مقدمه
کتاب The Soldier and the State نوشتهٔ ساموئل پی. هانتینگتون (۱۹۵۷)، یکی از بنیادیترین آثار در حوزهٔ روابط مدنی–نظامی است. این کتاب پرسشی را مطرح میکند که در تمام دولتهای مدرن دیده میشود:
چگونه میتوان ارتشی قوی، کارآمد و منضبط داشت که در سیاست دخالت نکند؟
هانتینگتون از همان آغاز تأکید میکند که مسئلهٔ او نه اخلاقگرایی است، نه ایدئولوژی؛ مسئله او «تحلیل علمیِ قدرت» است. او توضیح میدهد که امنیت سیاسی زمانی برقرار است که میان دو نیرو تعادل برقرار باشد:
۱- قدرت نظامی
۲- حاکمیت مدنی
هرگاه یکی از این دو از دیگری پیشی بگیرد، آزادی سیاسی و امنیت ملی هر دو در خطر قرار میگیرند.
در مقدمهٔ کتاب، هانتینگتون مفهوم «حرفهٔ نظامی» را چنین توصیف میکند؛ او برای تعریف جوهرهٔ کار نظامی به تعبیر هارولد لاسول استناد میکند. هانتینگتون مینویسد:
«این مهارت مرکزی را شاید بتوان با عبارت هارولد لاسول چنین خلاصه کرد: مدیریت خشونت.»
این نقلقول کوتاه، بنیان فهم هانتینگتون از ارتش مدرن است.
بر اساس همین تعریف، ارتش نهادی است که قدرت اعمال خشونت مشروع را در انحصار دارد. همین قدرت است که باعث ترس همیشگی جامعه و سیاستمداران از ارتش شده. اما هانتینگتون نشان میدهد:
۱- ارتش ضعیف مساوی ارتش سیاسی
۲- ارتش حرفهای مساوی ارتش غیرسیاسی
و از همینجا نظریهٔ بزرگ او شکل میگیرد:
حرفهایسازی، تنها راه غیرسیاسیکردن ارتش است.
بهزعم او، هرگاه ارتش را با پروژههای سیاسی، حزبی، ایدئولوژیک یا شخصی کنترل کنیم، نهتنها آن را مطیع نمیکنیم، بلکه آن را به خطرناکترین بازیگر سیاسی تبدیل میکنیم. نتیجه همیشه یکسان است:
1- کاهش شایستگی
2- افزایش وفاداری سیاسی
3- خطر کودتا
4- سقوط دولت
در مقابل، هانتینگتون بر تفکیک دقیق دو حوزه تأکید میکند:
سیاست کار دولت است و جنگ کار ارتش.
این تفکیک در تحلیلهای تاریخی کتاب نیز بازتاب یافته است. هانتینگتون سه تجربهٔ بزرگ روابط مدنی–نظامی را بررسی میکند: پروس/آلمان، بریتانیا و ایالات متحده. هر سه مورد نشان میدهند که ارتش حرفهای نه تهدید دموکراسی، بلکه شرط بقای آن است.
در بخش مربوط به وستپوینت، هانتینگتون اخلاق نظامی را به زیبایی چنین توصیف میکند:
«در نظم، آرامش یافت میشود؛ در انضباط، کمال؛ و در اجتماع، امنیت.»
این نقلقول، عصارهٔ اخلاق حرفهای نظامی در نگاه هانتینگتون است.
برای او، ارتش حرفهای از سه ارزش ساخته شده است:
۱. نظم
۲. انضباط
۳. همبستگی جمعی
او در ادامه توضیح میدهد که چرا ارتش باید از سیاست دور بماند.
در فصل مربوط به اخلاق حرفهای، مینویسد:
«افسر، منافع فردی خود را در راه خیرِ خدمت کنار میگذارد.»
این یکی از زیباترین و عمیقترین جملات کتاب است—و تمام نظریهٔ او دربارهٔ کنترل عینی را توضیح میدهد.
در نگاه هانتینگتون، وفاداری یک افسر نه به یک فرد یا حزب، بلکه به «خدمت» است؛ یعنی به قانون، به مأموریت و به کشور.
در مقابل، او در تحلیل تاریخی نشان میدهد که ارتشهایی که سیاستزده میشوند—مانند ارتش ژاپن پیش از جنگ دوم جهانی—چگونه بهجای محافظت از دولت، به تهدیدی برای بقای آن تبدیل میشوند. او مینویسد:
«رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند، در معرض خطر ترور بودند.»
این جملهٔ تلخ نشان میدهد که وقتی ارتش بر سیاست چیره میشود، دولت آزادی تصمیمگیری خود را از دست میدهد.
هانتینگتون در سراسر کتاب نشان میدهد که رابطهٔ درست میان دولت و ارتش زمانی برقرار میشود که:
۱- دولت اهداف سیاسی را تعیین میکند
۲- ارتش روشهای نظامی را تعیین میکند
۳- و هیچکدام به حوزهٔ دیگری تجاوز نمیکند
این چارچوب نظری، ابعاد مفهومی اصلی کتاب را میسازد و در بخشهای بعدی مقاله، هر یک از این مفاهیم—بهویژه کنترل عینی، کنترل ذهنی و حرفهگرایی—بهصورت تفصیلی و همراه با مصادیق تاریخی بررسی خواهد شد.
چارچوب نظری هانتینگتون — کنترل عینی، کنترل ذهنی و منطق تفکیک سیاست و نظامیگری
نظریهٔ هانتینگتون دربارهٔ روابط مدنی–نظامی بر این فرض استوار است که ارتش، مانند هر نهاد اجتماعی دیگر، دارای منطق درونی ویژهای است. از این رو، هرگونه تلاشی برای کنترل ارتش باید با شناخت این منطق آغاز شود. به باور او، مسئلهٔ اصلی در روابط ارتش و دولت این نیست که ارتش قوی است یا ضعیف، بزرگ است یا کوچک، دموکراتیک است یا اقتدارگرا؛ بلکه مسئله اصلی این است که ارتش چگونه «کنترل میشود». هانتینگتون توضیح میدهد که دولتها برای کنترل ارتش دو الگوی بنیادین در پیش گرفتهاند: کنترل ذهنی و کنترل عینی. این دو الگو نهتنها روشهای متفاوتی برای ادارهٔ ارتش هستند، بلکه بازتاب دو نوع نگاه کاملاً متضاد به رابطهٔ سیاست و نظامیگریاند.
کنترل ذهنی، به تعبیر هانتینگتون، نوعی «سیاسیسازی ارتش» است. در این الگو، دولت تلاش میکند ارتش را تابع ایدئولوژی، منافع حزبی، شخصیت رهبران یا ساختارهای حکومتی سازد. ارتش در این وضعیت از درون تغییر میکند؛ یعنی ارزشهایش، نظام ارتقای شغلیاش و حتی برداشتش از مأموریت دفاعی دگرگون میشود. هانتینگتون در تحلیل نمونههای تاریخی، بهویژه ژاپن و شوروی، نشان میدهد که چنین ارتشی زودتر از آنچه تصور میشود از مسیر حرفهای خارج شده و وارد عرصهٔ سیاست میشود. در بخشی از تحلیل ارتش ژاپن مینویسد که رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند «در معرض خطر ترور» قرار داشتند.
«رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند، در معرض خطر ترور بودند.»
این جمله ساده اما تکاندهنده، نتیجهٔ طبیعی کنترل ذهنی را آشکار میکند: ارتش بهجای آنکه زیرمجموعه دولت باشد، به قدرتی مستقل تبدیل میشود که دولت را تهدید میکند.
کنترل ذهنی در ذات خود ارتش را «مطیعتر» نمیکند، بلکه آن را بیشتر به سیاست وابسته میسازد. ارتش سیاسیشده در برابر هر تغییر سیاسی واکنش نشان میدهد؛ در برابر احزاب، جناحها و ایدئولوژیها موضع میگیرد؛ و در نهایت خود را صاحب رسالت سیاسی میبیند. از نگاه هانتینگتون، ارتشی که به جای اخلاق حرفهای، وفاداری سیاسی را معیار خود قرار دهد، دیر یا زود کارآمدی خود را از دست خواهد داد. در چنین ارتشی، شایستگی نظامی جای خود را به رابطههای سیاسی میدهد، فرماندهی مبتنی بر تخصص تضعیف میشود، و ساختار فرماندهی به میدان رقابت جناحی تبدیل میگردد.
در مقابل این مدل، هانتینگتون الگوی دیگری پیش مینهد که آن را «کنترل عینی» مینامد. در این الگو، دولت تلاش نمیکند ارتش را تغییر دهد، بلکه تلاش میکند حوزه عمل ارتش را به دقت «تعریف» کند. بهعبارت دیگر، کنترل عینی نه به معنای تضعیف ارتش است و نه به معنای سیاسیکردن آن؛ بلکه به معنای تفکیک دقیق حوزهٔ نظامی از حوزهٔ سیاسی است. دولت اهداف، جهتگیریها و سیاستها را تعیین میکند، اما روش، اجرای عملیات و تصمیمگیریهای فنی را به ارتش میسپارد. در این الگو، ارتش نه رقیب دولت است و نه ابزار یک جریان سیاسی؛ ارتش حرفهای است و دولت سیاسی.
هانتینگتون توضیح میدهد که این مدل تنها زمانی موفق میشود که ارتش از درون «حرفهای» باشد. او در بخش مربوط به اخلاق نظامی مینویسد که افسر حرفهای «منافع فردی خود را در راه خیرِ خدمت کنار میگذارد».
«افسر، منافع فردی خود را در راه خیرِ خدمت کنار میگذارد.»
این جمله نشان میدهد که حرفهایسازی ارتش، نه یک فرآیند اداری بلکه یک فرآیند اخلاقی است. ارتش زمانی میتواند از سیاست جدا بماند که وفاداری افسران به مأموریت و قانون، بر وفاداری آنها به افراد یا گروهها برتری داشته باشد.
در همین راستا، هانتینگتون در جایی دیگر مینویسد که «اخلاق نظامی اساساً ضد فردگرایی است».
«اخلاق نظامی اساساً ضد فردگرایی است»
این جمله کلید فهم نظریهٔ اوست. سیاست از نظر او عرصه رقابت افراد، ترجیحات شخصی، منافع گروهی و جابهجایی قدرت است، اما ارتش عرصه انضباط، اطاعت و جمعگرایی. طبیعی است که این دو عرصه نمیتوانند بدون نظم و چارچوب مشخص در یکدیگر ادغام شوند. ارتش زمانی حرفهای میماند که اجازه ندهد منطق رقابت سیاسی وارد منطق وظیفهٔ نظامی شود.
در تحلیل هانتینگتون، کنترل ذهنی و کنترل عینی دو مسیر متفاوتاند که به دو نتیجهٔ متفاوت نیز منجر میشوند. کنترل ذهنی هرچند ممکن است در کوتاهمدت وفاداری ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت ارتش را به نیرویی سیاسی تبدیل میکند که هم برای دولت خطرناک است و هم برای خود ارتش. کنترل عینی اما ارتش را در جایگاه حرفهایاش تثبیت میکند و به دولت اجازه میدهد اقتدار خود را بر پایهٔ قانون اعمال کند، نه بر پایهٔ ایدئولوژی. در این الگو، ارتش قدرتمند میماند، اما این قدرت در چارچوب مسئولیت خود به کار گرفته میشود.
هانتینگتون در ادامهٔ کتاب نشان میدهد که این دو الگو در تاریخ نیز نتایج متفاوتی رقم زدهاند. ارتش پروسی با وجود استقلال زیاد، حرفهای بود و برای مدتی طولانی به سیاست وارد نشد. ارتش بریتانیا هرچند کوچکتر و کمحرفهایتر از پروس بود، اما به دلیل سنت مشروطهگرایی، در سیاست دخالت نکرد. ارتش آمریکا نیز بهسبب اخلاق نظامی نهادینهشده در وستپوینت، توانست از دخالت در امور سیاسی پرهیز کند. در مقابل، ارتش ژاپن و ارتش شوروی، بهواسطهٔ سیاسیسازی، از مسیر حرفهای خارج شدند و کشور را با بحرانهای عظیم روبهرو کردند.
به این ترتیب، هانتینگتون نشان میدهد که رابطهٔ ارتش و دولت نه با کاهش قدرت ارتش حل میشود و نه با نزدیکسازی ارزشهای ارتش به ارزشهای سیاسی. تنها راهحل، بهرسمیتشناختن حرفهٔ نظامی بهعنوان حرفهای مستقل و متخصص، و تعریف مرزهای روشن میان سیاست و نظامیگری است. این چارچوب نظری ستون اصلی کتاب اوست و در بخشهای بعدی، او تلاش میکند با ارائهٔ نمونههای تاریخی، نشان دهد که حرفهگرایی چگونه از دخالت ارتش در سیاست جلوگیری میکند و چگونه عدموجود آن، دولت را در معرض بیثباتی قرار میدهد.
حرفهگرایی نظامی و اخلاق خدمت در اندیشهٔ هانتینگتون
درک نظریهٔ ساموئل هانتینگتون بدون فهم دقیق مفهوم «حرفهگرایی نظامی» ممکن نیست. او معتقد است که ارتش را تنها زمانی میتوان از سیاست دور نگه داشت که همچون یک حرفهٔ واقعی و مستقل عمل کند؛ حرفهای که بر پایهٔ دانش، اخلاق و انسجام نهادی شکل گرفته است. به همین دلیل، هانتینگتون برای توضیح جایگاه ارتش در دولت مدرن ابتدا میکوشد ماهیت این حرفه را روشن کند. او ارتش را نه یک سازمان صرفاً فنی یا یک ابزار اجرایی دولت، بلکه یک جامعهٔ اخلاقی و سازمانیافته میبیند که منطق عمل آن با منطق عرصهٔ سیاست تفاوت بنیادین دارد.
هانتینگتون تأکید میکند که جوهرهٔ حرفهٔ نظامی را باید در اصل «مدیریت خشونت مشروع» جستوجو کرد. او با استناد به هارولد لاسول، مینویسد که این تخصص را میتوان با عبارت «مدیریت خشونت» تعریف کرد.
«این مهارت مرکزی را شاید بتوان با عبارت هارولد لاسول چنین خلاصه کرد: مدیریت خشونت.»
این تعریف بسیار ساده اما کاملاً گویا است. ارتش تنها نهادی است که وظیفهٔ قانونیاش بهکارگیری خشونت در دفاع از دولت است. همین مسئولیت موجب میشود که ارتش همواره در نگاه جامعه و سیاستمداران قدرتی دوگانه، ضروری اما بالقوه خطرناک، به شمار آید. هانتینگتون میگوید این قدرت را فقط از طریق حرفهایسازی میتوان رام کرد. ارتش غیرحرفهای همیشه در معرض سیاستزدگی قرار دارد، اما ارتشی که بر اساس دانش و اخلاق عمل میکند، خود را موظف میداند که از سیاست فاصله بگیرد.
او در توضیح اخلاق حرفهای یادآوری میکند که افسر نظامی باید منافع فردی خود را کنار بگذارد و خیر خدمت و مأموریت را در اولویت قرار دهد. هانتینگتون در این باره مینویسد که افسر حرفهای «منافع فردی خود را در راه خیرِ خدمت کنار میگذارد».
«افسر، منافع فردی خود را در راه خیرِ خدمت کنار میگذارد.»
این جمله جوهر اخلاق نظامی را نشان میدهد. سرباز حرفهای نه برای جاهطلبی شخصی، نه برای نفوذ سیاسی و نه برای اثبات برتری فردی خود فعالیت میکند؛ بلکه مسئولیت او در برابر دولت و ملت، هویت حرفهای او را شکل میدهد. اخلاق نظامی به همین معنا اخلاق وظیفه است، و نه اخلاق رقابت یا سود فردی.
هنگامی که هانتینگتون از «مسئولیت» سخن میگوید، آن را مسئولیت در برابر دولت و امنیت ملی میداند. او صریحاً مینویسد که وظیفهٔ حرفهٔ نظامی «افزایش امنیت نظامی دولت» است.
این تعریف نشان میدهد که وفاداری اصلی ارتش نه به یک فرد است و نه به یک حزب، بلکه به موجودیتی بزرگتر و پایدارتر به نام «دولت». نظامیگری حرفهای زمانی امکانپذیر است که افسران ارزشهای خود را از ساختار دولت میگیرند، نه از نوسانات سیاسی.
عنصر دیگری که هانتینگتون در تحلیل حرفهٔ نظامی بر آن تأکید دارد، همبستگی نهادی است. از نگاه او، ارتش تنها مجموعهای از افراد نیست؛ بلکه یک جامعهٔ اخلاقی و منسجم است که در نهادهایی مانند آکادمیهای نظامی شکل میگیرد. او در توصیف فضای اخلاقی وستپوینت، یعنی مهمترین نهاد تربیت افسران در آمریکا، عبارتی بسیار زیبا دارد و مینویسد:
«در نظم، آرامش یافت میشود؛ در انضباط، کمال؛ و در اجتماع، امنیت.»
این جمله نشان میدهد که هانتینگتون چگونه ارتش را نه از منظر اداری، بلکه از منظر اخلاقی و وجودی فهم میکند. ارتش جامعهای است که در آن نظم، انضباط و همبستگی جمعی، بنیان شخصیت حرفهای را شکل میدهد. این ویژگیها موجب میشود که سازمان نظامی قادر باشد مأموریتهای سخت را بدون تزلزل دنبال کند و در برابر بیثباتیهای سیاسی داخلی مصونیت داشته باشد.
هانتینگتون بارها توضیح میدهد که اخلاق نظامی در تضاد با فردگرایی است. در جایی مینویسد که «اخلاق نظامی اساساً ضد فردگرایی است».
«اخلاق نظامی اساساً ضد فردگرایی است»
این جمله را باید یکی از عمیقترین گزارههای کتاب دانست. از نگاه او، سیاست مبتنی بر فردگرایی، رقابت منافع و بازی قدرت است؛ اما ارتش مبتنی بر انضباط، اطاعت و منطق جمعی. این تفاوت ذاتی، باعث میشود که حرفهگرایی نظامی با مشارکت سیاسی ناسازگار باشد. به همین دلیل هانتینگتون استدلال میکند که ارتش هرچه حرفهایتر باشد، کمتر تمایل دارد وارد سیاست شود. حرفهگرایی، مانع طبیعی سیاستزدگی است.
هانتینگتون برای نشان دادن پیامدهای فقدان حرفهگرایی، نمونههای تاریخی متعددی ارائه میکند. او دربارهٔ ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم مینویسد که رهبران سیاسیای که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند «در معرض خطر ترور» بودند.
«رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند، در معرض خطر ترور بودند.»
این نمونه نشان میدهد که زمانی که ارتش به جای وفاداری به حرفه، وفادار ایدئولوژی یا قدرت سیاسی میشود، نه تنها از چارچوب قانون خارج میشود بلکه به تهدید مستقیم برای بقای دولت تبدیل میگردد. فقدان حرفهگرایی در چنین کشورهایی سبب شد که ارتش، خود را جایگزین نهادهای مدنی بداند و برای «نجات ملت» وارد عرصهٔ سیاست شود.
بر اساس تحلیل هانتینگتون، حرفهگرایی سه نتیجهٔ بزرگ دارد. نخست اینکه باعث میشود ارتش در انجام وظایف خود کارآمد باشد. دوم اینکه هویت اخلاقی جمعی ارتش را تقویت میکند و مانع از نفوذ انگیزههای فردی یا سیاسی در تصمیمگیریها میشود. سوم و شاید مهمترین نتیجه این است که ارتش حرفهای در برابر سیاست مصونیت پیدا میکند. ارتشی که خود را یک «حرفهٔ مستقل» بداند، سیاست را یک حوزهٔ آلودهکننده میبیند و از آن فاصله میگیرد. به همین دلیل، حرفهگرایی نهتنها به کارآمدی نظامی خدمت میکند، بلکه شرط لازم برای ثبات دموکراتیک نیز هست.
در نظریهٔ هانتینگتون، اخلاق خدمت، معرفت حرفهای و همبستگی نهادی سه ستون شخصیت افسر مدرن هستند. ارتشی که این سه ویژگی را نداشته باشد، دیر یا زود وارد سیاست خواهد شد، و ارتشی که آنها را داشته باشد، هرگز انگیزهای برای دخالت در امور مدنی پیدا نخواهد کرد. از همینجا روشن میشود که چرا حرفهگرایی نظامی در نگاه هانتینگتون، نه یک جنبهٔ فرعی، بلکه قلب نظریهٔ اوست.
تحلیل تاریخی–تطبیقی هانتینگتون؛ پروس، بریتانیا و ایالات متحده
هانتینگتون برای توضیح نظریهٔ خود دربارهٔ کنترل عینی و حرفهگرایی نظامی، تنها به بحث مفهومی تکیه نمیکند؛ بخش بزرگی از اعتبار نظریهٔ او از تحلیل سه الگوی بزرگ تاریخی میآید: پروس/آلمان، بریتانیا و ایالات متحده. او این سه تجربه را نه بهعنوان نمونههایی تصادفی، بلکه بهعنوان سه شکل متفاوت از رابطهٔ ارتش و دولت انتخاب میکند؛ سه الگویی که ساختار سیاسی و فرهنگی متفاوتی دارند و به همین دلیل، نتایج متفاوتی نیز در عرصهٔ سیاست و امنیت به وجود آوردهاند.
تحلیل او از پروس از اهمیت ویژهای برخوردار است، زیرا پروس در قرن نوزدهم نمونهٔ شکلگیری ارتشی کاملاً حرفهای بود که بعدها به ستون نظامی امپراتوری آلمان تبدیل شد. هانتینگتون در تحلیل خود از ارتش پروسی بر این واقعیت تأکید میکند که ستاد کل پروس، که تحت رهبری چهرههایی مانند مولتکه شکل گرفت، تجسم «عقل نظامی» بود و الگوی بیرقیبی از تفکیک وظایف نظامی و سیاسی ارائه کرد. در بخشهای مربوط به وستپوینت نیز اشاره میکند که نظم، انضباط و اجتماع سه رکن امنیتاند، اما در تحلیل پروس این سه ارزش در سطحی بسیار نهادیتر و سازمانیافتهتر به نمایش گذاشته شدهاند. هانتینگتون توضیح میدهد که مولتکه سیاست را به بسمارک واگذار کرده بود و جنگ را حوزهٔ تخصصی ارتش میدانست. این هماهنگی دقیق میان سیاست و نظامیگری در دوران پروس، بهزعم هانتینگتون، نمونهٔ کلاسیک کنترل عینی است؛ مدلی که در آن ارتش بهشدت حرفهای است اما در سیاست حضور ندارد و به دولت اجازه میدهد اهداف سیاسی خود را بدون دخالت نظامیان تعیین کند.
با این حال، هانتینگتون در تحلیل پروس تنها بر جنبههای مثبت تأکید نمیکند. به نظر او، استقلال بیش از حد ارتش پروسی و تبدیل آن به یک طبقهٔ ممتاز، زمینه را برای مشکلات بعدی فراهم کرد. او نشان میدهد که چگونه همین ارتش حرفهای و مستقل، در دوران جمهوری وایمار و سپس در دوران ناسیونالسوسیالیسم، به قدرتی تبدیل شد که ظرفیت مقاومت در برابر دستکاریهای سیاسی را از دست داد. بنابراین، پروس در نگاه او هم شاهدِ قدرت حرفهگرایی است و هم هشداردهندهٔ خطر استقلال افراطی ارتش.
تحلیل هانتینگتون از بریتانیا، تصویری کاملاً متفاوت ارائه میدهد. بر خلاف پروس که ارتشی بزرگ، متمرکز و حرفهای داشت، بریتانیا ارتشی کوچک اما کاملاً غیرسیاسی داشت؛ ارتشی که نقش اصلی آن در جنگهای خارجی بود و هیچگاه در سیاست داخلی مداخله نکرد. هانتینگتون بر این نکته تأکید میکند که ارتش بریتانیا را سنت مشروطهگرایی مهار میکرد، نه ساختار حرفهای شبیه پروس. در سنت بریتانیا، قانون و عرف سیاسی مهمترین ابزارهای کنترل ارتش بودند. از دید هانتینگتون، افسران بریتانیایی نه بهدلیل فشار دولت، بلکه بهدلیل درونیکردن سنتهای مشروطهگرایی، خود را موظف به اطاعت از دولت و پرهیز از دخالت در سیاست میدانستند. در اینجا عامل تعیینکننده نه استقلال ارتش بود و نه اقتدار دولت، بلکه «سنت» و «فرهنگ سیاسی» بریتانیا. به همین دلیل است که ارتش کوچک و اغلب اشرافی بریتانیا هیچگاه بهعنوان تهدیدی برای دموکراسی تلقی نشد.
در کنار پروس و بریتانیا، آمریکا سومین مورد مورد بررسی هانتینگتون است، و شاید مهمترین آنها. رابطهٔ ارتش و دولت در آمریکا، برخلاف دو مورد قبلی، ترکیبی از بیاعتمادی تاریخی به ارتش و نیاز مداوم به قدرت نظامی بوده است. جامعهٔ آمریکا از بدو تولد خود به ارتش دائمی بیاعتماد بود و آن را تهدیدی برای آزادی میدانست. این نگاه در دوران انقلاب آمریکا و حتی پس از آن شدت یافت و در قرن نوزدهم نیز ادامه داشت. هانتینگتون توضیح میدهد که این فرهنگ سیاسی باعث شد ارتش آمریکا برای مدتهای طولانی کوچک بماند و عملاً در جایگاه یک نیروی حرفهای محدود فعالیت کند.
اما همانطور که او نشان میدهد، نقطهٔ تحول در ارتش آمریکا زمانی آغاز شد که وستپوینت بهعنوان نهاد تولید اخلاق نظامی شکل گرفت. هانتینگتون در توصیف وستپوینت از جملهای استفاده میکند که ماهیت این نهاد را بهخوبی نشان میدهد:
«در نظم، آرامش یافت میشود؛ در انضباط، کمال؛ و در اجتماع، امنیت.»
این جمله نشان میدهد که ارتش آمریکا چگونه تلاش کرد هویت حرفهای خود را از دل فرهنگ ضدنظامیگرای جامعه بیرون بکشد و آن را در یک نظم اخلاقی جدید تثبیت کند.
هانتینگتون بخش مهمی از تحلیل خود دربارهٔ ارتش آمریکا را به بحران مکآرتور و ترومن در جنگ کره اختصاص میدهد. او در فصل مربوط به این بحران توضیح میدهد که مکآرتور، بهدلیل شخصیت بسیار قوی و محبوبیتش، از مرزهای حرفهای عبور کرده بود و دیگر نمیتوانست خود را در محدودهٔ «مسئولیت حرفهای» محدود کند. هانتینگتون در مقایسهٔ مکآرتور با آیزنهاور مینویسد که مکآرتور «بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند».
«مکآرتور بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند»
این جمله نشان میدهد که هانتینگتون دخالت مکآرتور در سیاست را محصول ضعف حرفهگرایی شخصی او میدانست، نه نتیجهٔ ضعف ساختار ارتش.
در تحلیل هانتینگتون، تفاوت مهمی میان ارتش آمریکا و نمونههایی مانند ارتش ژاپن یا ارتشهای فاشیستی وجود دارد. در آمریکا، افسران حرفهای به اصول تابعیت از قانون وفادار بودند و همین امر باعث شد که بحران مکآرتور نهایتاً به نفع قدرت مدنی پایان یابد. اما در ژاپن یا آلمان، فقدان حرفهگرایی باعث شد که ارتش خود را جایگزین قدرت مدنی بداند. در ژاپن، مخالفت با ارتش بهمعنای قرار گرفتن در معرض «خطر ترور» بود و هانتینگتون صریحاً مینویسد که رهبران سیاسیای که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند «در معرض خطر ترور» قرار داشتند.
«رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند، در معرض خطر ترور بودند.»
این نوع رابطه میان ارتش و دولت، نتیجهٔ مستقیم سیاسیسازی ارتش و فقدان اخلاق حرفهای است.
مقایسهٔ این سه تجربه برای هانتینگتون سه نکتهٔ کلیدی دارد. نخست اینکه ارتش میتواند حرفهای باشد، مانند پروس، و این حرفهگرایی به کارآمدی نظامی کمک میکند، اما اگر بیش از حد مستقل شود، ممکن است در برابر دستکاری سیاسی آسیبپذیر باشد. دوم اینکه سنت سیاسی قوی، مانند بریتانیا، میتواند ارتش را بدون نیاز به یک ستاد کل قدرتمند یا ساختار حرفهای پیچیده، غیرسیاسی نگه دارد. سوم اینکه جامعهای مانند آمریکا میتواند بر پایهٔ فرهنگ ضدنظامیگرایی، نهادهای حرفهای ایجاد کند و از دل همین ساختار، ارتشی غیرسیاسی و حرفهای بهوجود آورد.
هانتینگتون با بررسی این الگوها نشان میدهد که هیچ الگوی واحدی برای کنترل ارتش وجود ندارد، اما یک اصل در همهٔ این موارد مشترک است: ارتش زمانی از سیاست دور میماند که یا حرفهای باشد، یا در سنت سیاسی پایدار و نهادینهشدهای قرار بگیرد، و یا هر دو. او با بررسی این سه تجربه تاریخی، پایههای نظریهٔ خود را مستحکم میکند و نشان میدهد که چرا حرفهگرایی نظامی نه یک انتخاب اخلاقی، بلکه ضرورتی نهادی برای ثبات سیاسی است.
مصادیق و نمونههای هانتینگتون؛ وستپوینت، بحران مکآرتور، ارتش ژاپن و ارتش شوروی
بخش قابل توجهی از کتاب هانتینگتون به بررسی مصادیقی اختصاص دارد که فرضیهٔ او دربارهٔ ماهیت حرفهای ارتش و نحوۀ کنترل آن را روشن میکند. او با انتخاب نمونههایی بسیار متفاوت از نظر فرهنگی، سیاسی و تاریخی نشان میدهد که چرا برخی ارتشها در سیاست دخالت کردهاند و برخی دیگر بهطور پایدار از دخالت در سیاست پرهیز کردهاند. این بخش از کتاب، وجه تجربی نظریهٔ او را تقویت میکند و به خواننده نشان میدهد که روابط مدنی–نظامی فقط یک مسئلهٔ نظری نیست؛ بلکه مسئلهای است که سرنوشت دولتها و ملتها را رقم زده است.
یکی از مهمترین نمونههای او آکادمی نظامی وستپوینت است. وستپوینت در نگاه هانتینگتون نه فقط یک مدرسهٔ نظامی، بلکه یک جامعهٔ اخلاقی است که فضیلتهایی را در افسران نهادینه میکند که آنها را از سیاست دور نگه میدارد. او برای توصیف جوهرۀ این فضیلتها جملهای میآورد که در نگاه او تصویر کامل «اخلاق نظامی» است:
«در نظم، آرامش یافت میشود؛ در انضباط، کمال؛ و در اجتماع، امنیت.»
این جمله نمودار فشردهای از جهانبینی نظامی است. نظم در ارتش نه محدودکنندهٔ آزادی، بلکه منبع آرامش است. انضباط نه کاهشدهندهٔ فردیت، بلکه طریقۀ رسیدن به کمال است. و اجتماع و همبستگی نه ابزار فرمانبرداری، بلکه شرط امنیت و ثبات درونی ارتش است. هانتینگتون معتقد است که ارتش آمریکا توانست در قرن بیستم از دخالت در سیاست پرهیز کند، زیرا وستپوینت بهعنوان ستون اخلاقی ارتش، حرفهگرایی را در شخصیت افسران درونی کرده بود.
اما نقطهٔ اوج بخش مربوط به ارتش آمریکا در کتاب، تحلیل بحران مکآرتور و ترومن در جنگ کره است. این نمونه برای هانتینگتون بهقدری اهمیت دارد که آن را آزمونی سرنوشتساز برای نظریهٔ خود میداند. در این بحران مشهور، ژنرال داگلاس مکآرتور نه تنها از سیاست خارجی و نظامی پیشبرد جنگ کره انتقاد کرد، بلکه عملاً وارد رقابت سیاسی با رئیسجمهورِ وقت، هری ترومن، شد. هانتینگتون توضیح میدهد که مکآرتور بهدلیل شخصیت خاص خود و محبوبیت اجتماعیاش، «بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند».
«مکآرتور بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند»
در نگاه هانتینگتون، مکآرتور نمونهٔ یک افسر بزرگ اما غیرقابلکنترل بود؛ افسرى که اعتماد به نفس، توانایی و نفوذ اجتماعیاش بهجای خدمت به حرفه، او را از چارچوبهای حرفهای خارج کرده بود.
این بحران تنها زمانی پایان یافت که ترومن تصمیم گرفت مکآرتور را برکنار کند و این تصمیم، بهزعم هانتینگتون، نقطهٔ تثبیت کنترل مدنی بر ارتش در آمریکا بود. او معتقد بود که این تصمیم نه فقط یک تصمیم سیاسی، بلکه تصمیمی برای تثبیت «مرز میان سیاست و حرفهٔ نظامی» بود. هانتینگتون در مقایسهٔ مکآرتور با دوایت آیزنهاور توضیح میدهد که آیزنهاور، بر خلاف مکآرتور، توانست به اصول حرفهای پایبند بماند و هرگز اجازه نداد که شهرت نظامیاش او را به سوی دخالت سیاسی هدایت کند. در نگاه هانتینگتون، این تفاوت اخلاق حرفهای در دو افسر بود که دو سرنوشت بسیار متفاوت را برای آنها رقم زد.
در کنار تحلیل آمریکا، بررسی ارتش ژاپن در کتاب، تصویری تاریک از خطر ارتش سیاسیشده نشان میدهد. هانتینگتون صریحاً مینویسد که در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، رهبران ژاپنی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند «در معرض خطر ترور» قرار داشتند.
«رهبران سیاسی که با خواستههای ارتش مخالفت میکردند، در معرض خطر ترور بودند.»
این جمله شاید یکی از تکاندهندهترین بخشهای کتاب باشد، زیرا نشان میدهد که چرا ارتش ژاپن از یک نهاد دفاعی به یک نیروی مستقل، محبوب و در نهایت خطرناک تبدیل شد. در ژاپن، ارتش از وظیفهٔ خود بهعنوان مجری سیاست دفاعی فاصله گرفت و به نیرویی تبدیل شد که خود را صاحب رسالت سیاسی میدانست. این ارتش نه تابع دولت بود و نه تابع اخلاق حرفهای، بلکه تابع جناحهایی درون خود ارتش بود. هانتینگتون این نمونه را شاهدی بر این اصل میداند که هرگاه ارتش از حرفهگرایی فاصله بگیرد، سیاست را به میدان کشمکش خشونتآمیز تبدیل میکند.
در بررسی ارتش شوروی، هانتینگتون بهجای تمرکز بر وقایع، بر ساختار ایدئولوژیک آن تأکید میکند. او توضیح میدهد که ارتش شوروی نه بر پایهٔ اخلاق حرفهای بلکه بر اساس وفاداری ایدئولوژیک سازماندهی شده بود. در چنین ارتشی، شایستگی نظامی همیشه در خطر این بود که زیر فشار وفاداری سیاسی قرار گیرد. هانتینگتون در متن خود بارها توضیح میدهد که ارتشِ ایدئولوژیک، ارتشی است که بیش از آنکه به دولت خدمت کند به حزب خدمت میکند و همین امر موجب میشود که کارآمدی آن در میدان نبرد کاهش یابد.
در مجموع، هانتینگتون این مصادیق را برای اثبات این اصل کلیدی بهکار میگیرد که روابط مدنی–نظامی زمانی سالم و پایدار خواهند بود که ارتش بهجای وفاداری سیاسی، بر اخلاق حرفهای تکیه کند. وستپوینت، بحران مکآرتور و ترومن، ارتش ژاپن و ارتش شوروی، هرکدام به شکلی متفاوت نشان میدهند که چه زمانی این تعادل بهدرستی برقرار شده و چه زمانی از بین رفته است. وستپوینت چهرهٔ ارتش حرفهای را نشان میدهد. بحران مکآرتور نشان میدهد که حتی در دموکراسیهای پایدار، تجاوز از مرزهای حرفهای چه پیامدهایی دارد. ژاپن نیرویی را نشان میدهد که حرفه را به سیاست فروخت و در نتیجه خود کشور را به آستانهٔ نابودی کشاند. ارتش شوروی نشان میدهد که ایدئولوژی چگونه میتواند جایگزین شایستگی شود و ساختار حرفهای را از درون نابود کند.
در نگاه هانتینگتون، همهٔ این مثالها یک پیام واحد دارند: ارتش بدون اخلاق حرفهای، نه تنها قادر به دفاع از دولت نیست بلکه ممکن است تهدیدی برای قدرت مدنی شود. نمونههای او نشان میدهند که حرفهگرایی نه یک ویژگی اضافی، بلکه شرط بقای دولت مدرن است و بدون آن، مرز میان سیاست و خشونت از میان خواهد رفت.
نقدها، پرسشها و کاستیهای نظریه هانتینگتون
کتاب The Soldier and the State با وجود اهمیتی که در بنیانگذاری حوزهٔ روابط مدنی–نظامی داشته است، از همان زمان انتشار با بحثها و انتقادهای مهمی روبهرو شد. بخش قابل توجهی از این انتقادها به این موضوع بازمیگردد که هانتینگتون جهان سیاست، ارتش و جامعه را در قالبهایی بسیار منظم، صلب و کمتر پویا تحلیل میکند. هرچند نظریهٔ او از لحاظ مفهومی قدرتمند است، اما برخی پژوهشگران معتقدند که این نظریه پیچیدگیهای روابط مدنی–نظامی در دنیای واقعی را نادیده میگیرد.
یکی از مهمترین نقدها به این نکته مربوط است که هانتینگتون ارتش را نهادی با منطق درونی ثابت و پایدار میبیند. او معتقد است که ارتش چه در پروس و چه در آمریکا، از یک منطق حرفهای مشابه پیروی میکند و تفاوتها بیشتر به زمینههای سیاسی و فرهنگی برمیگردد. مخالفان او میگویند که ارتشها در واقع انعطافپذیرتر از آن هستند که هانتینگتون تصور میکند. تجربهٔ جنگهای نامتقارن، ظهور تروریسم و دخالت ارتشها در عملیات داخلی برای مقابله با بحرانها نشان داده است که ارتش میتواند نقشهای اجتماعی و سیاسی متنوعتری ایفا کند و منطق حرفهای همیشه ثابت و فراتر از سیاست نیست. به بیان دیگر، برخی معتقدند که ارتش همیشه کمتر از آنچه هانتینگتون میگوید «بیطرف» و «غیرفردگرا» است و گاهی منطق اجتماعی، قومی یا حتی طبقاتی در آن نقش ایفا میکند.
نقد مهم دیگری که به نظریهٔ او وارد شده، این است که هانتینگتون دوگانهٔ کنترل عینی و کنترل ذهنی را بیش از حد قطبی میکند. در نگاه او، یا ارتش کاملاً حرفهای است و دولت بر اساس تفکیک حوزهها آن را کنترل میکند، یا اینکه ارتش سیاسی میشود و به ورطهٔ ناکارآمدی و تهدید سیاسی میافتد. اما تجربهٔ بسیاری از کشورها نشان داده است که روابط مدنی–نظامی اغلب در حد میانهای قرار دارند و ممکن است ارتش نقشی محدود اما مثبت در برخی جنبههای تصمیمگیری سیاسی ایفا کند. نمونهٔ ترکیه پیش از اصلاحات سیاسی دههٔ ۲۰۰۰ یا حتی برخی موارد در فرانسهٔ دوران دوگل نشان میدهد که گاهی ارتش میتواند نقشی نظارتی یا اصلاحی بر سیاست داشته باشد، بیآنکه کاملاً سیاسی شود.
برخی پژوهشگران نیز معتقدند که هانتینگتون به فرهنگ سیاسی جوامع وزن بیش از حدی میدهد. در تحلیل بریتانیا میگوید که سنت مشروطهگرایی عامل اصلی غیرسیاسیماندن ارتش است، و در آمریکا نیز فرهنگ ضدنظامیگری انگلوساکسونی را عامل شکلگیری اخلاق نظامی میداند. منتقدان میپرسند که آیا ارتشها تنها محصول سنتها هستند یا اینکه تغییرات ساختاری مانند نوسازی اقتصادی، تحولات اجتماعی و دگرگونیهای ایدئولوژیک نیز باید در تحلیل روابط مدنی–نظامی نقش داشته باشند؟ این پرسش بهویژه در تحلیل ارتش کشورهای جهان سوم اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا در این کشورها سنت سیاسی نه بهقدر بریتانیا نهادینه است و نه حرفهگرایی نظامی بهقدر ارتش پروس قدرتمند بوده است.
مسئلهٔ دیگری که منتقدان مطرح کردهاند این است که هانتینگتون در نقد مشارکت سیاسی ارتش چنان قاطعانه سخن میگوید که گویی هرگونه نقش سیاسی ارتش لزوماً مضر است. اما برخی میپرسند که آیا شرایطی استثنایی وجود دارد که در آن ارتش برای حفظ ثبات یا جلوگیری از فروپاشی دولت وارد عرصهٔ سیاسی شود؟ نمونههای تاریخی نشان میدهد که ارتش در برخی کشورها بهعنوان یک نیروی میانجی میان گروههای سیاسی عمل کرده است. این موضوع در کشورهای با نهادهای دموکراتیک ضعیف بیشتر دیده میشود. اگرچه این مداخلهها اغلب به دیکتاتوری نظامی انجامیده، اما این پرسش همچنان پابرجاست که چگونه میتوان نظریهٔ هانتینگتون را با شرایطی تطبیق داد که در آن نهادهای مدنی ناتواناند و ارتش تنها نیروی منسجم باقیمانده است.
هانتینگتون همچنین با نوعی ذهنیت دوران جنگ سرد مینویسد. او با فرض رقابت دائمی بین دولتها، حرفهگرایی نظامی را لازمهٔ بقا در یک جهان پرتنش میبیند. منتقدان میگویند که در دوران پساجنگ سرد، نقش ارتشها تغییر کرده و حرفهگرایی نیز باید بازتعریف شود. ارتشهای مدرن امروزه مسئولیتهایی دارند که به حوزههای امدادرسانی، مدیریت بحران، مقابله با تروریسم و عملیات شهری گسترش یافته است. این وظایف جدید مرز میان سیاست و عملیات نظامی را از آنچه هانتینگتون تصور میکرد پیچیدهتر کرده است. بنابراین، برخی از تحلیلگران معتقدند که نظریهٔ او نیازمند بازنگری است تا نقشهای جدید ارتش را نیز توضیح دهد.
یکی دیگر از نقاط ضعف احتمالی نظریهٔ او این است که هانتینگتون به مسئلهٔ «کنترل دموکراتیک بر ارتش» کمتر پرداخته است. کنترل عینی در نگاه او به معنای حرفهای کردن ارتش و تفکیک حوزهٔ نظامی از سیاسی است، اما منتقدان میپرسند که کنترل دموکراتیک یعنی چه؟ آیا پارلمان، رسانهها و جامعهٔ مدنی باید بر ارتش نظارت داشته باشند؟ یا اینکه کنترل تنها به رابطهٔ دولت و ارتش محدود میشود؟ در بسیاری از کشورها، نهادهای مدنی نقش مهمی در نظارت بر سیاست دفاعی دارند، اما نظریهٔ هانتینگتون این نقشها را چندان به رسمیت نمیشناسد. از این رو، برخی معتقدند که نظریهٔ او به اندازهٔ کافی «دموکراتیک» نیست و بیش از حد «دولتمحور» است.
با این حال، باید اذعان کرد که بخش عمدهٔ این نقدها، قدرت نظریهٔ هانتینگتون را کاهش نمیدهد بلکه آن را در بستری گستردهتر قابل فهمتر میکند. هانتینگتون هیچگاه ادعا نکرد که نظریهاش پاسخگوی تمام پیچیدگیهای روابط مدنی–نظامی در همهٔ کشورها و همهٔ دورههاست. او صرفاً مدل ایدهآلی را توصیف میکند که بر اساس تجربیات تاریخی و تحلیل نهادی قابل دفاع است. اما واقعیت جهان امروز، بهویژه در کشورهای توسعهنیافته یا گذار دموکراتیک، نشان میدهد که روابط مدنی–نظامی به نحوی پیچیدهتر از چارچوبهای کلاسیک طبقهبندی میشود.
نکتهٔ مهم این است که نظریهٔ هانتینگتون همچنان قدرتمندترین چارچوب برای تحلیل رابطهٔ دولت و ارتش است، اما فهم کامل آن نیازمند تکمیل توسط نظریههای جدیدتر مانند «رؤیتپذیری دموکراتیک»، «نظارت مدنی چندسطحی»، «دموکراسی توافقی» و تحلیلهای مرتبط با دولتهای پسااستعماری است. با وجود این، قدرت کتاب هانتینگتون در این است که نشان میدهد حرفهگرایی نظامی و تفکیک حوزهٔ سیاسی و نظامی، بنیان هر نظم سیاسی پایدار است؛ حتی اگر این تفکیک در دنیای واقعی همیشه کامل نباشد.
اهمیت ماندگار نظریهٔ هانتینگتون در قرن بیستویکم
با گذشت بیش از شصت سال از انتشار The Soldier and the State، بسیاری از مسائل جهانی تغییر کردهاند. جنگها دیگر شبیه جنگهای کلاسیک قرن بیستم نیستند، ارتشها نقشهایی فراتر از مأموریتهای سنتی پیدا کردهاند، تهدیدهای امنیتی جدیدی شکل گرفتهاند، دولتها با بحرانهای سیاسی و اجتماعی پیچیدهتری روبهرو شدهاند، و جهان از قطببندی سادهٔ دوران جنگ سرد خارج شده است. با وجود این تحولات گسترده، نظریهٔ هانتینگتون همچنان یکی از معتبرترین چارچوبها برای تحلیل رابطهٔ ارتش و دولت باقی مانده است. دلیل این ماندگاری آن است که هانتینگتون نه به رویدادها بلکه به ساختارها و قاعدههای بنیادی سیاست و حرفهٔ نظامی پرداخته بود؛ قاعدههایی که در زیر پوست تغییرات تاریخی همچنان پابرجا باقی ماندهاند.
در قرن بیستویکم، مفهوم «حرفهگرایی نظامی» حتی بیشتر از گذشته اهمیت پیدا کرده است. ارتشهای مدرن امروز در فضای امنیتی پیچیدهای فعالیت میکنند که در آن مرز میان تهدیدهای خارجی و داخلی بسیار باریک شده است. عملیات ضدتروریستی، مأموریتهای چندملیتی، جنگهای سایبری، و حتی مشارکت در مدیریت بحرانهای داخلی، همه نقشهایی هستند که ارتشها را در موقعیتی متفاوت نسبت به گذشته قرار میدهند. با این حال، در تمام این نقشها یک اصل ثابت وجود دارد: ارتش تنها زمانی میتواند در این زمینهها موفق باشد که بر اساس منطق حرفهای و فارغ از ملاحظات سیاسی عمل کند. هانتینگتون استدلال میکند که حرفهگرایی نظامی، مجموعهای از ارزشها و مهارتهاست که ارتش را در برابر نوسانهای سیاسی و اجتماعی مقاوم میسازد. به همین دلیل، امروز بسیاری از کشورها تلاش میکنند ساختارهای آموزشی خود را بر مدلهایی مشابه وستپوینت شکل دهند، زیرا در این مدل، اخلاق خدمت، انضباط و حس جمعی مأموریت، بهعنوان بنیانهای هویت نظامی تثبیت شدهاند.
علاوه بر این، تفکیک حوزهٔ سیاسی و نظامی در جهان امروز بیش از همیشه حساس شده است. در بسیاری از کشورها، ارتشها با وسوسهٔ دخالت در سیاست مواجهاند؛ گاه به دلیل ضعف نهادهای مدنی، گاه به دلیل بحرانهای امنیتی، و گاه به دلیل محبوبیت اجتماعی فرماندهان نظامی. نظریهٔ هانتینگتون بهروشنی نشان میدهد که هرگونه تداخل میان سیاست و ارتش اگرچه ممکن است در کوتاهمدت کارآمد به نظر برسد، اما در بلندمدت منجر به تضعیف دموکراسی، کاهش کارآمدی نظامی و بیثباتی سیاسی خواهد شد. نمونههایی از این وضعیت در دهههای اخیر در برخی کشورهای آمریکای لاتین، آفریقا و حتی خاورمیانه دیده شده است. در همهٔ این موارد، مداخلهٔ ارتش در سیاست، اگرچه در ظاهر به هدف «نجات کشور» صورت گرفته، اما در نهایت به شکلگیری حکومتهای ناپایدار یا نهادهای سیاسی ضعیف منجر شده است. هانتینگتون در تحلیل تاریخی خود از ژاپن و شوروی نشان میدهد که ارتش سیاسیشده چگونه میتواند از درون یک دولت را فرسوده کند. این درسها در عصر کنونی همچنان اعتبار دارند.
در سالهای اخیر، یکی از چالشهای نوظهور در روابط مدنی–نظامی، افزایش تعامل ارتش با رسانهها و شبکههای اجتماعی بوده است. در گذشته، ارتش نهادی بسته و درونگرا بود، اما امروز تصویر عمومی ارتش نقش مهمی در مشروعیت آن دارد و این امر فرماندهان نظامی را بهطور بالقوه در معرض سیاستزدگی قرار میدهد. اگر فرماندهی نظامی بخواهد از محبوبیت عمومی برای تأثیرگذاری بر سیاست استفاده کند، بار دیگر به همان وضعیتی بازمیگردیم که در بحران مکآرتور و ترومن شاهد آن بودیم. هانتینگتون هشدار میدهد که فردگرایی و جاهطلبی سیاسی با اخلاق نظامی ناسازگار است. جملهٔ او دربارهٔ اینکه افسر باید منافع شخصی خود را کنار بگذارد و «خیرِ خدمت» را در اولویت قرار دهد، در این زمینه معنایی دوباره پیدا میکند و نشان میدهد که ارتش مدرن نیز همچنان نیازمند پایبندی به اصول حرفهای است، حتی اگر ابزارهای ارتباطی جدید شرایطی متفاوت ایجاد کرده باشند.
یکی دیگر از عرصههایی که نظریهٔ هانتینگتون امروزه معنا پیدا کرده، موضوع جنگهای نامتقارن و عملیات علیه بازیگران غیردولتی است. در چنین شرایطی، مرز میان سیاست، عملیات نظامی و اقدامات امنیتی بیش از پیش پیچیده شده است. با این حال، تجربه نشان داده است که ارتشهایی که انسجام حرفهای بالایی دارند و از دخالت در کشمکشهای سیاسی داخلی پرهیز میکنند، عملکرد مؤثرتری در مقابله با تهدیدهای نامتقارن دارند. این موضوع در عملیات چندملیتی و جنگهای شهری نیز صادق است؛ جایی که تصمیمات نظامی باید بر پایهٔ تخصص و اصول حرفهای اتخاذ شود، نه بر اساس فشارهای سیاسی یا انتظارات رسانهای. هانتینگتون با تأکید بر ضرورت تفکیک سیاست و حرفه، در واقع میگوید که تنها راه حفظ کارآمدی ارتش در محیطهای پیچیده، تکیه بر همین حرفهگرایی است.
در سطح بینالمللی نیز نظریهٔ هانتینگتون بهعنوان یکی از معیارهای سنجش سلامت نظام سیاسی به کار میرود. امروزه بسیاری از اندیشکدهها و نهادهای بینالمللی هنگام بررسی ثبات سیاسی کشورها به این پرسش کلیدی توجه میکنند که رابطهٔ ارتش و دولت چگونه تنظیم شده است. هرجا که ارتش بیش از حد در سیاست حضور داشته باشد، یا دولت بیش از حد وارد حوزهٔ نظامی شده باشد، خطر بیثباتی افزایش مییابد. این همان اصلی است که هانتینگتون آن را در قالب تفکیک روشن سیاست و عملیات نظامی بیان کرد. به همین دلیل، حتی پژوهشگران جدیدی که رویکردهای متفاوتی در روابط مدنی–نظامی دارند، همچنان نظریهٔ او را نقطهٔ آغاز تحلیلهای خود قرار میدهند.
نکتهٔ مهم دیگر در اهمیت نظریهٔ هانتینگتون این است که او توانسته مفاهیمی را که پیش از آن پراکنده بودند، در قالب یک نظریهٔ یکپارچه و منسجم ادغام کند. او حرفهگرایی، کنترل مدنی، اخلاق نظامی، سنت سیاسی و ساختار نهادی را در یک مدل تلفیق کرد و نشان داد که چگونه این عناصر به حفظ نظم سیاسی کمک میکنند. به همین دلیل، نظریهٔ او نهتنها یک نظریهٔ نظامی بلکه یک نظریهٔ دولت و حکومتداری است. از این منظر، بسیاری از بحرانهای سیاسی قرن بیستویکم را نیز میتوان با چارچوب او تحلیل کرد. هرجا دولتهایی سقوط کردهاند، یا ارتشها وارد سیاست شدهاند، یا اقتدار مدنی تضعیف شده است، نشانههایی از ضعف حرفهگرایی نظامی یا ضعف نهادهای مدنی دیده میشود.
با این وجود، نظریهٔ هانتینگتون برای تحلیل شرایط امروز باید تکمیل و بازاندیشی شود. حرفهگرایی ارتش در عصر دیجیتال باید شامل توانایی سازگاری با جنگهای سایبری، عملیات اطلاعاتی و تهدیدهای نوظهور باشد. کنترل مدنی نیز باید از سطح دولت فراتر رود و به نظارت دموکراتیک و شفافیت در سیاست دفاعی گسترش یابد. در همین راستا، نظریههای جدید روابط مدنی–نظامی تکمیلکنندهٔ دیدگاه او هستند، اما اصل بنیادی او همچنان معتبر است: ارتش زمانی میتواند بهطور پایدار از سیاست دور بماند که هویت حرفهای آن تثبیت شده باشد و دولت نیز بتواند بدون سیاسیکردن ارتش، اقتدار خود را اعمال کند.
به این ترتیب، کتاب هانتینگتون هنوز یکی از ستونهای اصلی فهم روابط مدنی–نظامی در جهان امروز است. او نشان میدهد که سیاست و ارتش هرکدام منطق خاص خود را دارند و ادغام این دو منطق، دیر یا زود به بیثباتی سیاسی میانجامد. این اصل، حتی در دنیای پیچیدهٔ قرن بیستویکم نیز پابرجاست، زیرا ساختارهای قدرت، اخلاق حرفهای و وظیفهٔ ارتش در دفاع از دولت، هنوز همان عناصری هستند که بقای نظم سیاسی را ممکن میکنند.
جمعبندی نهایی؛ ارتش حرفهای، دولت مقتدر و مرزهای نظم سیاسی
کتاب The Soldier and the State را میتوان یکی از درخشانترین تلاشها برای فهم رابطهٔ ارتش و قدرت سیاسی دانست؛ تلاشی که نه بر احساسات ضدنظامیگرایانهٔ کلاسیک متکی است و نه بر ستایشگری از ارتش، بلکه بر تحلیل دقیق، تاریخی و نهادی استوار است. ساموئل هانتینگتون با این کتاب نشان میدهد که درک رابطهٔ ارتش و سیاست در هر کشوری، در واقع درک بنیانهای نظم سیاسی آن کشور است. به همین دلیل، کتاب او صرفاً کتابی دربارهٔ ارتش نیست؛ کتابی دربارهٔ حکومتداری، دولتسازی و اخلاق قدرت است.
در سراسر کتاب، هانتینگتون بر مفهوم «حرفهگرایی نظامی» تأکید میکند. از نگاه او، ارتش تنها زمانی میتواند از سیاست دور بماند که حرفهای باشد؛ یعنی نظامیان وظیفه، اخلاق و دانش خود را بهمثابه یک حرفهٔ مستقل و منسجم درونی کرده باشند. او با استناد به هارولد لاسول، جوهرۀ این حرفه را «مدیریت خشونت» مینامد و توضیح میدهد که تنها همین تعریف ساده کافی است تا روشن شود که چرا ارتش باید هم قدرتمند باشد و هم بهدقت کنترل شود. قدرت ارتش، قدرت اعمال خشونت است؛ و چون این قدرت برای بقای دولت حیاتی است، باید در دست نهادی باشد که آن را با عقلانیت، انضباط و اخلاق به کار میگیرد. اینجاست که حرفهگرایی به مسئلهای حیاتی تبدیل میشود.
هانتینگتون در این کتاب بهخوبی نشان میدهد که رابطهٔ ارتش و سیاست تنها زمانی پایدار و سالم است که مرزی روشن میان حوزهٔ نظامی و حوزهٔ سیاسی وجود داشته باشد. او این مرزبندی را «کنترل عینی» مینامد؛ یعنی وضعیتی که در آن دولت بر اهداف و سیاستهای بزرگ مسلط است و ارتش بر دانش و عملیات نظامی. در این وضعیت، هرکدام در چارچوب نقش خود عمل میکنند و دخالت یکی در کار دیگری حداقلی است. مهمترین پیام او این است که ارتش را نمیتوان با سیاسیسازی مهار کرد؛ زیرا سیاسیسازی ارتش، آن را بیشتر درگیر سیاست میکند. تنها راه مهار ارتش، حرفهایسازی آن است. ارتش حرفهای سیاست را آلودهکنندهٔ اخلاق و هویت خود میداند، اما ارتش سیاسیشده، سیاست را میدان بازی مشروع خود میانگارد.
در مقابل این مدل، هانتینگتون «کنترل ذهنی» را قرار میدهد که بر دخالت دولت در ساختار و ارزشهای ارتش تکیه دارد. او نشان میدهد که کنترل ذهنی، یعنی سیاسیکردن ارتش و تزریق ایدئولوژی، چگونه در عمل به فروپاشی نظم حرفهای ارتش و تضعیف دولت میانجامد. ارتش ژاپن پیش از جنگ دوم جهانی و ارتش شوروی در دوران استالین نمونههای بارزی از این وضعیت هستند. هانتینگتون در توصیف ژاپن مینویسد که رهبران سیاسی مخالف ارتش «در معرض خطر ترور» بودند، و این جمله بهروشنی نشان میدهد که چگونه سیاسیشدن ارتش میتواند به نابودی منطق حکومتداری مدنی بینجامد. بنابراین، او استدلال میکند که رابطهٔ ارتش و سیاست، تنها زمانی به نتیجهٔ مطلوب منجر میشود که ارتش از سیاست فاصله بگیرد و حرفهٔ خود را بهطور کامل بپذیرد.
در بخش تاریخی کتاب، هانتینگتون سه تجربهٔ مهم را بررسی میکند: پروس، بریتانیا و ایالات متحده. این سه تجربه، تصویری چندوجهی از منطق روابط مدنی–نظامی ارائه میدهند. در پروس، ارتشی کاملاً حرفهای شکل گرفت که ستاد کل آن نمونهٔ بیرقیبی از عقلانیت نظامی بود؛ اما همین استقلال و حرفهگرایی افراطی، بعدها ارتش پروسی را به نهادی خودمختار تبدیل کرد که در دوران جمهوری وایمار نتوانست در برابر فشارهای سیاسی مقاومت کند. در بریتانیا، برعکس پروس، سنت مشروطهگرایی ارتش را از سیاست دور نگه داشت، بدون آنکه نیازی به یک ارتش بزرگ و حرفهای به سبک پروس باشد. ارتش بریتانیا نه تهدیدی برای دموکراسی بود و نه در عرصهٔ سیاست داخلی نقشآفرینی میکرد؛ زیرا فرهنگ سیاسی کشور، نقش ارتش را بهطور طبیعی محدود کرده بود. در آمریکا، تجربهای متفاوت رقم خورد. جامعهٔ آمریکا ذاتاً ضدنظامیگرا بود، اما ارتش توانست هویت حرفهای خود را از طریق نهادهایی مانند آکادمی وستپوینت بسازد. هانتینگتون در توصیف این نهاد مینویسد:
«در نظم، آرامش یافت میشود؛ در انضباط، کمال؛ و در اجتماع، امنیت.»
و این جمله بهخوبی نشان میدهد که چگونه اخلاق خدمت در ارتش آمریکا نهادینه شده است.
بحران مکآرتور و ترومن در جنگ کره یکی از مهمترین مثالهای کتاب است. هانتینگتون نشان میدهد که مکآرتور، بهدلیل شخصیت کاریزماتیک و نفوذ گستردهاش، از مرزهای حرفهای فراتر رفت و به چالش سیاسی رئیسجمهور وارد شد. هانتینگتون دربارهٔ او مینویسد که مکآرتور «بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند».
«مکآرتور بیش از آن بااستعداد بود که بتواند خود را در چارچوب مسئولیت حرفهای محدود کند»
این بحران، در واقع آزمونی برای کنترل مدنی در ایالات متحده بود، و تصمیم ترومن برای برکناری مکآرتور، نقطهٔ تثبیت نهایی مرز میان سیاست و ارتش در آمریکا شد. این نمونه بهخوبی نشان میدهد که حرفهگرایی نه فقط یک ویژگی فردی، بلکه یک ضرورت نهادی است که مانع از ورود ارتش به حوزهٔ سیاسی میشود.
در نگاه هانتینگتون، پیام این مثالها روشن است: پایهٔ هر نظم سیاسی پایدار، وجود ارتشی است که هویت حرفهای خود را پذیرفته و از سیاست فاصله گرفته باشد. او معتقد است که حرفهگرایی نظامی نه تنها ارتش را کارآمدتر میکند، بلکه ثبات دموکراتیک را نیز تضمین مینماید. در قرن بیستویکم، با وجود تغییرات گسترده در نوع جنگها، تهدیدها و نقش ارتش در جامعه، این اصل همچنان پابرجاست. ارتش در دنیای امروز ممکن است وظایف جدیدی بر عهده بگیرد، از عملیات ضدتروریستی تا مدیریت بحرانهای داخلی، اما تا زمانی که هویت حرفهای خود را حفظ کند و مرز میان سیاست و عملیات نظامی را پاس بدارد، تهدیدی برای دموکراسی نخواهد بود.
بنابراین، جمعبندی نظریهٔ هانتینگتون چنین است: ارتش باید قدرتمند باشد، اما در سیاست دخالت نکند؛ دولت باید مقتدر باشد، اما ارتش را سیاسی نکند. تنها در این تعادل ظریف است که امنیت ملی، آزادی سیاسی و ثبات مؤسسات همزمان حفظ میشوند. نظریهٔ او نه فقط توصیفی از گذشته، بلکه راهنمایی برای آینده است. امروز نیز هر کشوری که بخواهد نظم سیاسی پایدار داشته باشد، باید به این اصل بنیادین توجه کند که ارتش، در عین توانایی در مدیریت خشونت، باید در چارچوب مسئولیت حرفهای خود باقی بماند. این پیام، پیام پایدار کتاب The Soldier and the State است؛ پیامی که هنوز هم مانند روز انتشار کتاب، روشن، هشداردهنده و الهامبخش است.
منابع
- Huntington, Samuel P. The Soldier and the State: The Theory and Politics of Civil-Military Relations.
Cambridge, MA: Harvard University Press, 1957.