تحلیلی بر تنشهای ایران و آمریکا: بازدارندگی در نظم شبکهای و در حال گذار
مقدمه
تنش میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا در دهه سوم قرن بیستویکم را نمیتوان به سطح یک بحران دوجانبه یا حتی رقابت منطقهای فروکاست. این تنش در بستر یک دگرگونی عمیقتر رخ میدهد: گذار ساختاری نظام بینالملل از نظم تکقطبی پس از جنگ سرد به نظمی چندمرکزی، شبکهای و پیچیده. در چنین شرایطی، بسیاری از بحرانهای منطقهای در واقع میدانهای بازتعریف بازدارندگی هستند. بنابراین پرسش محوری این است که آیا تشدید فشارها علیه ایران مقدمه یک رویارویی نظامی گسترده است، یا بخشی از فرآیند بازتنظیم قواعد بازدارندگی در نظمی در حال گذار.
برای پاسخ به این پرسش، اتکا به یک چارچوب نظری منفرد کفایت نمیکند. تحلیل حاضر بر تلفیقی آگاهانه میان رئالیسم ساختاری و مفهوم امنیت هستیشناختی استوار است؛ تلفیقی که میتوان آن را «پسارئالیسم» نامید. در رئالیسم ساختاری، که توسط کنت والتز صورتبندی شد، ساختار آنارشیک نظام بینالملل و توزیع قابلیتهای مادی تعیینکننده رفتار دولتهاست. در این منطق، ایالات متحده بهعنوان قدرت مسلط تمایل دارد از ظهور بازیگرانی که در مناطق حیاتی به سطحی از خوداتکایی راهبردی میرسند، جلوگیری کند. بنابراین سیاست مهار ایران نه صرفاً واکنشی به یک متغیر خاص، بلکه بخشی از منطق کلان موازنه قدرت است.
در نسخه تهاجمیتر رئالیسم که توسط جان مرشایمر بسط یافته، قدرتهای بزرگ برای تضمین بقا به دنبال بیشینهسازی قدرت نسبی خود هستند. از این منظر، هرگونه افزایش ظرفیت راهبردی یک بازیگر مستقل در منطقهای حساس میتواند تهدید تلقی شود، حتی اگر آن بازیگر مدعی رفتار دفاعی باشد. با این حال، همین رویکرد نشان میدهد که در شرایط بازدارندگی چندلایه، راهحل نظامی علیه بازیگری با توان اختلال گسترده، پرهزینه و فاقد قطعیت موفقیت است.
اما ماده تنها نیمی از داستان است. نظریههای سازهانگارانه، بهویژه در آثار الکساندر ونت، بر این نکته تأکید دارند که دولتها بر اساس درک خود از هویت، روایت تاریخی و جایگاهشان در نظام بینالملل عمل میکنند. مفهوم امنیت هستیشناختی به نیاز دولت برای حفظ تداوم روایت هویتی اشاره دارد. همانگونه که افراد برای حفظ انسجام روانی به ثبات روایت شخصی نیاز دارند، دولتها نیز برای حفظ مشروعیت داخلی و خارجی به ثبات گفتمانی وابستهاند.
در این چارچوب، برخی سیاستها از سطح ابزار به سطح نماد ارتقا مییابند. برای ایران، توسعه فناوریهای راهبردی صرفاً یک ابزار بازدارنده نیست، بلکه به نماد خوداتکایی و بازیابی استقلال تاریخی تبدیل شده است. عقبنشینی کامل از چنین نمادهایی میتواند نهفقط هزینه مادی، بلکه هزینه هویتی در پی داشته باشد. در سوی دیگر، ایالات متحده نیز خود را بهعنوان تضمینکننده نظم بینالمللی لیبرال تعریف کرده است؛ بنابراین چشمپوشی از چالشهای منطقهای میتواند به تضعیف روایت هژمونیک آن منجر شود. در نتیجه، هر دو بازیگر در وضعیتی قرار دارند که انعطافپذیری راهبردی آنان توسط ضرورتهای هویتی محدود میشود.
تلفیق این دو سطح مادی و هویتی به ما اجازه میدهد بازدارندگی را نه صرفاً یک معادله نظامی، بلکه یک ساخت اجتماعی-فنی بدانیم. بازدارندگی در قرن بیستویکم تنها به برد موشک یا تعداد ناو هواپیمابر وابسته نیست؛ بلکه به ادراک حریف از صلابت هویتی، تابآوری اقتصادی، و توان ایجاد اختلال در شبکههای حیاتی نیز وابسته است. در چنین چارچوبی، قدرت به معنای کنترل گرههای شبکهای تعریف میشود، نه صرفاً برتری در میدان نبرد کلاسیک.
گذار ساختاری نظام بینالملل این تحلیل را ضروریتر میکند. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، ایالات متحده وارد دورهای شد که بسیاری آن را «لحظه تکقطبی» نامیدند. برتری نظامی، هژمونی مالی مبتنی بر دلار، و توان تعریف قواعد نهادی، جایگاه کمرقیبی برای واشنگتن ایجاد کرده بود. با این حال، در دو دهه اخیر، رشد اقتصادی و فناورانه چین، بازگشت ژئوپلیتیکی روسیه، و افزایش نقش قدرتهای میانی، ساختار توزیع قدرت را به سمت نظمی چندمرکزی سوق داده است. این نظم نه یک چندقطبی کلاسیک قرن نوزدهمی، بلکه شبکهای از مراکز قدرت است که هر یک در حوزهای خاص برتری دارند.
در چنین نظمی، جنگ مستقیم میان قدرتهای بزرگ به دلیل هزینههای سرسامآور و وابستگی متقابل پیچیده، گزینهای کماحتمال است. رقابت اصلی به «منطقه خاکستری» منتقل میشود؛ فضایی میان جنگ و صلح که در آن فشار اقتصادی، عملیات سایبری، جنگ شناختی و رقابت ژئواکونومیک جریان دارد. تنش ایران و آمریکا را باید در این چارچوب فهم کرد: نمایش قدرت بدون عبور از آستانه غیرقابلبازگشت.
ایران در این نظم جدید، نه یک ابرقدرت جهانی است و نه بازیگری حاشیهای. موقعیت ژئوپلیتیکی آن در اتصال آسیای مرکزی، خلیج فارس و شرق مدیترانه، منابع عظیم انرژی، ظرفیتهای نظامی نامتقارن، و پیوند با شبکههای منطقهای، آن را به بازیگری با «توان اختلال ساختاری» تبدیل کرده است. اختلال ساختاری به معنای توانایی ایجاد بیثباتی در گرههای حیاتی سیستم است، بهگونهای که هزینه اقدام علیه آن بازیگر بهطور نامتقارن افزایش یابد.
از این منظر، فشارهای آمریکا علیه ایران را میتوان تلاشی برای مدیریت این ظرفیت اختلال دانست، نه الزاماً مقدمه یک جنگ فراگیر. در مقابل، سیاستهای ایران نیز را میتوان کوششی برای افزایش هزینههای مهار و تثبیت جایگاه خود در شبکه در حال شکلگیری قدرتهای اوراسیایی تفسیر کرد. هر دو طرف در حال بازتعریف خطوط قرمز هستند، بیآنکه لزوماً خواهان عبور از آستانه جنگ تمامعیار باشند.
بنابراین فرضیه اصلی این تحلیل چنین صورتبندی میشود: تنش کنونی بیش از آنکه پیشدرآمد یک رویارویی نظامی گسترده باشد، بخشی از فرآیند بازتنظیم بازدارندگی در نظم چندمرکزی در حال گذار است. این بازتنظیم در سه سطح رخ میدهد: در سطح ساختاری، با فرسایش نسبی هژمونی و افزایش حساسیت قدرت مسلط به چالشهای منطقهای؛ در سطح منطقهای، با رقابت بر سر کریدورها، انرژی و شبکههای امنیتی؛ و در سطح هویتی، با تلاش هر دو بازیگر برای حفظ انسجام روایت خود.
بخش اول: گذار ساختاری و جایگاه ایران در نظم چندمرکزی
گذار ساختاری نظام بینالملل از وضعیت تکقطبی به آرایشی چندمرکزی را نمیتوان در قالب فروپاشی دفعی یک قدرت یا صعود یکنواخت قدرتی دیگر تبیین کرد. تحولات توزیع قدرت در سطح جهانی معمولاً تدریجی، لایهمند و همراه با جابهجایی نسبی وزن بازیگران است، نه تغییرات گسسته و صفر و یکی. پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، ایالات متحده وارد مرحلهای شد که در ادبیات روابط بینالملل از آن با عنوان «لحظه تکقطبی» یاد میشود. در این مقطع، برتری کمی و کیفی در توان نظامی، نقش محوری دلار در ساختار مالی جهانی، و ظرفیت اثرگذاری تعیینکننده بر نهادهای بینالمللی، مجموعهای کمسابقه از قدرت سخت و نرم را در اختیار واشنگتن قرار داد و امکان شکلدهی به قواعد و هنجارهای نظم پساجنگ سرد را برای آن فراهم ساخت.
اما هژمونی در نظریه روابط بینالملل وضعیتی ایستا نیست. در آثار رابرت گیلپین، نظم هژمونیک زمانی پایدار است که قدرت مسلط بتواند هم برتری مادی خود را حفظ کند و هم کالاهای عمومی بینالمللی از امنیت دریایی تا ثبات مالی را تأمین کند. فرسایش زمانی آغاز میشود که هزینه حفظ نظم از منافع آن پیشی گیرد یا بازیگران دیگر رضایت خود را از قواعد موجود از دست بدهند. این فرسایش لزوماً به معنای سقوط نیست؛ بلکه به معنای کاهش فاصله قدرت و افزایش چالشگری دیگران است.
در دو دهه اخیر، رشد اقتصادی و فناورانه چین، احیای ژئوپلیتیکی روسیه، و افزایش نقش قدرتهای میانی، ساختار توزیع قدرت را دگرگون کرده است. چین از یک اقتصاد حاشیهای در دهه ۱۹۸۰ به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شده و در برخی حوزههای زیرساختی و فناورانه از جمله شبکههای ارتباطی و سرمایهگذاری فرامرزی، نقش تعیینکننده یافته است. روسیه نیز پس از دههای افول، با مداخله در سوریه و سپس جنگ اوکراین، نشان داد که حاضر است نظم امنیتی تحت رهبری غرب را به چالش بکشد. نتیجه این روندها، نه بازگشت به چندقطبی کلاسیک قرن نوزدهم، بلکه شکلگیری نظمی چندمرکزی و شبکهای است.
در نظم شبکهای، قدرت در گرههای مختلف توزیع شده است. ایالات متحده همچنان در حوزه مالی و نظامی برتری چشمگیر دارد. چین در تولید صنعتی و سرمایهگذاری زیرساختی پیشتاز است. روسیه در انرژی و امنیت سخت نقشآفرین است. اتحادیه اروپا در تنظیمگری و هنجارسازی قدرت دارد. قدرتهای میانی مانند ایران، هند، ترکیه و برزیل نیز در مناطق خود نقش تعیینکنندهای ایفا میکنند. این توزیع نامتقارن باعث میشود که رقابتها بیشتر در «منطقه خاکستری» رخ دهند تا در میدانهای جنگ کلاسیک.
در چنین فضایی، ایران بهعنوان یک قدرت میانی با ظرفیت اختلال ساختاری اهمیت پیدا میکند. قدرت میانی به معنای بازیگری است که نه توان تغییر کامل نظم جهانی را دارد و نه میتوان آن را نادیده گرفت. ظرفیت اختلال ساختاری به معنای توانایی تأثیرگذاری بر گرههای حیاتی سیستم است، بهگونهای که اقدام علیه آن بازیگر هزینهای فراتر از وزن مادیاش ایجاد کند. ایران دقیقاً در چنین موقعیتی قرار دارد.
از نظر ژئوپلیتیکی، ایران در پیوندگاه آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شرق مدیترانه قرار دارد. این موقعیت جغرافیایی، آن را به یک کریدور طبیعی برای انتقال انرژی و کالا تبدیل کرده است. کریدور بینالمللی شمال–جنوب که با عنوان International North-South Transport Corridor شناخته میشود، هند را از طریق ایران به روسیه و اروپای شمالی متصل میکند و میتواند زمان حمل کالا را بهطور قابلتوجهی کاهش دهد. در کنار آن، ابتکار Belt and Road Initiative چین نیز ایران را بهعنوان یکی از مسیرهای زمینی اصلی به اروپا در نظر گرفته است. حضور همزمان ایران در این دو شبکه، آن را به گرهای با اهمیت فزاینده تبدیل میکند.
از نظر ژئواکونومیک، ایران با در اختیار داشتن یکی از بزرگترین ذخایر نفت و گاز جهان، بازیگری کلیدی در امنیت انرژی محسوب میشود. اهمیت تنگه هرمز، که بخش بزرگی از نفت تجارتشده جهان از آن عبور میکند، صرفاً عددی نیست؛ بلکه نشانهای از وابستگی متقابل پیچیده میان تولیدکنندگان و مصرفکنندگان انرژی است. هرگونه بیثباتی در این گلوگاه، پیامدهایی جهانی دارد. همین وابستگی متقابل، بازدارندگی را از سطح نظامی به سطح سیستمیک ارتقا میدهد.
از نظر نظامی–امنیتی، ایران طی دهههای اخیر بهجای تلاش برای رقابت متقارن با قدرتهای بزرگ، به توسعه بازدارندگی نامتقارن روی آورده است. این رویکرد مبتنی بر افزایش هزینههای دشمن از طریق ابزارهایی است که نسبت هزینه–فایده را به ضرر او تغییر میدهد. موشکهای بالستیک و کروز، پهپادهای متنوع، توان جنگ سایبری، و شبکهای از متحدان منطقهای، مجموعهای چندلایه ایجاد کردهاند که هرگونه اقدام مستقیم را با پاسخهای متنوع و غیرخطی مواجه میکند. هدف این معماری، نه پیروزی در جنگ کلاسیک، بلکه جلوگیری از آغاز آن است.
در سطح هویتی نیز ایران خود را صرفاً یک دولت مدرن پس از قرن بیستم تعریف نمیکند، بلکه استمرار یک واحد تمدنی با سابقه تاریخی طولانی میداند. این روایت تمدنی، که بر استقلال و مقاومت در برابر سلطه تأکید دارد، در سیاست خارجی و امنیتی بازتاب مییابد. امنیت هستیشناختی در اینجا به معنای حفظ همین روایت است. هرگونه عقبنشینی که بهعنوان تضعیف استقلال تعبیر شود، هزینهای فراتر از اقتصاد یا نظامیگری خواهد داشت.
پیوند ایران با رقابت قدرتهای بزرگ این تصویر را پیچیدهتر میکند. چین بهعنوان بزرگترین شریک تجاری ایران، علاقهمند به ثبات مسیرهای انرژی و کریدورهای زمینی است. روسیه، بهویژه پس از تحریمهای گسترده غرب، همکاریهای امنیتی و اقتصادی خود با تهران را تعمیق کرده است. این پیوندها به معنای اتحاد کامل یا همگرایی بدون اصطکاک نیست، اما هزینه هرگونه اقدام شدید علیه ایران را افزایش میدهد، زیرا پیامدهای آن میتواند به رقابت گستردهتر میان قدرتهای بزرگ گره بخورد.
در چنین شرایطی، رفتار ایالات متحده نیز قابلفهمتر میشود. واشنگتن با یک معضل اعتبار مواجه است. اگر در برابر چالشهای منطقهای بیش از حد انعطاف نشان دهد، پیام ضعف به رقبا مخابره میشود. اگر واکنش بیش از حد نشان دهد، منابع خود را در منطقهای مصرف میکند که اولویت اصلی رقابت با چین در شرق آسیاست. بنابراین راهبرد غالب، مدیریت تنش در سطحی زیر آستانه جنگ مستقیم است؛ همان چیزی که در ادبیات راهبردی به آن رقابت در منطقه خاکستری گفته میشود.
در مجموع، گذار ساختاری نظام بینالملل شرایطی ایجاد کرده که در آن تقابل ایران و آمریکا بیش از آنکه دوگانهای ساده باشد، گرهای در شبکهای بزرگتر است. ایران با بهرهگیری از موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع انرژی، بازدارندگی نامتقارن و روایت هویتی، تلاش میکند هزینه مهار را افزایش دهد. ایالات متحده با اتکا به هژمونی مالی، تحریمهای شبکهای و ائتلافهای منطقهای، میکوشد دامنه مانور ایران را محدود کند. این کشاکش، بیش از آنکه مقدمه جنگی اجتنابناپذیر باشد، فرآیند بازتعریف مرزهای بازدارندگی در نظمی در حال بازآرایی است.
بخش دوم: ژئوپلیتیک جریانها و رقابت در منطقه خاکستری
حوزه ژئوپلیتیک جریانها؛ حوزهای که در آن مفهوم قدرت از تسلط صرف بر قلمرو جغرافیایی فراتر رفته و به توانایی مدیریت و کنترل شبکههای انتقال انرژی، کالا، داده و سرمایه گسترش یافته است. در این چارچوب، اهمیت راهبردی یک بازیگر نه فقط بر مبنای وسعت سرزمینی، بلکه بر اساس موقعیت آن در گرههای حیاتی شبکههای جهانی سنجیده میشود. اگر در قرن نوزدهم منطق مسلط، رقابت امپراتوریهای مبتنی بر تصرف سرزمین بود، در قرن بیستویکم منطق مسلط به رقابت بر سر کنترل و تنظیم جریانهای فراملی در ساختارهای شبکهای تحول یافته است.
در این چارچوب، اهمیت ایران را نمیتوان صرفاً با شاخصهای کلاسیک نظامی یا تولید ناخالص داخلی سنجید. ایران بر گرهای از جریانهای حیاتی قرار دارد. نخست، انرژی. بخش قابلتوجهی از نفت و گاز جهان از خلیج فارس صادر میشود و گذرگاه اصلی آن تنگه هرمز است. کنترل مستقیم این تنگه در اختیار ایران نیست، اما موقعیت جغرافیایی و توانایی نظامی آن به تهران ظرفیت اثرگذاری بر امنیت این مسیر را میدهد. در منطق بازدارندگی مدرن، همین ظرفیت کافی است تا محاسبات هزینه–فایده قدرتهای بزرگ را تغییر دهد. گاهی تهدید معتبر، مهمتر از استفاده از آن است.
دوم، کریدورهای ترانزیتی. پروژههایی مانند International North-South Transport Corridor و ابتکار Belt and Road Initiative چین، جهان را به شبکهای از مسیرهای زمینی و دریایی متصل میکنند که هدفشان کاهش وابستگی به مسیرهای سنتی تحت نفوذ غرب است. ایران در تقاطع این مسیرها قرار دارد. اگر این کریدورها توسعه یابند، ایران میتواند به حلقهای کلیدی در پیوند آسیای جنوبی، آسیای مرکزی، روسیه و اروپا تبدیل شود. چنین جایگاهی به معنای قدرت ساختاری است؛ قدرتی که نه از طریق تانک، بلکه از طریق وابستگی متقابل ایجاد میشود.
سوم، انرژیهای آینده و ژئواکونومی تحریم. تحریمها در دهههای اخیر به ابزار اصلی سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شدهاند. دلار و نظام مالی مبتنی بر آن، به واشنگتن امکان میدهد بازیگران را از شبکههای پرداخت و سرمایهگذاری جهانی حذف کند. اما واکنش کشورهایی که تحت تحریم قرار میگیرند، معمولاً تلاش برای ایجاد مسیرهای موازی است. همکاریهای مالی میان ایران، روسیه و چین، استفاده از ارزهای ملی در تجارت دوجانبه، و توسعه سازوکارهای غیرسوئیفتی، همه نشانههایی از تلاش برای کاهش آسیبپذیری در برابر تحریمهای دلاری است. این روند بهتنهایی نظم مالی جهانی را دگرگون نمیکند، اما نشانهای از فرسایش انحصار است.
چهارم، بعد فناورانه و سایبری. در جهان شبکهای، داده بهاندازه نفت اهمیت دارد. زیرساختهای دیجیتال، ماهوارهها، کابلهای زیردریایی و پلتفرمهای ارتباطی، شریانهای جدید قدرت هستند. ایران طی سالهای اخیر در حوزه جنگ سایبری و پهپادی سرمایهگذاری قابلتوجهی انجام داده است. پهپادها بهویژه نمونهای از فناوریهایی هستند که توازن قوا را با هزینهای نسبتاً پایین تغییر میدهند. آنچه پیشتر نیازمند نیروی هوایی پیشرفته و هزینههای میلیاردی بود، اکنون میتواند با سامانههای کوچکتر و ارزانتر انجام شود. این تغییر فناورانه، بازدارندگی نامتقارن را تقویت کرده است.
در این بستر، مفهوم «منطقه خاکستری» اهمیت ویژهای دارد. منطقه خاکستری به حوزهای میان جنگ آشکار و صلح کامل گفته میشود؛ جایی که بازیگران از ابزارهای اقتصادی، سایبری، اطلاعاتی و نیابتی برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند، بدون آنکه از آستانه جنگ رسمی عبور کنند. تنشهای ایران و آمریکا عمدتاً در همین منطقه جریان دارد. حملات سایبری متقابل، فشارهای تحریمی، اقدامات نیابتی در منطقه و جنگ روایتها، همگی ابزارهای رقابت در این فضا هستند.
نکته مهم این است که منطقه خاکستری بهطور ساختاری پایدارتر از جنگ تمامعیار است. جنگ کلاسیک پرهزینه و غیرقابلپیشبینی است، در حالی که رقابت در سطح پایینتر امکان کنترل و تنظیم شدت را فراهم میکند. این وضعیت نوعی تعادل ناپایدار ایجاد میکند؛ شبیه راه رفتن روی طناب. هر دو طرف میدانند سقوط پرهزینه است، بنابراین حرکتها حسابشدهتر میشود.
اما ساختار منطقهای نیز اهمیت دارد. خاورمیانه دیگر صرفاً میدان رقابت ایران و آمریکا نیست. بازیگران منطقهای مانند عربستان سعودی، ترکیه و اسرائیل هر یک محاسبات مستقل دارند. توافق احیای روابط تهران و ریاض با میانجیگری چین، نشان داد که حتی در منطقهای پرتنش نیز امکان بازآرایی روابط وجود دارد. چنین تحولاتی میتواند از شدت قطبیسازی بکاهد و فضای مانور دیپلماتیک ایجاد کند.
در همین حال، رقابت اصلی آمریکا در سطح جهانی با چین متمرکز شده است. راهبرد «چرخش به آسیا» که در دوران باراک اوباما مطرح شد، نشاندهنده انتقال اولویت راهبردی به شرق آسیاست. این انتقال به معنای کاهش توجه کامل به خاورمیانه نیست، اما به معنای تمایل به مدیریت بحرانها بهجای درگیریهای گسترده است. منابع نظامی و سیاسی محدودند و تمرکز بیشازحد بر یک منطقه میتواند در منطقهای دیگر خلأ ایجاد کند.
ایران نیز با محدودیتهای داخلی و اقتصادی مواجه است. تحریمها، نوسانات ارزی و چالشهای ساختاری اقتصاد، بر ظرفیت سیاست خارجی اثر میگذارد. هیچ راهبرد ژئوپلیتیکی در خلأ داخلی اجرا نمیشود. قدرت پایدار نیازمند پایه اقتصادی و اجتماعی مستحکم است. بنابراین تعامل یا تقابل با آمریکا صرفاً تصمیمی ایدئولوژیک یا نظامی نیست؛ بلکه به ظرفیت تابآوری داخلی نیز وابسته است.
در مجموع، ژئوپلیتیک نوین نشان میدهد که ایران و آمریکا در شبکهای پیچیده از وابستگیها، رقابتها و محدودیتها قرار دارند. جنگ مستقیم، اگرچه در سطح نظری ممکن است، اما در سطح ساختاری با موانع جدی مواجه است. در عوض، آنچه محتملتر به نظر میرسد استمرار رقابت در سطوح کنترلشده، همراه با دورههای تنش و کاهش تنش است؛ الگویی که در سالهای گذشته نیز مشاهده شده است.
بخش سوم: سناریوهای احتمالی آینده
در این بخش، سناریوها نه بهمثابه پیشبینی قطعی آینده، بلکه بهعنوان چارچوبهای تحلیلی مورد استفاده قرار میگیرند. سناریو در ادبیات مطالعات راهبردی، صورتبندی مشروطی از آینده است که بر پایه ترکیب معینی از متغیرها و روندها، پیامدهای محتمل را ترسیم میکند. چنین رویکردی مبتنی بر قطعیت نیست، بلکه بر تحلیل روابط علی و برآورد احتمالات و روندها استوار است. هرچند نظام بینالملل را نمیتوان همچون یک آزمایشگاه با متغیرهای کاملاً کنترلشده در نظر گرفت، اما با بهرهگیری از منطق ساختاری و شناسایی نیروهای پیشران، میتوان دامنهای از مسیرهای قابلتصور و نسبتاً محتمل را بازسازی و ارزیابی کرد.
سناریوی نخست، تداوم وضعیت رقابت کنترلشده در منطقه خاکستری است. در این حالت، هیچیک از طرفین تمایلی به عبور از آستانه جنگ مستقیم ندارند، زیرا هزینه آن از منافع احتمالی بیشتر است. ایالات متحده همچنان از ابزار تحریم، فشار دیپلماتیک و ائتلافسازی منطقهای استفاده میکند. ایران نیز بر بازدارندگی نامتقارن، توسعه توان موشکی و پهپادی، و شبکه روابط منطقهای تکیه خواهد کرد. تنشها بهصورت دورهای اوج میگیرند، اما سپس از طریق کانالهای رسمی یا غیررسمی مهار میشوند. این الگو از نظر نظری با مفهوم «تعادل بازدارندگی محدود» همخوانی دارد. در چنین چارچوبی، بازیگران بهجای حذف کامل رقیب، به مدیریت او بسنده میکنند. این سناریو با توجه به محدودیتهای ساختاری هر دو طرف، از نظر احتمال، جایگاه بالایی دارد.
سناریوی دوم، حرکت تدریجی به سمت توافق محدود و مرحلهای است. تجربه توافق هستهای موسوم به برجام نشان داد که امکان معامله وجود دارد، حتی در اوج بیاعتمادی. آن توافق کامل نبود و با خروج دولت دونالد ترامپ از آن آسیب دید، اما نشان داد که منطق مذاکره میتواند بر منطق تقابل غلبه کند، اگر منافع متقابل تعریف شود. در این سناریو، طرفین ممکن است به توافقی محدودتر از برجام، اما پایدارتر برسند؛ توافقی که شاید به جای حل همه مسائل، بر مدیریت بحران و کاهش ریسک تمرکز کند. موفقیت چنین مسیری وابسته به اراده سیاسی، تضمینهای معتبر و تغییر در محاسبات هزینه–فایده است. این سناریو مستلزم آن است که هر دو طرف بپذیرند امنیت مطلق دستنیافتنی است و باید به امنیت نسبی رضایت دهند.
سناریوی سوم، تشدید تنش و ورود به درگیری مستقیم محدود است. این سناریو معمولاً نه از تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه از خطای محاسباتی، سوءبرداشت یا حادثهای پیشبینینشده آغاز میشود. تاریخ روابط بینالملل مملو از جنگهایی است که هیچیک از طرفین در آغاز آن را هدف اصلی خود نمیدانستند. در چارچوب نظریه «معضل امنیتی»، اقدام دفاعی یک طرف میتواند از سوی طرف دیگر تهاجمی تلقی شود و چرخهای از واکنشها را فعال کند و در صورت وقوع درگیری محدود، ایران آن درگیری را جنگی وجودی تعبیر می کند و با فرض اینکه بازیگر مقابل عقلانی تصمیم میگیرد احتمال گسترش آن به جنگ تمامعیار پایین است، زیرا هر دو بازیگر از پیامدهای اقتصادی، منطقهای و جهانی آن آگاهاند. وابستگی متقابل انرژی، حضور نیروهای آمریکا در منطقه، و توان پاسخ نامتقارن ایران، همگی عواملی بازدارندهاند.
سناریو چهارم، سناریوی خروج از قاعده: قمار استراتژیک واشنگتن و خطای شناخت؛ علیرغم هزینههای گزاف یک نبرد فراگیر، این احتمال وجود دارد که سیاستگذاران آمریکایی تحت تأثیر «توهم پیروزی سریع» و فشارهای لابیهای تندرو، دچار یک خطای محاسباتی تاریخی شوند. این خطا میتواند بر پایه فرضیات زیر شکل بگیرد:
۱. الگوسازی از مدلهای ناموفق (ونزوئلائیزه کردن بحران):
تیمهای امنیتی واشنگتن ممکن است با برداشتی سطحی از شرایط اجتماعی ایران، تصور کنند که با یک ضربه برقآسا به هرم قدرت (مانند ترور یا ربودن سران نظام)، بدنه اجرایی و نظامی کشور دچار فروپاشی آنی (Decapitation Strike) شده و تسلیم خواهد شد. آنها با نادیده گرفتن ماهیت نهادی و عقیدتی قدرت در ایران، هزینهها را کم و فواید را نهایی فرض میکنند.
۲. هندسه جدید انرژی و انزوای چین:
از دیدگاه استراتژیستهای کاخ سفید، حذف ایران به عنوان یک بازیگر مستقل انرژی، ضربهای مهلک به امنیت ملی چین خواهد بود. با تسلط بر تنگه هرمز و متعاقب آن بابالمندب در پی فروپاشی احتمالی جبهه متحدین ایران، آمریکا نه تنها منابع عظیم نفت و گاز را تحت کنترل میگیرد، بلکه چین را در وضعیتی قرار میدهد که مجبور است تمام انرژی مورد نیاز خود را از منابع تحت نفوذ آمریکا تأمین کند. این یعنی پایان عملی رویای جهان چندقطبی پیش از آنکه متولد شود.
۳. توهم جنگ تمیز و سریع:
محاسبات غلط نظامی ممکن است بر این فرض استوار باشد که با استفاده از برتری تکنولوژیک، میتوان در بازه زمانی بسیار کوتاه، ساختار سیاسی را فلج کرد و با کمترین تلفات به هدف رسید؛ غافل از اینکه توان نظامی ایران و عمق استراتژیک آن در منطقه، هرگونه تهاجمی را به یک جنگ فرسایشی و ویرانگر برای کل اقتصاد جهانی تبدیل خواهد کرد.
سناریوی پنجم، تغییر ساختاری در سطح منطقهای است که به کاهش تدریجی نقش آمریکا و افزایش نقش قدرتهای منطقهای و آسیایی بینجامد. در این مسیر، ایران میتواند با تنوعبخشی به روابط خارجی خود، از جمله تعمیق همکاری با چین و روسیه و بهبود روابط با همسایگان عرب، بخشی از فشارهای ژئوپلیتیکی را خنثی کند. ایالات متحده نیز ممکن است تمرکز خود را بیشتر بر شرق آسیا معطوف کند و نقش خود را در خاورمیانه به مدیریت از راه دور تقلیل دهد. این سناریو به معنای پایان رقابت نیست، بلکه به معنای تغییر سطح و شکل آن است.
در ارزیابی این سناریوها، باید چند متغیر کلیدی را در نظر گرفت: نخست، وضعیت داخلی هر دو کشور. اقتصاد، انسجام سیاسی و مشروعیت اجتماعی بر توان تصمیمگیری اثر مستقیم دارند. دوم، روند رقابت چین و آمریکا. اگر این رقابت به سمت تقابل شدیدتر حرکت کند، خاورمیانه ممکن است به یکی از میدانهای غیرمستقیم آن تبدیل شود. سوم، تحولات فناوری. پیشرفت در حوزههایی مانند پهپادها، جنگ سایبری و سامانههای دفاع موشکی میتواند توازن بازدارندگی را تغییر دهد. چهارم، تحولات منطقهای؛ از روابط ایران و کشورهای عربی تا وضعیت اسرائیل و معادلات انرژی.
آنچه از منظر تحلیلی برجسته است، این است که جنگ مستقیم ایران و آمریکا نه از نظر ساختاری اجتنابناپذیر است و نه از نظر راهبردی مطلوب. بازدارندگی متقابل، وابستگیهای شبکهای و هزینههای اقتصادی جهانی، همگی همچون دیوارهای نامرئی عمل میکنند. در مقابل، رقابت کنترلشده و یا توافق محدود، با منطق ساختار کنونی سازگارتر به نظر میرسد.
با این حال، تاریخ به ما میآموزد که ساختارها گرایش ایجاد میکنند، اما جبر مطلق نیستند. تصمیمهای انسانی، خطاهای شناختی و رویدادهای پیشبینینشده میتوانند مسیرها را تغییر دهند. بنابراین تحلیل باید همزمان دو چیز را در ذهن نگه دارد: وزن سنگین ساختار و نقش غیرقابلحذف عاملیت.
نتیجهگیری
در نهایت، آینده روابط ایران و آمریکا را نه میتوان به دوگانه ساده جنگ یا صلح فروکاست، و نه میتوان آن را صرفاً تابع اراده رهبران دانست. این رابطه در دل نظمی در حال گذار شکل میگیرد؛ نظمی که در آن قدرت توزیعشدهتر، رقابت شبکهایتر و بازدارندگی چندلایهتر از هر زمان دیگری است. فهم این پیچیدگی، شرط نخست هر قضاوت واقعبینانه درباره مسیر پیشرو است.