت در سطح منطقه.
در این میان، برخی تحلیلگران با رویکرد رئالیستی، این جنگ را در چارچوبی وسیعتر میبینند: تلاشی برای تغییر شرایطی که در آن، یک بازیگر منطقهای توانسته است بدون تقابل مستقیم، نفوذ خود را گسترش دهد. اما نکته کلیدی اینجاست: هیچیک از این تفسیرها، بهتنهایی کافی نیستند. و دقیقاً همین چندلایگی است که این جنگ را به موضوعی پیچیده برای تحلیل تبدیل میکند.
چرا روزشمار؟
انتخاب فرم «روزشمار» در این متن، یک انتخاب صرفاً روایی نیست، بلکه یک ضرورت تحلیلی است. در جنگهای مدرن، آنچه تعیینکننده است، نه یک لحظه، بلکه روندی است که در طول زمان شکل میگیرد. تصمیمها، واکنشها، پیامدها، همگی در یک زنجیره زمانی معنا پیدا میکنند. روزشمار این امکان را فراهم میکند که فاصله میان «تصور اولیه» و «واقعیت نهایی» دیده شود؛ و نشان دهد چگونه یک عملیات طراحیشده، به یک وضعیت پیچیده و پیشبینیناپذیر تبدیل میشود.
آغاز
این متن با یک نتیجه آغاز نمیشود، بلکه با یک فرض شروع میکند: اینکه آنچه در اواخر فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، صرفاً یک عملیات نظامی نبود، بلکه آزمونی بود برای سنجش این پرسش: آیا الگوهای مسلط قدرت، برتری فناورانه، سرعت و تمرکز، هنوز میتوانند نتیجه را تعیین کنند؟ یا جهان وارد مرحلهای شده است که در آن، تابآوری، پراکندگی و مدیریت زمان، نقش تعیینکنندهتری دارند؟ برای دیدن پاسخ، باید به روز نخست بازگردیم.
بخش اول: از آستانه توافق تا لحظه گسست
در واپسین روزهای فوریه ۲۰۲۶، منطقه در وضعیتی قرار داشت که اگر تنها از سطح رسانهای به آن نگاه میشد، بیش از آنکه نشانهای از جنگ در آن دیده شود، ردپای یک «تعادل ناپایدار اما قابل مدیریت» به چشم میآمد. گزارشهای منتشرشده در خبرگزاری رویترز و روزنامه والاستریت ژورنال از ادامه تماسهای دیپلماتیک و تلاش برای حفظ مسیر گفتوگو حکایت داشتند. همزمان، فایننشیال تایمز به نقل از منابع اروپایی از پیشرفتهایی محدود اما واقعی در چارچوب مذاکرات غیرمستقیم سخن میگفت؛ پیشرفتهایی که اگرچه شکننده، اما از نگاه برخی دیپلماتها «کافی برای جلوگیری از تشدید فوری» ارزیابی میشدند.
در این سطح، روایت غالب چنین بود: تنش بالا است، اما هنوز در مدار مهار قرار دارد. اما این تصویر، تنها یکی از لایههای واقعیت بود. در لایهای عمیقتر، جایی که تحلیلگران راهبردی و اندیشکدهها به بازخوانی روندها میپرداختند، برداشت متفاوتی در حال شکلگیری بود. در گزارشهای شورای روابط خارجی (آمریکا) و شورای آتلانتیک، این نگرانی بهصراحت مطرح میشد که تداوم مسیر دیپلماتیک، در صورت فقدان فشار مؤثر، میتواند به تثبیت موقعیت راهبردی ایران منجر شود. در این چارچوب، دیپلماسی نه بهعنوان راهحل، بلکه بهعنوان «وقفهای پرهزینه» در روند مهار تلقی میشد.
چنین برداشتی، در خلأ شکل نمیگیرد. ریشههای آن را میتوان در سنت رئالیستی روابط بینالملل جستوجو کرد؛ سنتی که در آثار جان میرشایمر بر «تمایل قدرتهای بزرگ به جلوگیری از ظهور یا تثبیت رقبای منطقهای» تأکید دارد (Mearsheimer, 2001). در همین راستا، استفن والت نیز در نظریه «موازنه تهدید» نشان میدهد که آنچه واکنش قدرتها را برمیانگیزد، صرفاً قدرت نیست، بلکه ادراک از تهدید است (Walt, 1987). در چنین چارچوبی، حتی پیشرفت محدود یک بازیگر منطقهای میتواند بهعنوان تهدیدی ساختاری تفسیر شود، تهدیدی که در نگاه برخی تصمیمگیران، باید پیش از تثبیت، مهار شود.
در سوی دیگر، تحلیلهای غیرغربی از همان وضعیت، تصویری متفاوت ارائه میدادند. در گزارشهای موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین و پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای تأکید بر این بود که هرگونه اقدام نظامی، نهتنها به مهار منجر نخواهد شد، بلکه میتواند به فعال شدن الگوهای پاسخ نامتقارن بینجامد؛ الگوهایی که در آنها، میدان نبرد بهطور قابل توجهی گسترش مییابد و از کنترل خارج میشود. در این نگاه، مسئله اصلی نه «توان ضربه زدن»، بلکه «توان ادامه دادن» بود، تفاوتی که در ادامه جنگ، اهمیت خود را آشکار کرد. در روسیه نیز، تحلیلگران نزدیک به مجمع گفتگوی والدای و شورای امور بینالملل روسیه این وضعیت را در چارچوبی وسیعتر میدیدند: نه صرفاً یک بحران منطقهای، بلکه بخشی از رقابت گستردهتر برای بازتعریف نظم ژئوپلیتیکی. در این خوانش، هرگونه درگیری، صرفاً یک رویداد نظامی نبود، بلکه حلقهای از زنجیرهای بزرگتر در تحول نظم بینالملل محسوب میشد.
به این ترتیب، در روز ۲۷ فوریه، دو روایت همزمان وجود داشتند: روایتی که از امکان مهار تنش سخن میگفت، و روایتی که از نزدیک شدن به یک گسست اجتنابناپذیر خبر میداد. تصمیم، در میان این دو روایت گرفته شد.
لحظه تصمیم: جنگ در اوج دیپلماسی
آنچه این روز را به نقطه عطف تبدیل میکند، نه صرفاً تصمیم به آغاز عملیات، بلکه زمان این تصمیم است. برخلاف بسیاری از جنگها که پس از فروپاشی کامل دیپلماسی آغاز میشوند، در اینجا تصمیم در شرایطی اتخاذ شد که دیپلماسی هنوز در جریان بود. در تحلیلهای بعدی چتم هاوس، این وضعیت بهعنوان نمونهای از «جنگ پیشدستانه در شرایط تداوم دیپلماسی» توصیف شد، وضعیتی که در آن، ادامه گفتوگو نه بهعنوان فرصت، بلکه بهعنوان تهدیدی برای تثبیت وضعیت موجود ادراک میشود. این همان نقطهای است که تحلیل ساختاری جای خود را به تصمیم عملیاتی میدهد.
در برخی خوانشهای انتقادیتر، بهویژه در گاردین و میدل ایست آی پرسشهایی فراتر از چارچوب رسمی اهداف مطرح شد: آیا این عملیات صرفاً برای مهار یک تهدید فوری طراحی شده بود، یا بخشی از تلاشی گستردهتر برای بازتعریف موازنه قدرت در منطقه؟ پاسخ قطعی وجود نداشت. اما همین ابهام، از همان ابتدا به یکی از ویژگیهای اصلی این جنگ تبدیل شد.
شب ۲۷ فوریه: نمایش برتری
در ساعات پیش از آغاز حمله، منطقه شاهد یکی از سنگینترین آرایشهای نظامی سالهای اخیر بود. گزارشهای بیبیسی و واشنگتن پست از استقرار گسترده ناوگان هواپیمابر، هواگردهای پیشرفته و شبکهای پیچیده از سامانههای پشتیبانی خبر میدادند. این آرایش، در چارچوب دکترین «برتری فناورانه» قابل فهم بود، دکترینی که بر سرعت، دقت و تمرکز قدرت برای ایجاد شوک اولیه تکیه دارد. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی این وضعیت بهعنوان «آمادهسازی برای یک عملیات چنددامنهای فشرده» توصیف شد؛ عملیاتی که هدف آن، ایجاد حداکثر اثر در حداقل زمان است. این همان منطقی است که در ادبیات نظامی با عنوان «shock and awe» شناخته میشود، راهبردی که بر فروپاشی سریع اراده و ساختار فرماندهی دشمن تأکید دارد.
با این حال، حتی در همین مرحله نیز، دیدگاههای متفاوتی وجود داشت. در تحلیلهای آسیایی، بهویژه در موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین، هشدار داده شده بود که تمرکز بیش از حد بر «شوک اولیه»، در برابر ساختارهایی که بر پراکندگی و تابآوری استوارند، ممکن است به نتیجهای متفاوت از انتظار منجر شود. در اینجا، یک شکاف مفهومی شکل گرفت: برتری بهعنوان «توان ضربه زدن»، در برابر برتری بهعنوان «توان دوام آوردن».
۲۸ فوریه، ساعت ۱:۱۵ بامداد: آغاز
در ساعت ۱:۱۵ بامداد، حمله آغاز شد. موج نخست، از نظر حجم، سرعت و هماهنگی، در چارچوب همان دکترین «shock and awe» قابل تحلیل بود. گزارشهای اولیه در رویترز، نیویورک تایمز و والاستریت ژورنال بر دقت حملات، حجم آتش و عنصر غافلگیری تأکید داشتند و تصویری از یک عملیات مؤثر و حسابشده ارائه میدادند. در تحلیلهای اولیه شورای آتلانتیک و شورای روابط خارجی (آمریکا) نیز، این مرحله بهعنوان تحقق الگوی کلاسیک «برتری در شروع» تفسیر شد، الگویی که در آن، طرف مهاجم تلاش میکند در ساعات نخست، مسیر جنگ را تعیین کند. اما این تصویر، دوام نیاورد.
ساعات نخست: آغاز واگرایی
با گذشت چند ساعت، نشانههایی ظاهر شد که با تصویر اولیه همخوانی نداشت. در تحلیلهای اولیه موسسه رَند، اشاره شد که علیرغم شدت حملات، نشانهای از فروپاشی کامل ساختار فرماندهی دیده نمیشود. در عوض، الگوی متفاوتی در حال شکلگیری بود: گذار از تمرکز به پراکندگی. در گزارشهایی در فایننشیال تایمز به این نکته اشاره شد که برخی واحدها، بهجای از کار افتادن، در حال تغییر شیوه عمل خود هستند، حرکتی از تمرکز به انعطاف. این همان الگویی است که در ادبیات نظامی بهعنوان «تابآوری شبکهای» شناخته میشود.
در اینجا، تحلیل نظری اهمیت پیدا میکند. بری پسن در آثار خود درباره دکترین نظامی نشان میدهد که موفقیت عملیاتهای سریع، به میزان زیادی به فروپاشی سریع سیستم فرماندهی وابسته است؛ و اگر این فروپاشی رخ ندهد، جنگ بهسرعت وارد فاز فرسایشی میشود (Posen, 1984). همزمان، تحلیلگران در مجمع گفتگوی والدای این وضعیت را نشانهای از حرکت سریع درگیری بهسمت یک الگوی فرسایشی تفسیر کردند، الگویی که در آن، نتیجه نه در ساعات نخست، بلکه در طول زمان تعیین میشود.
پایان روز نخست: شکست «لحظه تعیینکننده»
تا پایان روز ۲۸ فوریه، یک واقعیت بهتدریج روشن شد: لحظهای که قرار بود تعیینکننده باشد، لحظه شوک، نتوانسته بود جنگ را به پایان برساند. در تحلیلهای چتم هاوس از این وضعیت بهعنوان «لغزش سریع بهسوی جنگ فرسایشی» یاد شد. همزمان، در گزارشهای بنیاد کارنگی برای صلح بینالملل تأکید شد که عدم تحقق فروپاشی سریع، میتواند به تغییر ماهیت جنگ منجر شود. در اینجا، فاصله میان «طراحی» و «واقعیت» آغاز شد.
بخش دوم: روزهای ۲ تا ۷
شکستن برتری، بازتعریف میدان و آغاز منطق فرسایش
اگر روز نخست را بتوان «لحظه طراحی» نامید، روزهای دوم تا هفتم را باید «آغاز واگرایی» دانست، جایی که فاصله میان آنچه قرار بود رخ دهد و آنچه در عمل شکل گرفت، بهتدریج آشکار شد. در این بازه، نه یک تحول ناگهانی، بلکه یک تغییر تدریجی اما بنیادین رخ داد: جنگ از منطق «شوک و پایان سریع» به منطق «امتداد، انطباق و فرسایش» حرکت کرد.
در روز دوم، هنوز بخش قابلتوجهی از روایت رسانهای بر تداوم برتری اولیه تأکید داشت. گزارشهای خبرگزاری رویترز و روزنامه والاستریت ژورنال همچنان از «پیشرفت عملیات» سخن میگفتند و این تصور را تقویت میکردند که تنها زمان برای تکمیل نتایج اولیه لازم است. در این سطح، روایت غالب هنوز تغییر نکرده بود. اما در سطح عملیاتی، نشانههایی ظاهر میشد که با این تصویر همخوانی نداشت. پاسخ ایران، برخلاف الگوی کلاسیک «ضربه متقارن فوری»، در قالبی پراکنده، چندلایه و جغرافیایی گسترده شکل گرفت. این پاسخ نه در یک نقطه، بلکه در شبکهای از نقاط تعریف میشد؛ نه در یک زمان، بلکه در امتداد زمان.
در تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی این الگو بهعنوان «گسترش میدان نبرد به عمق شبکه عملیاتی» توصیف شد، به این معنا که هدف، صرفاً پاسخ به حمله نبود، بلکه تغییر دادن محدودهای بود که جنگ در آن تعریف میشود. در اینجا، جنگ از یک میدان مشخص، به یک «سیستم درهمتنیده» تبدیل میشد. این تغییر را میتوان در چارچوب نظری توماس شلینگ نیز فهم کرد؛ جایی که او نشان میدهد در بسیاری از منازعات، قدرت نه در نابودی مستقیم، بلکه در توانایی شکلدهی به انتخابهای طرف مقابل نهفته است (Schelling, 1966). در چنین وضعیتی، گسترش میدان، خود نوعی اعمال قدرت است، زیرا دامنه تصمیمگیری را برای طرف مقابل پیچیدهتر میکند.
روز سوم: هدفگیری «کارکرد» بهجای «سازه»
تا روز سوم، الگوی پاسخ وضوح بیشتری یافت. در تحلیلهای موسسه رَند، به یک تغییر مهم اشاره شد: گذار از هدفگیری «پلتفرمها» به هدفگیری «توانمندسازها». به بیان دیگر، تمرکز نه بر نابودی مستقیم سامانههای اصلی، بلکه بر تضعیف عناصری قرار گرفت که این سامانهها را کارآمد میکردند. در گزارشهای منتشرشده در فایننشیال تایمز و واشنگتن پست به اختلالاتی در برخی چرخههای عملیاتی اشاره شد، اختلالاتی که در ظاهر محدود بودند، اما در منطق عملیاتی اهمیت بالایی داشتند. این همان جایی است که جنگ از «تخریب» به «اختلال» تغییر جهت میدهد.
در این نقطه، تحلیلهای لاورنس فیدمن اهمیت پیدا میکند. او در بررسی جنگهای مدرن تأکید میکند که در بسیاری از موارد، پیروزی نه از طریق نابودی کامل نیروها، بلکه از طریق مختل کردن توانایی آنها برای عمل بهدست میآید (Freedman, 2013). این دقیقاً همان الگویی بود که در این مرحله از جنگ قابل مشاهده شد. در تحلیلهای روسی، بهویژه در مجمع گفتگوی والدای، این رویکرد بهعنوان «جنگ علیه کارکرد سیستم» توصیف شد، رویکردی که هدف آن، کاهش تدریجی کارایی است، نه نابودی فوری.
روز چهارم: ظهور اصطکاک
در روز چهارم، آنچه تا پیش از آن بهصورت نشانه دیده میشد، به یک الگوی قابل تشخیص تبدیل شد. عملیاتها ادامه داشتند، اما دیگر با همان ریتم اولیه پیش نمیرفتند. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی از این وضعیت با عنوان «اصطکاک عملیاتی» یاد شد، مفهومی که ریشه در نظریههای کلاسیک جنگ دارد. اصطکاک، به زبان ساده، به مجموعه عواملی گفته میشود که مانع اجرای بینقص یک طرح نظامی میشوند: تأخیر، اختلال، عدم قطعیت، و پیچیدگی. آنچه در روز چهارم مشاهده شد، افزایش همین عوامل بود. فاصله میان عملیاتها بیشتر شد، برخی مسیرها محدود شدند، و برنامهریزیها نیازمند بازتنظیم شدند. در گزارشهایی در گاردین و رسانه آلمانی اشپیگل به از دست رفتن یا آسیب دیدن برخی تجهیزات اشاره شد. این تلفات از نظر عددی تعیینکننده نبودند، اما از نظر نمادین اهمیت داشتند: نشان میدادند که برتری، دیگر مطلق نیست.
روز پنجم: تغییر لحن تحلیلها
تا روز پنجم، شکاف میان روایت رسانهای و واقعیت میدانی شروع به کاهش کرد. در نیویورک تایمز و فایننشیال تایمز، لحن تحلیلها تغییر یافت. تمرکز از «موفقیت عملیات» به پرسشهایی درباره «دوامپذیری آن» منتقل شد. در تحلیلهای چتم هاوس، جنگ بهعنوان «رقابت فرسایشی پرهزینه» توصیف شد، توصیفی که نشان میداد چارچوب تحلیل در حال تغییر است. در همین زمان، رسانه میدل ایست آی به گسترش تدریجی دامنه درگیری اشاره کرد، نشانهای از اینکه جنگ از کنترل اولیه فاصله گرفته است. در تحلیلهای آسیایی، بهویژه در مؤسسه مطالعات بینالمللی شانگهای، این مرحله بهعنوان «تغییر پارادایم نبرد» توصیف شد: گذار از برتری فناورانه به برتری در مدیریت زمان و هزینه.
روز ششم: ورود اقتصاد به متن جنگ
در روز ششم، جنگ بهطور آشکار از سطح نظامی فراتر رفت و به حوزه اقتصاد کشیده شد. بازارهای انرژی واکنش نشان دادند، هزینههای بیمه حملونقل افزایش یافت، و نشانههایی از نگرانی درباره مسیرهای حیاتی تجارت جهانی ظاهر شد. در گزارشهای والاستریت ژورنال و فایننشیال تایمز، به نوسانات بازار انرژی و افزایش ریسکهای سیستماتیک اشاره شد. در تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، مصرف مهمات و هزینههای لجستیکی بهعنوان یکی از چالشهای اصلی در صورت طولانی شدن جنگ مطرح شد. در اینجا، یک تغییر مهم رخ داد: پرسش اصلی دیگر این نبود که «چه کسی سریعتر پیروز میشود»، بلکه این بود که «چه کسی میتواند طولانیتر ادامه دهد». این همان تغییری است که کنت والتز در سطح کلانتر به آن اشاره میکند: در نظامهای پیچیده، بقا اغلب مهمتر از پیروزی سریع است (Waltz, 1979).
روز هفتم: تثبیت یک واقعیت جدید
تا پایان هفته اول، یک واقعیت بهتدریج تثبیت شد: جنگ وارد فاز فرسایشی شده است. در تحلیلهای موسسه رَند و مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی، تأکید شد که برتری فناورانه، اگرچه همچنان مهم است، اما دیگر تعیینکننده نهایی نیست. در مقابل، عواملی مانند تابآوری، پراکندگی، و توان مدیریت منابع، به عناصر کلیدی تبدیل شدند. در تحلیلهای مجمع گفتگوی والدای، از این وضعیت بهعنوان «فروپاشی فرض پیروزی سریع» یاد شد. همزمان، گزارشهای الجزیره به افزایش دامنه درگیری و پیچیدهتر شدن میدان اشاره کردند.
بخش سوم
روزهای ۸ تا ۱۳: از میدان نظامی تا اختلال در نظم جهانی
در آغاز هفته دوم، هنوز بخشی از روایتهای غالب، بهویژه در رسانههای جریان اصلی غربی، میکوشیدند جنگ را در همان چارچوب آشنای «درگیری قابل مهار» نگه دارند. گزارشهایی که در بیبیسی و رویترز منتشر میشد، بر این نکته تأکید داشت که با وجود شدت عملیات، دامنه بحران هنوز از سطح نظامی و منطقهای فراتر نرفته است. این روایت، اگرچه از نظر ظاهری قابل دفاع مینمود، اما بر یک پیشفرض نانوشته استوار بود: اینکه میدان اصلی جنگ، همان میدان نظامی است و سایر سطوح، صرفاً پیامدهای ثانویهاند.
اما دقیقاً در همین نقطه بود که واقعیت، آرام و بیصدا، شروع به فاصله گرفتن از این تصویر کرد. در روز هشتم، نشانههایی ظاهر شد که در نگاه نخست پراکنده و حتی قابل چشمپوشی بودند: اختلالاتی در عبور کشتیها از تنگه هرمز، افزایش ناگهانی سطح هشدار شرکتهای کشتیرانی، و تغییرات جزئی اما معنادار در رفتار بیمهگران دریایی. هیچیک از این رویدادها بهتنهایی «حادثه» محسوب نمیشد، اما در کنار یکدیگر، الگوی تازهای را شکل میدادند، الگویی که از انتقال تدریجی جنگ به سطحی عمیقتر حکایت داشت.
در تحلیلهای منتشرشده توسط مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی، این وضعیت بهعنوان نوعی «فشار غیرمستقیم بر سیستم جهانی» توصیف شد؛ فشاری که نه از مسیر تقابل مستقیم، بلکه از طریق ایجاد عدمقطعیت در گلوگاههای حیاتی اقتصاد جهانی عمل میکند. این همان نقطهای است که در آن، جنگ از سطح «درگیری میان بازیگران» به سطح «اختلال در ساختار» منتقل میشود.
روز نهم، این روند را از سطح نشانه به سطح اثر ارتقا داد. بازارهای جهانی، که همواره نسبت به ریسک حساساند، واکنش نشان دادند. قیمت نفت شروع به افزایش کرد، نرخ بیمه حملونقل دریایی جهش یافت، و شرکتهای بزرگ، سناریوهای جایگزین برای تأمین انرژی را وارد محاسبات خود کردند. در گزارش فایننشال تایمز از این لحظه بهعنوان «نخستین شوک واقعی اقتصادی جنگ» یاد شد؛ لحظهای که در آن، جنگ دیگر صرفاً یک رخداد ژئوپلیتیکی نبود، بلکه به یک متغیر اقتصادی با اثرات جهانی تبدیل شد.
در اینجا، آنچه اهمیت داشت، نه شدت اختلال، بلکه «ماهیت آن» بود. همانگونه که اقتصاددانان امنیتی بارها تأکید کردهاند، بازارها به اندازهای که به واقعیت واکنش نشان میدهند، به «انتظار از آینده» نیز واکنش نشان میدهند. به بیان دیگر، حتی احتمال اختلال در تنگه هرمز، بهتنهایی کافی بود تا رفتار بازارها را تغییر دهد. این همان چیزی است که در ادبیات راهبردی، بهعنوان «قدرت در سطح ادراکی-سیستمی» شناخته میشود.
روز دهم، با ورود بازیگران ثالث، این روند را وارد مرحلهای تازه کرد. چین، بهعنوان یکی از بزرگترین واردکنندگان انرژی جهان، دیگر نمیتوانست نسبت به ناامنی در این مسیر حیاتی بیتفاوت بماند. در تحلیلهای منتشرشده در مؤسسات چینی مانند موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین و پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای، تأکید شد که امنیت انرژی، نه یک مسئله منطقهای، بلکه بخشی از امنیت ملی در مقیاس جهانی است. همزمان در اروپا، گزارشهایی در رسانههایی چون اشپیگل و لوموند نشان میداد که دولتها بهطور جدی در حال بررسی سناریوهای اضطراری هستند. در روسیه، تحلیلگران مجمع گفتگوی والدای این وضعیت را در چارچوبی گستردهتر تفسیر کردند: فرصتی برای بازتعریف نقش بازیگران در بازار انرژی جهانی. این تحلیل، اگرچه ممکن است در نگاه نخست فرصتطلبانه به نظر برسد، اما در واقع بازتاب یک واقعیت عمیقتر بود: جنگ، در حال بازآرایی روابط قدرت در سطح جهانی بود.
روز یازدهم، منطق راهبردی این تحولات را آشکارتر کرد. در گزارشهای موسسه رَند از رویکردی با عنوان «استراتژی تحمیل هزینه» سخن به میان آمد. اما آنچه در عمل رخ میداد، از این مفهوم فراتر میرفت. اینجا دیگر صرفاً بحث بر سر افزایش هزینه برای طرف مقابل نبود، بلکه مسئله، «توزیع هزینه در کل سیستم» بود. به بیان دقیقتر، هر اختلال کوچک در تنگه هرمز، بهواسطه پیوندهای پیچیده اقتصاد جهانی، اثراتی چندبرابر ایجاد میکرد. این همان چیزی است که نظریهپردازان سیستمهای پیچیده از آن با عنوان «اثر آبشاری» یاد میکنند. در چنین سیستمی، یک تغییر کوچک در نقطهای حساس، میتواند پیامدهایی گسترده و غیرخطی ایجاد کند.
در تحلیلهای مؤسسات آسیایی، این وضعیت بهعنوان «انتقال جنگ به سطح سیستمی» تعریف شد. در این سطح، دیگر قدرت صرفاً به معنای توانایی نابودی نیست، بلکه به معنای توانایی ایجاد اختلال در عملکرد یک سیستم است. این دقیقاً همان نقطهای است که در آن، بازیگر ضعیفتر در سطح نظامی، میتواند در سطح سیستمی، اثرگذاری قابل توجهی داشته باشد.
روز دوازدهم، پیامدهای این تحول در سطح سیاسی آشکار شد. افزایش هزینهها، بهویژه در حوزه انرژی، بهتدریج شکافهایی در میان متحدان ایجاد کرد. در گزارشهای رویترز به اختلافنظرهای پشتپرده درباره ادامه عملیات اشاره شد. این اختلافها، اگرچه در سطح رسمی بیان نمیشدند، اما نشانهای از یک واقعیت مهم بودند: ائتلافها تا زمانی پایدار میمانند که هزینهها در سطح قابل قبول باقی بماند. در تحلیلهای موسسه بروکینگز این وضعیت بهعنوان «فشار ساختاری بر انسجام ائتلاف» توصیف شد. همزمان، رسانههایی مانند میدل ایست آی به نگرانی کشورهای منطقه از گسترش درگیری اشاره کردند، نگرانیای که بهتدریج از سطح امنیتی به سطح سیاسی منتقل میشد.
روز سیزدهم، این روند را تثبیت کرد. دیگر نمیشد تردید داشت که جنگ وارد مرحلهای کاملاً متفاوت شده است. میدان نبرد، اکنون دیگر محدود به پایگاهها و سامانههای نظامی نبود؛ بلکه شامل بازارهای جهانی، مسیرهای انرژی، تصمیمات سیاسی و حتی انتظارات سرمایهگذاران شده بود. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی، از این وضعیت بهعنوان «چنددامنهای شدن واقعی جنگ» یاد شد، نه به معنای صرف حضور در چند حوزه، بلکه به معنای پیوند خوردن این حوزهها در یک ساختار واحد.
در این نقطه، یک تغییر بنیادین رخ داده بود: جنگ، دیگر یک تقابل میان دو یا چند بازیگر نبود؛ بلکه به پدیدهای تبدیل شده بود که کل سیستم جهانی را درگیر میکرد. و شاید مهمترین نکته همین بود: در این مرحله، بدون آنکه پیروزی نظامی قاطعی رخ داده باشد، میدان بازی تغییر کرده بود. ایران، نه از مسیر غلبه مستقیم، بلکه از طریق تغییر سطح درگیری، توانسته بود جنگ را به حوزهای منتقل کند که در آن، هزینهها دیگر قابل محدودسازی نبودند. این همان چیزی است که در ادبیات رئالیستی، گاه بهعنوان «تغییر قواعد بازی بدون شکست دادن حریف» توصیف میشود. در پایان این شش روز، یک حقیقت بهوضوح قابل مشاهده بود: جنگ، جهانی شده بود، نه صرفاً از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر کارکردی. و از اینجا به بعد، دیگر هیچ بازیگری نمیتوانست ادعا کند که بیرون از این میدان ایستاده است.
بخش چهارم
روزهای ۱۴ تا ۲۰: جنگ در لایههای نامرئی؛ از سایبر تا ذهن
در میانه هفته دوم، در حالی که نگاه بسیاری همچنان به آسمان و دریا دوخته شده بود، جنگ در سکوت به لایهای عمیقتر سرایت میکرد، لایهای که نه با صدای انفجار، بلکه با اختلال، ابهام و تردید شناخته میشود. اگر تا اینجا میدانهای فیزیکی، زمین، هوا و دریا، مرکز ثقل تحلیلها بودند، از روز چهاردهم به بعد، میدانهایی فعال شدند که بهمراتب کمتر دیده میشوند، اما اثرشان بهمراتب پایدارتر است: فضای سایبر و حوزه ادراک.
گزارشهایی که در این روزها توسط رویترز و بیبیسی منتشر شد، به مجموعهای از اختلالات در زیرساختهای دیجیتال اشاره داشت، اختلالاتی که در ابتدا پراکنده و حتی قابل چشمپوشی به نظر میرسیدند: کندی در شبکههای ارتباطی، اختلال در برخی خدمات آنلاین، و ناپایداری در گرههای دادهای حساس. هیچیک از این رویدادها بهتنهایی یک «حمله سایبری بزرگ» محسوب نمیشد، اما در کنار هم، تصویری متفاوت را شکل میدادند؛ تصویری از یک جنگ که نه بهدنبال تخریب فوری، بلکه در پی سنجش، نفوذ و آمادهسازی است.
در تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی این اقدامات بهعنوان «آزمونهای کنترلشده» توصیف شدند، اقداماتی که هدفشان نه ایجاد بحران فوری، بلکه شناخت نقاط آسیبپذیر و تنظیم سطح دسترسی است. این همان منطقی است که در بسیاری از دکترینهای نوین سایبری دیده میشود: پیش از آنکه ضربهای وارد شود، باید شبکه فهمیده شود. در همین حال، شرکتهای تخصصی امنیت سایبری مانند کسپرسکی از افزایش الگوهای حمله چندبرداری سخن گفتند، حملاتی که بهطور همزمان چندین نقطه را هدف قرار میدهند و از همین طریق، شناسایی و پاسخ به آنها را دشوارتر میکنند. این نشان میداد که جنگ سایبری، نه بهصورت ناگهانی، بلکه بهصورت تدریجی و لایهلایه در حال گسترش است.
اما آنچه این مرحله را متمایز میکرد، صرفاً بُعد فنی آن نبود؛ بلکه همزمان، میدان دیگری نیز فعال شد: میدان روایت. در روز پانزدهم، حجم بیسابقهای از اطلاعات متناقض در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی منتشر شد. روایتهایی که گاه بهطور کامل با یکدیگر در تضاد بودند: از گزارشهای موفقیتهای قاطع تا ادعاهای شکستهای سنگین، از تحلیلهای خوشبینانه تا هشدارهای شدید. این تکثر روایت، اگرچه در ظاهر نشانهای از آزادی اطلاعات است، اما در عمل میتواند به یک وضعیت خاص منجر شود: اشباع شناختی.
در تحلیلهای منتشرشده در اندیشکده چتم هاوس از این وضعیت با عنوان «رقابت برای تعریف واقعیت» یاد شد. در این چارچوب، مسئله دیگر این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این است که کدام روایت از آن اتفاق، غالب میشود. به بیان دیگر، واقعیت بهخودیخود تعیینکننده نیست؛ بلکه «برداشت از واقعیت» است که مسیر تصمیمگیری را شکل میدهد. این همان نقطهای است که نظریهپردازان معاصر جنگ، از جمله جوزف نای در بحث «قدرت نرم» و همچنین تحلیلگران جنگ شناختی، بر آن تأکید دارند: کنترل ادراک، میتواند به اندازه کنترل زمین، تعیینکننده باشد.
روز شانزدهم، این روند یک گام عمیقتر شد. اگر تا پیش از این، تمرکز بر «تولید روایت» یا «تحریف اطلاعات» بود، اکنون هدف بهسمت چیزی بنیادیتر حرکت کرد: اعتماد. در تحلیلهای موسسه رَند این رویکرد بهعنوان یکی از مؤثرترین ابزارهای جنگ مدرن معرفی شده است: تضعیف اعتماد به منابع اطلاعاتی، بهگونهای که هیچ روایت، کاملاً قابل اتکا نباشد. در چنین شرایطی، حتی اطلاعات صحیح نیز ممکن است بیاعتبار تلقی شود، چراکه در میان انبوهی از دادههای متناقض، جای خود را از دست میدهد. این همان چیزی است که برخی تحلیلگران از آن بهعنوان «فرسایش حقیقت» یاد میکنند، فرآیندی که در آن، مرز میان درست و نادرست بهتدریج محو میشود. گزارشهایی در اشپیگل به افزایش تردید عمومی نسبت به اخبار رسمی اشاره داشت؛ نشانهای از اینکه این راهبرد، صرفاً در سطح نظری باقی نمانده، بلکه در حال اثرگذاری واقعی است. همزمان، رسانههایی مانند گلوبال تایمز بر این نکته تأکید کردند که «بیثباتی ادراکی» میتواند خود بهعنوان یک سلاح عمل کند.
روز هفدهم، یک تحول دیگر نیز به این معادله افزوده شد: ورود گستردهتر فناوریهای نوین، بهویژه هوش مصنوعی، به میدان تولید و توزیع محتوا. در این مرحله، سرعت، دقت و باورپذیری روایتها بهطور چشمگیری افزایش یافت. محتوایی که پیشتر بهراحتی قابل تشخیص بود، اکنون بهگونهای تولید میشد که مرز میان واقعیت و ساختگی را بهشدت کمرنگ میکرد. در تحلیلهای مؤسسات چینی مانند موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین، این تحول بهعنوان عاملی تعیینکننده در تغییر توازن جنگ روایتها معرفی شد. همزمان، گزارشهایی در مجله فناوری امآیتی به افزایش استفاده از ابزارهای تولید محتوای مصنوعی اشاره کردند، ابزارهایی که نهتنها سرعت انتشار اطلاعات را افزایش میدهند، بلکه فرآیند راستیآزمایی را نیز با چالش جدی مواجه میسازند. در اینجا، یک شکاف ساختاری شکل گرفت: سرعت تولید روایت از سرعت تحلیل و تأیید آن پیشی گرفت. و این یعنی: میدان اطلاعاتی، وارد فاز بیثباتی مزمن شد.
روز هجدهم، حملات سایبری از مرحله «آزمایش» عبور کردند و به ابزار فشار تبدیل شدند. برخی زیرساختهای حیاتی هدف حملاتی قرار گرفتند که اگرچه از آستانه تخریب گسترده عبور نمیکردند، اما بهطور ملموس در عملکرد سیستمها اختلال ایجاد میکردند. این نوع حملات، دقیقاً در همان نقطهای قرار دارند که میتوانند بیشترین اثر را با کمترین ریسک ایجاد کنند. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی این روند بهعنوان «نظامیسازی تدریجی فضای سایبر» توصیف شد، فرآیندی که در آن، سایبر از یک ابزار پشتیبان، به یک میدان مستقل تبدیل میشود.
روز نوزدهم، یکی از ویژگیهای کلیدی این نوع جنگ را آشکار کرد: ابهام. در بسیاری از موارد، مشخص نبود که یک اختلال ناشی از حمله است یا خطای فنی، و اگر حمله است، عامل آن چه کسی است. این ابهام، نه یک نقص، بلکه بخشی از راهبرد بود. در موسسه بروکینگز از این وضعیت با عنوان «مزیت ابهام» یاد شد. این مزیت، چند کارکرد همزمان دارد: امکان انکار، کاهش احتمال پاسخ مستقیم، و پیچیدهسازی تصمیمگیری برای طرف مقابل. در چنین شرایطی، حتی تعریف «حمله» نیز مبهم میشود، و این خود، یکی از پیچیدهترین چالشهای جنگ مدرن است.
تا روز بیستم، دیگر نمیشد این لایههای نامرئی را بهعنوان ابعاد فرعی در نظر گرفت. جنگ سایبری و اطلاعاتی، به بخشی تعیینکننده از کل معادله تبدیل شده بود. این جنگ، نهتنها بر افکار عمومی اثر میگذاشت، بلکه بر تصمیمات سیاسی، و حتی بر رفتار در میدانهای فیزیکی نیز تأثیرگذار بود. در تحلیلهای رند، تأکید شد که اطلاعات ناقص یا نادرست میتواند به تصمیمات اشتباه منجر شود، تصمیماتی که پیامدهای واقعی و گاه جبرانناپذیر دارند. همزمان، الجزیره به افزایش شکاف میان روایتهای رسمی و غیررسمی اشاره کرد؛ شکافی که نشان میداد میدان ادراک، بهشدت متلاطم شده است. در این نقطه، یک حقیقت بنیادین آشکار شد: جنگ مدرن، صرفاً نبردی بر سر منابع یا سرزمین نیست؛ بلکه نبردی است بر سر تعریف واقعیت. و در چنین نبردی، کسی که بتواند ادراک را شکل دهد، میتواند مسیر جنگ را نیز تحت تأثیر قرار دهد، اگر در میدان فیزیکی، برتری مطلق نداشته باشد. این همان جایی است که جنگ، از «رخداد» عبور میکند و به «برداشت از رخداد» تبدیل میشود.
بخش پنجم
روزهای ۲۱ تا ۲۷: آستانه تشدید، خستگی استراتژیک و آغاز جستوجوی خروج
در آغاز هفته سوم، دیگر کمتر تحلیلی را میشد یافت که همچنان با اطمینان از «پیروزی سریع» سخن بگوید. زبان تحلیل تغییر کرده بود. در گزارشهایی که در فایننشال تایمز و نیویورک تایمز منتشر میشد، تمرکز از ارزیابی برتری به سنجش «دوامپذیری» جنگ منتقل شده بود. آنچه در هفته اول بهعنوان یک عملیات تعریف میشد، اکنون به یک مسئله تبدیل شده بود، مسئلهای چندلایه که دیگر با ابزارهای ساده قابل حل نبود.
در روز بیستویکم، یکی از مهمترین مفاهیم راهبردی بهطور جدی وارد فضای تحلیل شد: «خطای محاسباتی». در شرایطی که جنگ بهطور همزمان در چندین حوزه جریان داشت، نظامی، اقتصادی، سایبری و اطلاعاتی، درک دقیق نیت و توان طرف مقابل بهمراتب دشوارتر شده بود. هر اقدام میتوانست بهگونهای متفاوت تفسیر شود، و هر تفسیر نادرست، خود میتوانست آغازگر یک زنجیره جدید از تشدید باشد. در تحلیلهای اندیشکده چتم هاوس تأکید شد که در چنین محیطی، حتی یک رویداد محدود میتواند بهسرعت به یک بحران گسترده تبدیل شود. این همان وضعیتی است که نظریهپردازان رئالیست، از جمله جان میرشایمر و استفن والت، بارها نسبت به آن هشدار دادهاند: در شرایط تنش بالا، سیستمهای تصمیمگیری نهتنها تحت فشار قرار میگیرند، بلکه مستعد اشتباهاتی میشوند که پیامدهای آنها از کنترل خارج است. در همین راستا، گزارشهایی در والاستریت ژورنال به نگرانی مقامات نظامی از «افزایش ابهام در ارزیابی نیت طرف مقابل» اشاره داشت، ابهامی که میتوانست به تصمیمهایی منجر شود که نه از سر قصد، بلکه از سر سوءبرداشت اتخاذ میشوند.
روز بیستودوم، این وضعیت را به سطح تصمیمگیری سیاسی کشاند. در این مرحله، شکافی در درون اردوگاههای تصمیمگیری شکل گرفت، شکافی که در بسیاری از جنگهای طولانی دیده میشود. از یکسو، دیدگاهی وجود داشت که معتقد بود تنها راه پایان دادن به جنگ، تشدید فشار و رساندن آن به یک نقطه تصمیم است؛ و از سوی دیگر، دیدگاهی که هشدار میداد ادامه این مسیر، میتواند به بحرانی گستردهتر و غیرقابل کنترل منجر شود. در تحلیلهای موسسه رَند این وضعیت بهعنوان «دوگانگی تشدید-مهار» توصیف شد، وضعیتی که در آن، هر انتخاب، خود حامل ریسک است. تشدید، میتواند به خروج سریعتر منجر شود، اما خطر انفجار بحران را نیز در بر دارد؛ مهار، میتواند از گسترش جلوگیری کند، اما ممکن است به تثبیت یک بنبست پرهزینه بیانجامد. در همین زمان، رسانههایی مانند میدل ایست آی از نگرانی برخی بازیگران منطقهای نسبت به گسترش درگیری خبر دادند، نگرانیای که نشان میداد هزینههای جنگ، دیگر صرفاً در سطح نظامی تعریف نمیشود. در روسیه نیز، تحلیلگران مجمع گفتگوی والدای بر این نکته تأکید کردند که تشدید کنترلنشده، میتواند بهسرعت از یک بحران منطقهای به یک بحران بینالمللی تبدیل شود.
در روز بیستوسوم، نشانههای پدیدهای ظاهر شد که در ادبیات راهبردی به آن «خستگی استراتژیک» گفته میشود. این خستگی، صرفاً به معنای کاهش توان نظامی نیست، بلکه ترکیبی است از فشارهای اقتصادی، فرسایش سیاسی و کاهش تحمل اجتماعی. جنگ، بهتدریج از یک اقدام فعال به یک بار تبدیل میشود، باری که نگهداشتن آن، خود به یک چالش بدل میگردد. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی تأکید شد که حتی قدرتهای بزرگ نیز در مواجهه با جنگهای طولانی، با محدودیتهایی روبهرو میشوند که در مراحل اولیه کمتر دیده میشود. همزمان، گاردین به افزایش فشارهای داخلی در برخی کشورها برای پایان دادن به درگیری اشاره کرد، نشانهای از آنکه جنگ، از سطح سیاست خارجی به سطح سیاست داخلی نیز سرایت کرده است. در تحلیلهای مؤسسات آسیایی مانند پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای، این وضعیت بهعنوان «گذار از برتری به فرسایش» توصیف شد، گذاری که در آن، دیگر توان ضربه زدن تعیینکننده نیست، بلکه توان ادامه دادن است که اهمیت پیدا میکند.
روز بیستوچهارم، نشانهای از یک تحول مهم دیگر را به همراه داشت: بازگشت دیپلماسی، اما نه در شکل رسمی و آشکار، بلکه در قالبی پنهان و شکننده. گزارشهایی که در رویترز منتشر شد، از فعال شدن کانالهای غیررسمی برای کاهش تنش خبر میداد. این کانالها، نه بهدنبال توافقی جامع، بلکه در پی مدیریت بحران بودند، تلاشی برای جلوگیری از عبور از آستانههایی که بازگشت از آنها دشوار است. در تحلیلهای موسسه بروکینگز این مرحله بهعنوان «آغاز معماری خروج» توصیف شد. این تعبیر، بهخوبی نشان میدهد که حتی در حالی که جنگ ادامه دارد، ذهن تصمیمگیران بهتدریج به سمت پایان آن حرکت میکند. در همین حال، الجزیره از تلاشهای منطقهای برای میانجیگری خبر داد، نشانهای از آنکه بازیگران دیگر نیز در پی جلوگیری از گسترش بحران هستند. در اینجا، یک پارادوکس شکل گرفت: همان بازیگرانی که جنگ را آغاز کرده بودند، اکنون بهدنبال راهی برای مهار آن بودند.
روز بیستوپنجم، این روند را به سطح تحلیل رسمیتر کشاند. بحث درباره «پایان جنگ»، که تا پیش از این بیشتر در حاشیه بود، اکنون به یکی از محورهای اصلی تحلیل تبدیل شد. در گزارشهای موسسه بروکینگز و اندیشکده چتم هاوس، سناریوهای مختلفی برای پایان درگیری مطرح شد: از تداوم جنگ فرسایشی تا رسیدن به یک توافق محدود، و حتی احتمال تشدید کنترلناپذیر. نکته مهم در همه این سناریوها، یک وجه مشترک بود: هیچیک، پیروزی قاطع و سریع را پیشبینی نمیکرد. در تحلیلهای فایننشال تایمز، به این نکته اشاره شد که «هزینه خروج» به یکی از متغیرهای اصلی تبدیل شده است. این یعنی: پایان دادن به جنگ، خود به اندامه ادامه آن پیچیده و پرهزینه است.
روز بیستوششم، یکی از جدیترین هشدارها را به همراه داشت: نزدیک شدن به «نقطه بیبازگشت». در تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی تأکید شد که عبور از برخی آستانهها، مانند حمله به اهداف بسیار حساس یا ورود مستقیم بازیگران جدید، میتواند جنگ را وارد مرحلهای کند که بازگشت از آن بسیار دشوار باشد. در گزارشهایی در اشپیگل به افزایش نگرانیها در اروپا درباره گسترش جنگ اشاره شد. همزمان، خبرگزاری تـاس از تحلیلهایی سخن گفت که این وضعیت را «نزدیک شدن به یک آستانه خطرناک» توصیف میکردند. در این نقطه، جنگ به مرزی رسیده بود که در آن، هر تصمیم، میتوانست پیامدی فراتر از نیت اولیه داشته باشد.
و سرانجام، روز بیستوهفتم، تصویری نسبتاً پایدار اما ناپایدار از وضعیت جنگ ارائه داد، وضعیتی که میتوان آن را «بنبست ناپایدار» نامید. هیچیک از طرفها شکست نخورده بودند، اما هیچیک نیز به پیروزی نرسیده بودند. هزینهها در حال افزایش بود، ریسکها همچنان بالا بود، و فضای تصمیمگیری پیچیدهتر از هر زمان دیگری شده بود. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی، این مرحله بهعنوان یکی از پیچیدهترین فازهای جنگ توصیف شد، مرحلهای که در آن، ادامه جنگ بیش از آنکه مزیت ایجاد کند، ریسک تولید میکند. در گزارشهای الجزیره نیز به افزایش تلاشها برای مهار تنش اشاره شد، نشانهای از آنکه همه بازیگران، بهنوعی به محدودیتهای این وضعیت واقف شدهاند. در پایان این هفته، یک تغییر اساسی در ماهیت پرسشها رخ داده بود: دیگر سؤال این نبود که «چه کسی پیروز میشود»، بلکه این بود که: چه کسی میتواند بهتر از جنگ خارج شود، بدون آنکه شکستخورده به نظر برسد. این همان لحظهای است که جنگ، از «نمایش قدرت» به «مسئله مدیریت قدرت» تبدیل میشود.
بخش ششم
روزهای ۲۸ تا ۳۴: نهادینه شدن بنبست و منطق «ادامه بدون پیشروی»
در آغاز هفته چهارم، جنگ دیگر نه شبیه یک عملیات بود و نه حتی یک بحران به معنای کلاسیک آن. آنچه شکل گرفته بود، وضعیتی بود که در ادبیات راهبردی میتوان آن را «تعادل فرسایشی» نامید؛ حالتی که در آن، نه امکان پیشروی قاطع وجود دارد و نه امکان عقبنشینی بدون هزینه. اگر هفتههای پیشین درباره شکستن برتری و گسترش میدان بودند، این هفته درباره یک چیز بود: سازگاری با بنبست.
گزارشهایی که در فایننشال تایمز والاستریت ژورنال منتشر میشد، بهوضوح نشان میداد که لحن تحلیلها تغییر کرده است. دیگر کمتر سخن از «برد» به میان میآمد و بیشتر از «مدیریت ریسک» و «کنترل دامنه درگیری» صحبت میشد. این تغییر واژگان، صرفاً یک تغییر زبانی نبود؛ بلکه بازتابی از یک دگرگونی عمیق در فهم وضعیت بود.
روز بیستوهشتم، این واقعیت را تثبیت کرد که هیچیک از طرفها توان تحمیل یک پایان سریع را ندارد. عملیاتها همچنان ادامه داشت، اما در قالبی متفاوت: محدودتر، دقیقتر و حسابشدهتر. اهداف با دقت بیشتری انتخاب میشدند، دامنه حملات کنترل میشد، و از اقداماتی که میتوانستند به تشدید ناگهانی منجر شوند، پرهیز میگردید. در تحلیلهای اندیشکده موسسه رَند این وضعیت با اصطلاح «مدیریت بنبست» توصیف شد؛ حالتی که در آن، هدف دیگر پیروزی نیست، بلکه جلوگیری از شکست است. این تعریف، بهخوبی نشان میدهد که جنگ وارد مرحلهای شده بود که در آن، کنشها بیش از آنکه برای تغییر وضعیت باشند، برای حفظ آن طراحی میشوند. در همین زمان، رویترز گزارش داد که شدت برخی درگیریها در چند محور کاهش یافته، اما این کاهش به معنای پایان نیست؛ بلکه نشانهای از تنظیم مجدد سطح درگیری است. به بیان دیگر، جنگ ادامه دارد، اما با «ریتمی کنترلشده».
روز بیستونهم، این روند را تعمیق کرد. نشانههایی از کاهش نسبی شدت عملیاتها ظاهر شد، اما این کاهش، برخلاف ظاهرش، نه نشانه ضعف، بلکه نشانه محاسبه بود. در چنین شرایطی، هر اقدام باید با در نظر گرفتن پیامدهای زنجیرهای آن انجام شود. جنگ، دیگر جایی برای تصمیمهای ناگهانی و پرریسک نداشت. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی این وضعیت بهعنوان «تنظیم سطح اصطکاک» توصیف شد. اصطکاک، که در هفتههای پیش بهصورت ناخواسته افزایش یافته بود، اکنون بهطور آگاهانه مدیریت میشد. در همین حال، بیبیسی به تغییر لحن بیانیههای رسمی اشاره کرد، از زبان تهاجمی به زبانی محتاطتر و کنترلشدهتر.
روز سیام، یک تغییر مفهومی مهم رخ داد: جنگ از یک «رویداد» به یک «وضعیت» تبدیل شد. این تغییر، شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در عمل، پیامدهای عمیقی دارد. وقتی جنگ به وضعیت تبدیل میشود، بازیگران دیگر بهدنبال پایان فوری آن نیستند، بلکه بهدنبال سازگاری با آن میروند. بازارها شروع به تطبیق کردند؛ نوسانات شدید جای خود را به الگوهای قابل پیشبینیتر داد. دولتها سناریوهای بلندمدتتری طراحی کردند، و رسانهها نیز از حالت اضطراری فاصله گرفتند. در تحلیلهای چتم هاوس از این مرحله با عنوان «نهادینه شدن بحران» یاد شد، مرحلهای که در آن، بحران دیگر استثنا نیست، بلکه به بخشی از نظم جدید تبدیل میشود. در همین حال، الجزیره گزارش داد که خطوط ارتباطی غیررسمی میان برخی بازیگران فعالتر شده است. این نشانهای بود از اینکه در پس این وضعیت ظاهراً پایدار، تلاشهایی برای تغییر آن در جریان است.
روز سیویکم، دیپلماسی را یک گام دیگر به مرکز نزدیک کرد، اما همچنان در سایه. گزارشهایی در رویترز از فعال شدن کانالهای غیررسمی برای بررسی کاهش تنش خبر میداد. این گفتوگوها نه علنی بودند و نه الزاماً ساختارمند، اما اهمیت آنها در یک نکته بود: پذیرش ضمنی این واقعیت که جنگ نیاز به مدیریت پایان دارد. در تحلیلهای موسسه بروکینگز این مرحله بهعنوان «پیشمذاکره» تعریف شد؛ مرحلهای که در آن، طرفین هنوز در حال جنگاند، اما همزمان در حال ترسیم خطوط کلی خروج نیز هستند. این همزمانی، یکی از ویژگیهای پیچیده جنگهای مدرن است: جنگیدن و مذاکره، نه بهصورت متوالی، بلکه بهصورت موازی.
روز سیودوم، یکی از خطرناکترین تحولات این مرحله را به همراه داشت: بازتعریف خطوط قرمز. در طول جنگ، برخی اقدامات که در ابتدا غیرقابل تصور بودند، بهتدریج به بخشی از «وضعیت عادی» تبدیل شدند، و در مقابل، برخی خطوط جدید شکل گرفتند. این انعطافپذیری، اگرچه در کوتاهمدت میتواند به کاهش تنش کمک کند، اما در بلندمدت خطرناک است. در تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، این وضعیت «انعطافپذیری خطرناک» نامیده شد. چرا خطرناک؟ چون وقتی خطوط قرمز مبهم میشوند، احتمال سوءبرداشت افزایش مییابد و همین میتواند به تشدید ناخواسته منجر شود. در همین حال، اشپیگل به تغییر لحن تحلیلگران اروپایی اشاره کرد، از نگرانی فوری به نوعی پذیرش واقعیت طولانیمدت بحران.
روز سیوسوم، نشانههای «خستگی چندلایه» را بهوضوح آشکار کرد. این خستگی، تنها به میدان نظامی محدود نبود. در سطح اقتصادی، هزینهها بهتدریج فشار خود را نشان میدادند؛ در سطح سیاسی، اجماعها شروع به فرسایش میکردند؛ و در سطح اجتماعی، تحمل افکار عمومی کاهش مییافت. در تحلیلهای فایننشال تایمز این خستگی بهعنوان یکی از مهمترین عوامل فشار برای کاهش درگیری معرفی شد. در تحلیلهای روسی، بهویژه در مجمع گفتگوی والدای از این وضعیت با عنوان «فرسایش اراده راهبردی» یاد شد، فرآیندی که در آن، حتی بدون شکست نظامی، تمایل به ادامه جنگ کاهش مییابد.
و سرانجام، روز سیوچهارم، جنگ را به آستانهای رساند که میتوان آن را «آستانه تغییر فاز» نامید. ادامه جنگ به شکل قبلی دیگر ممکن نبود. نه به این معنا که جنگ پایان یافته، بلکه به این معنا که مدل ادامه آن باید تغییر کند. در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی، این لحظه بهعنوان نقطهای تعریف شد که در آن، دو مسیر پیشروی بازیگران قرار میگیرد: یا حرکت بهسوی نوعی توافق، اگر محدود و موقت، یا ورود به یک مرحله جدید از تشدید، اما با هزینههایی بهمراتب سنگینتر. هیچیک از این مسیرها قطعی نبود، و همین عدم قطعیت، خود به بخشی از وضعیت تبدیل شده بود. در پایان این هفته، یک واقعیت بهوضوح تثبیت شده بود: جنگ ادامه دارد، اما نه برای پیروزی، بلکه برای مدیریت وضعیت. این همان لحظهای است که در آن، جنگ از «تلاش برای تغییر» به «تلاش برای کنترل» تبدیل میشود. و در چنین لحظهای، تصمیم سخت دیگر آغاز یا ادامه جنگ نیست، بلکه یافتن راهی برای خروج از آن است، بدون آنکه هزینههای آن، از خود جنگ سنگینتر شود.
بخش هفتم:
روزهای ۳۴ تا ۴۱: از مدیریت بنبست تا شکلگیری تعادل نانوشته
در پایان روز سیوچهارم، جنگ به نقطهای رسیده بود که دیگر نمیشد آن را با مفاهیم اولیهاش توضیح داد. نه «شوک» باقی مانده بود، نه «پیشروی»، و نه حتی «تشدید» به معنای کلاسیک. آنچه وجود داشت، نوعی ایستایی پویا بود، وضعیتی که در آن، همهچیز در حال حرکت است، اما هیچچیز بهسمت یک نقطه تعیینکننده نمیرود.
در روز سیوپنجم، این ایستایی شروع به صورتبندی شدن کرد. گزارشهایی که در رویترز و همچنین فایننشیال تایمز منتشر شد، از کاهش تدریجی شدت برخی عملیاتها خبر میدادند، اما نکته مهمتر در لحن این گزارشها بود: دیگر از «مرحله بعدی عملیات» صحبت نمیشد، بلکه از «حفظ سطح فعلی درگیری» سخن به میان میآمد. این تغییر لحن، نشانهای از یک تغییر عمیقتر بود، گذار از منطق پیشروی به منطق تثبیت. در تحلیلهای منتشرشده در مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک این وضعیت با مفهومی توصیف شد که در ادبیات جنگهای مدرن اهمیت ویژهای دارد: «operational ceiling». به بیان ساده، هر جنگی به نقطهای میرسد که فراتر از آن، افزایش فشار دیگر منجر به افزایش دستاورد نمیشود، بلکه فقط هزینهها را بالا میبرد. به نظر میرسید این جنگ به همان سقف رسیده است.
روز سیوششم، این سقف عملیاتی در سطح سیاسی نیز خود را نشان داد. در گزارشهایی که در والاستریت ژورنال و بیبیسی منتشر شد، به افزایش اختلافنظرها در درون ائتلاف اشاره شده بود، اختلافهایی نه بر سر «هدف»، بلکه بر سر «هزینه ادامه مسیر». این همان لحظهای است که در تحلیلهای کلاسیک روابط بینالملل، بهویژه در آثار کنت والتز، بهعنوان نقطه ورود محدودیتهای ساختاری به تصمیمگیری شناخته میشود: جایی که سیستم، خود را بر اراده بازیگران تحمیل میکند.
در روز سیوهفتم، نشانههای این محدودیتها در میدان نیز آشکارتر شد. عملیاتها ادامه داشتند، اما با دقتی بیش از پیش. انتخاب اهداف، محافظهکارانهتر شده بود و از اقداماتی که میتوانستند به تشدید ناگهانی منجر شوند، پرهیز میشد. در تحلیلهای اندیشکده چتم هاوس از این وضعیت بهعنوان «calibrated persistence» یاد شد: تداوم تنظیمشده. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن، جنگ ادامه مییابد، اما نه برای پیروزی، بلکه برای حفظ موقعیت. در همین روز، تحلیلگران در مؤسسه مطالعات بینالمللی شانگهای به نکتهای ظریف اشاره کردند: «وقتی طرفین از تشدید اجتناب میکنند، به این معنا نیست که توان آن را ندارند؛ بلکه به این معناست که هزینههای آن را پذیرفتنی نمیدانند.» این تمایز، برای فهم این مرحله حیاتی است. جنگ، نه بهدلیل ناتوانی، بلکه بهدلیل محاسبه متوقف میشود.
روز سیوهشتم، این محاسبه وارد حوزه اقتصاد شد. در گزارشهایی که در بلومبرگ و اکونومیست منتشر شد، به تثبیت نسبی بازارها اشاره شد، نه به این معنا که ریسک از بین رفته، بلکه به این معنا که ریسک «قابل پیشبینی» شده است. این همان لحظهای است که جنگ، از یک شوک اقتصادی، به یک پارامتر اقتصادی تبدیل میشود. بازارها، بهجای واکنش، شروع به تطبیق میکنند.
روز سیونهم، آنچه پیشتر نشانه بود، به الگو تبدیل شد: خستگی چندلایه. در تحلیلهای موسسه رَند این پدیده با عنوان «strategic fatigue» توضیح داده شده است، فرسایشی که نهفقط در میدان، بلکه در سطح سیاسی و اجتماعی نیز رخ میدهد. در این مرحله، دیگر مسئله این نیست که «چه کاری میتوان انجام داد»، بلکه این است که «چه کاری ارزش انجام دادن دارد». در این نقطه، رجوع به تحلیلهای رابرت جرویس نیز روشنگر است. او در آثار خود بارها بر این نکته تأکید کرده که در شرایط پیچیده، ادراک بازیگران از هزینهها و ریسکها، بیش از خود واقعیتها تعیینکننده است. به نظر میرسید در این جنگ، ادراک از «بیفایده بودن تشدید» به یک عامل تعیینکننده تبدیل شده است.
روز چهلم، این ادراک به یک چرخش راهبردی انجامید. در تحلیلهایی که در مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی منتشر شد، از این روز بهعنوان «strategic pivot point» یاد شد: نقطهای که در آن، هدف از «تحمیل نتیجه» به «مدیریت خروج» تغییر میکند. این تغییر، اگرچه بهندرت بهصورت رسمی اعلام میشود، اما در رفتار بازیگران بهوضوح قابل مشاهده است. در این مرحله، حتی در روایتهای رسانهای نیز این تغییر دیده میشود. در گزارشهای گاردین و همچنین میدل ایست آی، تمرکز از تحلیل عملیاتها به تحلیل سناریوهای پایان منتقل شده است. این جابهجایی، نشان میدهد که ذهن تحلیلگر، و بهتبع آن، ذهن سیاستگذار، از «ادامه جنگ» به «پس از جنگ» حرکت کرده است.
و سرانجام، در روز چهلویکم، این روند به یک وضعیت عملی انجامید: شکلگیری نوعی تعادل نانوشته. درگیریها همچنان ادامه داشتند، اما در چارچوبی محدود، قابل پیشبینی و تا حدی قابل کنترل. در تحلیلهای مجمع گفتگوی والدای این وضعیت بهعنوان «implicit equilibrium under tension» توصیف شد: تعادلی ضمنی در دل تنش. این همان لحظهای است که جنگ، بدون آنکه پایان یابد، از درون تغییر ماهیت میدهد. نه به صلح میرسد، و نه در قالب اولیه خود باقی میماند. بلکه به وضعیتی تبدیل میشود که در آن، همه بازیگران میدانند: ادامه مسیر، دیگر به معنای پیشروی نیست، بلکه صرفاً به معنای تکرار هزینههاست.
بخش هشتم:
روزهای ۴۱ تا ۴۵: پایان نانوشته، تثبیت یک وضعیت و تغییر قاعده بازی
در روزهای پایانی این درگیری، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکرد، نه شدت عملیاتها، بلکه کیفیت سکوتی بود که بهتدریج بر میدان حاکم میشد. این سکوت، از جنس خلأ نبود؛ بلکه محصول اشباع بود، اشباع از هزینه، از پیچیدگی، و از عدم قطعیتی که دیگر نه قابل حذف، بلکه باید مدیریت میشد.
در گزارشهایی که در همین بازه توسط رویترز و نیز فایننشیال تایمز منتشر شد، یک تغییر ظریف اما معنادار در زبان تحلیل دیده میشود. واژگان دیگر حول «پیروزی» یا حتی «برتری» نمیچرخند؛ بلکه حول «کاهش تنش»، «مدیریت وضعیت» و «پایداری نسبی» سازمان مییابند. این تغییر واژگانی، در واقع بازتاب یک تغییر عمیقتر است: گذار از منطق جنگ به منطق مدیریت پساجنگ.
در روز چهلویکم، میدان در وضعیتی قرار داشت که میتوان آن را «تعادل ناپایدار کنترلشده» نامید. عملیاتها هنوز متوقف نشده بودند، اما انتخاب اهداف، بهشدت محدود و حسابشده شده بود. در تحلیلهای منتشرشده در مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک از این وضعیت بهعنوان «self-regulated conflict environment» یاد شد؛ محیطی که در آن، بازیگران بدون توافق رسمی، بهصورت عملی قواعدی برای محدودسازی درگیری شکل میدهند. این همان لحظهای است که جنگ، بدون آنکه پایان یابد، از درون مهار میشود.
روز چهلودوم، نشانههای این مهار در سطح دیپلماتیک نیز آشکارتر شد. گزارشهایی در والاستریت ژورنال و بیبیسی حاکی از آن بود که تماسهای غیرمستقیم، از سطح «مدیریت بحران» فراتر رفته و به سمت «طراحی چارچوبهای کاهش پایدار تنش» حرکت کردهاند. این مرحله، در ادبیات راهبردی، اغلب بهعنوان«pre-settlement without declaration» شناخته میشود: نوعی پیشاتوافق که هنوز به رسمیت شناخته نشده، اما در عمل کار میکند.
روز چهلوسوم، اقتصاد جهانی، که در هفتههای پیشین یکی از مهمترین میدانهای این درگیری شده بود، نشانههایی از تثبیت نسبی بروز داد. در تحلیلهای منتشرشده در بلومبرگ و همچنین اکونومیست، به این نکته اشاره شد که بازارها، پس از عبور از فاز شوک، اکنون در حال «price-in» کردن ریسک هستند؛ یعنی ریسک جنگ، دیگر یک عامل اختلالی نیست، بلکه به بخشی از ساختار پیشبینی تبدیل شده است. این همان نقطهای است که جنگ، از یک رویداد، به یک متغیر ساختاری بدل میشود.
اما شاید مهمترین تحول، در سطح ادراکی رخ داد. در روز چهلوچهارم، آنچه در تحلیلهای چتم هاوس و نیز موسسه بروکینگز برجسته شد، نه وضعیت میدانی، بلکه وضعیت ذهنی بازیگران بود. اصطلاحی که در این تحلیلها بهکار رفت، «strategic fatigue consolidation» بود: تثبیت خستگی راهبردی. این مفهوم به لحظهای اشاره دارد که در آن، همه بازیگران بهصورت ضمنی به این نتیجه میرسند که ادامه مسیر، بیش از آنکه دستاورد تولید کند، هزینه بازتولید میکند. در چنین شرایطی، حتی بدون توافق، یک گرایش مشترک به کاهش تنش شکل میگیرد.
روز چهلوپنجم، این گرایش به یک واقعیت عملی تبدیل شد. درگیریها به حداقل رسیدند، اما نه به صفر. هیچ بیانیه رسمی از پایان جنگ صادر نشد، اما در عمل، جنگ بهعنوان یک «فرآیند فعال» متوقف و بهعنوان یک «وضعیت پایدار» تثبیت شد. در تحلیلهای مجمع گفتگوی والدای از این وضعیت بهعنوان «frozen dynamic equilibrium» یاد شد: تعادلی که منجمد نیست، اما در حال تغییر هم نیست؛ بلکه در یک سطح مشخص تثبیت شده است.
این همان نقطهای است که باید مکث کرد و پرسید: چه چیزی به پایان رسید و چه چیزی آغاز شد؟ اگر به اهداف اولیه بازگردیم، آنچه در بسیاری از تحلیلها، از مهار برنامههای نظامی تا تغییر رفتار راهبردی و حتی در برخی خوانشها، تغییر ساختاری در نظام سیاسی ایران مطرح شده بود، تصویر نهایی، فاصلهای آشکار با این اهداف نشان میدهد. در تحلیلهایی که در گاردین و نیز میدلایستآی منتشر شد، به این نکته اشاره شده که نهتنها این اهداف محقق نشدند، بلکه در برخی موارد، نتیجه معکوس حاصل شد: افزایش پیچیدگی محیط راهبردی و گسترش دامنه اثرگذاری ایران. در چارچوب نظری، این وضعیت را میتوان با ارجاع به مفاهیم مطرحشده توسط میرشایمر و استفن والت بهتر فهمید. در سنت رئالیسم، این ایده وجود دارد که تلاش برای تغییر سریع موازنه، بهویژه در محیطهای پیچیده، اغلب به نتایجی غیرقابل پیشبینی و حتی معکوس منجر میشود. آنچه در این جنگ رخ داد، بهنوعی مصداق عینی همین گزاره بود: تلاش برای اعمال فشار متمرکز، به گسترش میدان و توزیع هزینهها انجامید.
در سوی دیگر، در تحلیلهای غیرغربی، بهویژه در مؤسساتی مانند مؤسسه روابط بینالملل معاصر چین و همچنین مؤسسه مطالعات بینالمللی شانگهای این نتیجهگیری برجسته شد که «قدرت در جنگ مدرن، بیش از آنکه در توان ضربه زدن باشد، در توان تغییر میدان تعریف میشود». ایران، در این چارچوب، نه از طریق پیروزی کلاسیک، بلکه از طریق تغییر قواعد بازی، توانسته بود موازنه را به سطحی منتقل کند که در آن، برتری اولیه طرف مقابل، کارکرد تعیینکننده خود را از دست داد. در همین راستا، یکی از مهمترین نقاط عطف، مسئله تنگه هرمز بود. آنچه در ابتدا بهعنوان یک متغیر جغرافیایی دیده میشد، بهتدریج به یک ابزار راهبردی تبدیل شد. در گزارشهایی که در رویترز و فایننشیال تایمز منتشر شد، به افزایش ریسک عبور، تغییر مسیرها و حتی بحثهایی درباره اعمال کنترل و اخذ هزینه برای عبور اشاره شده است. این تحولات، اگرچه بهطور کامل به یک «انسداد رسمی» منجر نشد، اما بهوضوح نشان داد که ایران توانسته است این گلوگاه را از یک مسیر عبوری، به یک اهرم فشار تبدیل کند.
در سطح کلان، آنچه شکل گرفت، چیزی بود فراتر از نتیجه یک جنگ: یک تغییر در قاعده بازی. در این قاعده جدید: برتری فناورانه همچنان مهم است، اما کافی نیست؛ شوک اولیه میتواند تعیینکننده باشد، اما تضمینکننده نیست؛ و مهمتر از همه، میدان جنگ دیگر محدود به جغرافیا نیست، بلکه در اقتصاد، اطلاعات و ادراک امتداد مییابد. این جنگ، به پایان نرسید؛ بلکه به سطحی دیگر منتقل شد، سطحی که در آن، قدرت نه فقط در آنچه انجام میشود، بلکه در آنچه ممکن میشود، تعریف میگردد.
موخره: از جنگ تصمیم تا جنگ ساختار
بازتعریف قدرت در یک منازعه چنددامنهای و تولد نظم ناپایدار
اگر این درگیری را صرفاً بهعنوان یک رویداد نظامی در بازهای زمانی محدود ببینیم، بخش بزرگی از معنای آن را از دست دادهایم. آنچه در این بازه رخ داد، در سطحی عمیقتر، نه یک جنگ میان دو یا چند بازیگر، بلکه یک «آزمایش ساختاری بر روی منطق قدرت در نظم بینالملل معاصر» بود. آزمایشی که در آن، فرضهای کلاسیک درباره بازدارندگی، برتری نظامی، و قابلیت کنترل بحران، همگی در معرض آزمون قرار گرفتند.
در بسیاری از تحلیلهای اولیه در نهادهایی مانند موسسه بروکینگز، موسسه رَند و مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی فرض غالب این بود که یک عملیات ترکیبی مبتنی بر برتری تکنولوژیک و فشار چندلایه میتواند به تغییر سریع رفتار راهبردی منجر شود. این فرض، در امتداد سنتی از تفکر استراتژیک قرار داشت که در آثار نظریهپردازانی چون جان میرشایمر و استفن والت نیز قابل ردیابی است: این ایده که قدرت متمرکز، در شرایط مناسب، میتواند موازنه را بهسرعت بازتعریف کند. اما آنچه در عمل رخ داد، نشان داد که این فرض در محیطهای چنددامنهای مدرن، با محدودیتهای جدی مواجه است.
۱. از برتری خطی تا پیچیدگی غیرخطی
در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک و اندیشکده چتم هاوس بهطور مکرر به این نکته اشاره شد که جنگهای معاصر دیگر تابع روابط خطی قدرت نیستند. به بیان دقیقتر، افزایش قدرت نظامی، لزوماً به افزایش کنترل سیاسی منجر نمیشود. آنچه در این درگیری مشاهده شد، نمونهای از همین واگرایی بود: هرچه شدت ابزارهای نظامی افزایش یافت، دامنه اثرگذاری از سطح نظامی به سطوح اقتصادی، انرژی، اطلاعات و ادراک گسترش پیدا کرد. در گزارشهای تحلیلی رویترز و فایننشیال تایمز، این وضعیت بهعنوان «spillover structural effects» توصیف شد؛ یعنی سرریز ساختاری جنگ به حوزههایی که در طراحی اولیه عملیات لحاظ نشده بودند.
۲. بازتعریف میدان: از جغرافیا به سیستم
یکی از مهمترین نتایج این درگیری، تغییر ماهیت میدان جنگ بود. تنگه هرمز، که در ابتدا صرفاً یک گلوگاه جغرافیایی تلقی میشد، بهتدریج به یک «اهرم سیستمیک» تبدیل شد. در تحلیلهای منتشرشده توسط پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای و مؤسسه روابط بینالملل معاصر چین این تحول بهعنوان نمونهای از «weaponization of chokepoints» یا تسلیح گلوگاههای ژئوپلیتیکی توصیف شد. در این چارچوب، قدرت دیگر صرفاً توانایی تخریب نیست، بلکه توانایی «اختلال در جریانهای حیاتی سیستم جهانی» است: انرژی، تجارت، بیمه، و اعتماد. گزارشهای اندیشکده چتم هاوس و آژانس بینالمللی انرژی نیز نشان دادند که حتی اختلالهای محدود در این گلوگاه، میتواند اثرات غیرمتناسبی بر اقتصاد جهانی ایجاد کند؛ پدیدهای که در ادبیات اقتصاد سیاسی بهعنوان «asymmetric systemic shock» شناخته میشود.
۳. بازگشت سیاست به اقتصاد
در این جنگ، اقتصاد نه یک پیامد جانبی، بلکه یک میدان اصلی بود. افزایش قیمت انرژی، تغییر مسیرهای حملونقل، و بازتعریف ریسک در بازارهای جهانی، نشان داد که مرز میان جنگ و اقتصاد عملاً از بین رفته است. در تحلیلهای بلومبرگ، اکونومیست والاستریت ژورنال به این نکته اشاره شد که بازارها نه صرفاً به جنگ واکنش نشان دادند، بلکه آن را درونی کردند. به بیان دیگر، جنگ از یک «شوک خارجی» به یک «متغیر پایدار در مدلهای اقتصادی» تبدیل شد. در چارچوب نظری، این وضعیت با برخی مفاهیم مطرحشده در ادبیات رئالیسم اقتصادی و ژئوپلیتیک انرژی همراستا است؛ از جمله تحلیلهای ارائهشده در کارهای اخیر موسسه رَند و همچنین پژوهشهای تطبیقی در بروکینگز درباره تابآوری سیستمهای انرژی جهانی.
۴. رقابت روایی و جنگ ادراک
در کنار میدان نظامی و اقتصادی، یک میدان دیگر نیز بهصورت موازی فعال بود: میدان ادراک. در گزارشهای گاردین، میدل ایست آی و حتی برخی تحلیلهای مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، بهوضوح اشاره شده است که «روایت» به یکی از مهمترین ابزارهای راهبردی تبدیل شده است. این همان چیزی است که در ادبیات جدید امنیتی از آن با عنوان «cognitive domain of warfare» یاد میشود. در این سطح، آنچه اهمیت دارد فقط رخدادها نیست، بلکه نحوه تفسیر آنهاست. در این چارچوب، حتی شکست یا پیروزی نیز مفاهیمی نسبی میشوند، زیرا در میدان روایت، واقعیت از پیشتفسیر شده است.
۵. جابهجایی در منطق قدرت
جمعبندی کل این روند نشان میدهد که جنگ، برخلاف بسیاری از انتظارات اولیه، به یک نتیجه کلاسیک و قابلفهم در چارچوبهای سنتی روابط بینالملل منجر نشد. نه تغییر رژیم به وقوع پیوست، نه فروپاشی ساختاری در سطح نظام سیاسی یا امنیتی رخ داد، و نه هیچیک از طرفها توانستند به یک پیروزی قاطع نظامی دست پیدا کنند. آنچه در عمل شکل گرفت، وضعیتی بسیار پیچیدهتر و چندلایهتر بود؛ وضعیتی که بیش از آنکه «پایان یک جنگ» باشد، نشانهای از «تغییر ماهیت خود جنگ» به شمار میرفت.
در این تحول، منطق کلاسیک قدرت بهتدریج جای خود را به منطق جدیدی داد که در آن، قدرت دیگر صرفاً به معنای کنترل مستقیم یا تحمیل اراده از طریق ابزارهای نظامی نبود، بلکه به توانایی ایجاد اختلال در شبکههای بههمپیوسته اقتصادی، اطلاعاتی و ژئوپلیتیکی تبدیل شد. به همین ترتیب، میدان جغرافیایی و محدود درگیری نیز بهتدریج جای خود را به یک میدان سیستمی گسترده داد؛ میدانی که در آن انرژی، تجارت، فناوری، روایت و حتی ادراک عمومی بهعنوان اجزای یک کل واحد عمل میکنند و از هم جداشدنی نیستند.
در همین راستا، تصور پیروزی سریع و تعیینکننده نیز جای خود را به یک فرآیند فرسایشی و بلندمدت داد؛ فرآیندی که در آن، نتیجه نه در یک لحظه، بلکه در طول زمان و از طریق انباشت هزینهها، فرسایش توانها و تغییر تدریجی محاسبات راهبردی شکل میگیرد. بهطور مشابه، جنگی که در آغاز بهعنوان یک درگیری محدود و قابلکنترل تعریف میشد، بهتدریج به یک وضعیت پایدار اما تنشزا تبدیل شد؛ وضعیتی که در آن، نه صلح کامل برقرار است و نه جنگ به معنای کلاسیک آن ادامه دارد، بلکه نوعی تعادل ناپایدار و مدیریتشده بر روابط حاکم است.
در چنین چارچوبی، حتی در تحلیلهای نهادهایی مانند مجمع گفتگوی والدای و مؤسسات چینی نظیر پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای نیز این درگیری نه بهعنوان یک استثناء، بلکه بهعنوان نشانهای از یک روند گستردهتر در نظام بینالملل تفسیر شده است؛ روندی که در آن، نظم جهانی در حال بازآرایی بر اساس الگوهایی غیرخطی، پراکنده و وابسته به زمان است. در این نظم جدید، قدرت دیگر در یک مرکز مشخص متمرکز نیست و بهصورت خطی عمل نمیکند، بلکه در شبکهای از بازیگران، ابزارها و حوزههای متداخل توزیع شده است؛ شبکهای که در آن، تأثیرگذاری بیش از آنکه تابع شدت باشد، تابع تداوم، پراکندگی و ظرفیت اثرگذاری در سطوح مختلف است.
۶. نتیجه نهایی: جنگی که تمام نشد، بلکه تغییر شکل داد
در نهایت، شاید دقیقترین و جامعترین توصیف از این درگیری آن باشد که بگوییم این جنگ اساساً پایان نیافت، بلکه بهتدریج از یک «رویداد محدود و قابل تفکیک در زمان» به یک «ساختار پایدار در نظام بینالملل» تبدیل شد. ساختاری که دیگر نمیتوان آن را در قالبهای کلاسیک آغاز و پایان، پیروزی و شکست، یا صلح و جنگ توضیح داد، زیرا منطق درونی آن از همان الگوهای سنتی عبور کرده و به سطحی متفاوت از سازمانیافتگی رسیده است.
در این ساختار جدید، تنش نه از میان میرود و نه به نقطه صفر میرسد، بلکه بهصورت مستمر مدیریت و تنظیم میشود؛ بهگونهای که بازیگران به جای تلاش برای حذف کامل آن، در پی کنترل دامنه و شدت آن هستند. به همین ترتیب، رقابت نیز دیگر بهعنوان یک وضعیت موقت میان دو بحران تعریف نمیشود، بلکه به یک وضعیت دائمی و پایدار تبدیل شده است که صرفاً شدت و شکل آن قابل تغییر است، نه اصل وجود آن.
در چنین چارچوبی، مفهوم قدرت نیز دستخوش دگرگونی بنیادین میشود. قدرت دیگر صرفاً در توانایی دستیابی به پیروزی قاطع یا تحمیل نتیجه نهایی تعریف نمیشود، بلکه بیش از هر چیز در ظرفیت «ادامه دادن»، «تابآوری در برابر فرسایش» و «حفظ موقعیت در یک محیط ناپایدار» معنا پیدا میکند. به بیان دیگر، در این منطق جدید، آنکه باقی میماند و توانایی تطبیق خود با شرایط متغیر را دارد، بیش از آنکه برنده باشد، تعیینکننده قواعد بازی است.
در چنین جهانی، مفهوم کلاسیک «پایان جنگ» بهتدریج کارکرد تحلیلی خود را از دست میدهد و جای خود را به مفهومی پیچیدهتر میدهد؛ یعنی «ادامه کنترلشده تعارض». تعارضی که نه کاملاً فروکش میکند و نه بهصورت انفجاری گسترش مییابد، بلکه در سطحی از تعادل ناپایدار، مدیریت و بازتنظیم میشود. و شاید مهمترین پیام این تجربه همین باشد: در نظم بینالملل معاصر، جنگها دیگر با لحظه پایانشان تعریف نمیشوند، بلکه با شیوه ادامه یافتنشان شناخته میشوند. به عبارت دقیقتر، آنچه امروز نظم جهانی را شکل میدهد، نه پایان درگیریها، بلکه کیفیت تداوم آنها در اشکال پیچیده، چندلایه و سیستمی است.
منابع:
- اندیشکدهها و مراکز راهبردی غربی:
موسسه بروکینگز. (2026). Regional escalation dynamics and post-conflict scenarios in the Middle East. Washington, DC.
موسسه رَند. (2026). Multi-domain coercion and strategic outcomes in complex conflicts. Santa Monica, CA.
مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی (مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی). (2026). Middle East conflict: Military escalation and systemic implications. Washington, DC.
شورای روابط خارجی (آمریکا) (شورای روابط خارجی (آمریکا)). (2026). U.S. foreign policy and deterrence failure in regional conflicts. New York, NY.
بنیاد کارنگی برای صلح بینالملل. (2026). Order transitions and instability in the Middle East. Washington, DC.
چتم هاوس. (2026). Energy security, chokepoints, and geopolitical instability. London.
مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی (مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی). (2026). The Military Balance 2026: Regional conflict assessment. London.
شورای آتلانتیک. (2026). Geopolitical risk and multipolar escalation patterns. Washington, DC.
Heritage Foundation. (2026). Deterrence strategy and U.S. force posture in the Middle East. Washington, DC.
Stimson Center. (2026). Conflict de-escalation pathways in asymmetric warfare. Washington, DC. - رسانههای تحلیلی بینالمللی:
Reuters. (2026). Middle East conflict daily briefings and geopolitical analysis. London.
Financial Times. (2026). Global energy markets and war-related disruptions. London.
The Wall Street Journal. (2026). Geopolitical conflict and economic consequences. New York, NY.
The New York Times. (2026). Middle East war coverage and strategic analysis. New York, NY.
The Guardian. (2026). Conflict escalation and global political implications. London.
BBC News. (2026). International conflict monitoring reports. London.
Bloomberg. (2026). Energy markets and geopolitical risk pricing models. New York, NY.
The Economist. (2026). Global instability and systemic risk analysis. London.
Al Jazeera English. (2026). Middle East conflict and regional dynamics reporting. Doha.
Middle East Eye. (2026). Regional conflict analysis and political economy perspectives. London. - اندیشکدهها و مراکز غیرغربی (روسی، چینی و آسیایی):
مجمع گفتگوی والدای. (2026). Global order transformation and Eurasian strategic perspectives. Moscow.
شورای امور بینالملل روسیه (شورای امور بینالمللی روسیه). (2026). Multipolar world and regional conflict dynamics. Moscow.
Institute of World Economy and International Relations (IMEMO). (2026). Strategic instability in global politics. Moscow.
موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین (موسسه مطالعات بینالملل معاصر چین). (2026). Nonlinear warfare and systemic conflict analysis. Beijing.
مؤسسه مطالعات بینالمللی شانگهای (پژوهشکده مطالعات بینالمللی شانگهای). (2026). Energy chokepoints and global security transitions. Shanghai.
Chinese Academy of Social Sciences (CASS). (2026). Global governance and power transition theory. Beijing.
Japan Institute of International Affairs (JIIA). (2026). Regional security architecture in the Middle East. Tokyo.
Korea Institute for Defense Analyses (KIDA). (2026). Asymmetric warfare and regional security trends. Seoul.
Institute for Defence Studies and Analyses (IDSA). (2026). Middle East conflict and Asian strategic implications. New Delhi. - نهادهای انرژی، اقتصاد و ریسک سیستمیک:
International Energy Agency (IEA). (2026). Global energy security and supply chain disruption report. Paris.
OPEC Secretariat. (2026). Oil market stability and geopolitical risk assessment. Vienna.
World Bank. (2026). Global economic outlook under geopolitical stress. Washington, DC.
International Monetary Fund (IMF). (2026). World economic stability and conflict shock transmission. Washington, DC.
Bank for International Settlements (BIS). (2026). Systemic risk and global financial stability. Basel.
International Maritime Organization (IMO). (2026). Maritime security and strategic chokepoints report. London. - نظریهپردازان:
Mearsheimer, J. J. (2001). The tragedy of great power politics. New York, NY: W. W. Norton.
Mearsheimer, J. J. (2018). The great delusion: Liberal dreams and international realities. Yale University Press.
Walt, S. M. (1987). The origins of alliances. Cornell University Press.
Walt, S. M. (2018). The hell of good intentions. Farrar, Straus and Giroux.
Waltz, K. N. (1979). Theory of international politics. McGraw-Hill.
Jervis, R. (1976). Perception and misperception in international politics. Princeton University Press.
Kissinger, H. (2014). World order. Penguin Press.
Gilpin, R. (1981). War and change in world politics. Cambridge University Press.