چکیده
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ ایران، که در پی اجرای سیاستهای شوکمحور اقتصادی و نوسانات ارز شعلهور شد، به سرعت از سطح یک نارضایتی معیشتی گذرا فراتر رفت و به تجلی عینی یک بحران ساختاری چندبعدی و عمیقاً ریشهدار تبدیل گشت. این مقاله با اتخاذ رویکردی بینرشتهای و تحلیلی، استدلال میکند که فهم این اعتراضات مستلزم عبور از تحلیلهای تکعاملی (صرفاً اقتصادی، صرفاً امنیتی یا صرفاً توطئهمحور) و پذیرش یک پارادایم «تعاملی-پیچیده» است. در این پارادایم، اعتراضات حاصل همپوشانی و تقویت متقابل سه لایه درونزای بحران (بحران مشروعیت هنجاری، بحران کارآمدی و نمایندگی، و بحران انسجام اجتماعی) با مداخله حساب شده و سیستماتیک بازیگران خارجی در قالب «عملیات هیبریدی» است.
مقاله با بهرهگیری از چارچوبهای نظری فلسفه سیاسی (وبر و هابرماس)، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی (محرومیت نسبی، بسیج منابع، فرصتهای سیاسی) و علوم سیاسی حکمرانی (شکاف دولت-ملت، دولت رانتیر)، نشان میدهد که بستر تاریخی-ساختاری ایران (اقتصاد رانتیر ناکارآمد، فروپاشی طبقه متوسط، شکاف ارزشی-نسلی) زمینه انباشت نارضایتی و فرسایش مشروعیت را فراهم ساخته است. در چنین فضای مستعدی، شبکههای پیچیده بازیگران خارجی (شامل نهادهای اطلاعاتی دولتی و غیردولتی، رسانههای فارسیزبان خارجنشین با مأموریتهای عملیاتی، و گروههای سازمانیافته اقدامگرا) با بهرهبرداری راهبردی از این شکافها، به کاتالیزور و شکلدهنده روند بحران تبدیل شدهاند. این بازیگران با استفاده از سازوکارهای بسیج افقی دیجیتال، جنگ روانی هدفمند، تزریق منابع لجستیکی و آموزش تیمهای عملگرا، در صدد کانالیزه کردن اعتراضات خودجوش به سمت درگیریهای قهری، بیثباتسازی سیستماتیک و تغییر شکل کنش جمعی از اعتراض مدنی به شورش مسلحانه برآمدهاند.
این تحلیل با واکاوی زمینههای تاریخی، دینامیک رادیکالیزهشدن، نقش سرمایه شبکهای و تأثیر چندسطحی بازیگران خارجی، در نهایت به ارزیابی سناریوهای پیشرو و شرایط حداقلی برای برونرفت پایدار از چرخه معیوب «اعتراض-سرکوب-انسداد» میپردازد. یافته اصلی مقاله تأکید بر این امر است که راهحلهای صرفاً امنیتی یا اقتصادیِ کوتاهمدت، نه تنها قادر به درمان ریشههای این بحران ساختاری نبوده، بلکه با تشدید شکافها، زمینه را برای بهرهبرداری بیشتر عوامل خارجی فراهم میسازد. پایداری در گرو بازتعریف رابطه دولت-جامعه از طریق اصلاحات نهادی عمیق، بازسازی اعتماد بر مبنای مشارکت واقعی و کارآمدی، و طراحی راهبردهای هوشمند برای خنثیسازی عملیات هیبریدی خارجی با اتکاء به سرمایه اجتماعی داخلی است.
کلمات کلیدی: اعتراضات ایران، بحران مشروعیت، حکمرانی، نافرمانی مدنی، شکاف دولت-ملت، اقتصاد رانتیر، عملیات هیبریدی، جنگ نیابتی، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، مداخله خارجی.
مقدمه: اعتراضات به مثابه میدان نبرد چندلایه: ساختار، کنش و مداخله
در تاریخ معاصر ایران، اعتراضات اجتماعی به پدیدهای تناوبی اما با عمق و گستره فزاینده تبدیل شدهاند. رخدادهای دیماه ۱۴۰۴ از حیث عمق، فراگیری جغرافیایی و ماهیت رادیکال مطالبات، نقطه عطفی جدی محسوب میشود. اگرچه جرقه اولیه این اعتراضات را میتوان در تصمیمات اقتصادی شوکمحور، تورم افسارگسیخته و نوسانات بازار ارز جستوجو کرد، اما شواهد میدانی و تحلیل گفتمان معترضان به وضوح نشان میدهد که این موج اعتراضی به سرعت از دایره مطالبات معیشتی فراتر رفته و به چالشی فراگیر علیه ساختارهای مشروعیتساز و حکمرانی تبدیل شد.
نکته تحلیلی حائز اهمیت، تعامل پویا و خطرناک میان نارضایتیهای عمیق و ریشهدار داخلی و بهرهبرداری سازمانیافته، حساب شده و چندوجهی بازیگران خارجی است. این تعامل، صحنه اعتراضات را به یک «میدان نبرد هیبریدی» تبدیل کرده است. مشاهدات میدانی، مستندات تصویری و تحلیلهای ارتباطی حاکی از آن است که شبکههای پیچیدهای متشکل از نهادهای اطلاعاتی منطقهای و فرامنطقهای، رسانههای فارسیزبان خارجنشین با کارکردهای عملیاتی-تبلیغاتی، و گروههای سازمانیافته دارای توان لجستیکی، نه تنها در سطح گفتمانسازی و جنگ روانی، بلکه مستقیماً در سطح عملیاتی و میدانی وارد شدهاند. حضور افراد آموزشدیده با تجهیزات ارتباطی امن و محافظت شخصی، تلاش هماهنگ برای هدایت خشونت به سمت نمادهای حاکمیت و زیرساختهای حیاتی، و زمانبندی دقیق پوشش رسانهای خارجی با اوج درگیریهای خیابانی، همگی گویای الگویی پیشرفته از «عملیات هیبریدی در بستر یک جنبش اجتماعی خودجوش» است. در این الگو، نارضایتی داخلی به عنوان «سوخت» و مداخله خارجی به عنوان «کاتالیزور و جهتدهنده» عمل میکند.
این تحول پیچیده، پرسش محوری این مقاله را شکل میدهد: چگونه میتوان اعتراضات اخیر ایران را در چارچوبی تحلیل کرد که هم بحران ساختاری چندلایه مشروعیت و حکمرانی داخلی را توضیح دهد، هم مکانیسمهای بهرهبرداری، تشدید و جهتدهی سیستماتیک توسط بازیگران خارجی را در قالب یک «پیوستار مداخله» مورد توجه قرار دهد، و هم تعامل دیالکتیکی این دو سطح را تشریح کند؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از تحلیلهای تقلیلگرایانه (چه داخلمحورِ محض، چه توطئهباورانه صرف) اجتناب کرد. رویکرد این مقاله مبتنی بر این فرض است که اعتراضات گسترده اجتماعی، بیش از آنکه «علت» باشند، «نشانهای رادیکال» از یک بیماری ساختاری مزمن هستند. آنها نشانه انباشت نارضایتیهای عمیق، اختلال کامل در سازوکارهای تنظیم تعارض و ناتوانی نهادهای سیاسی در جذب، نمایندگی و پاسخگویی به مطالبات متنوع و متکثر جامعه هستند. در عین حال، این نشانه در فضایی بینالمللی رقابتآمیز و خصمانه ظاهر میشود که در آن، بحرانهای داخلی کشورها به عنوان دارایی استراتژیک برای رقبا تلقی میگردد. بنابراین، فهم اعتراضات دیماه 1404 مستلزم عبور از توصیف رویدادها و ورود به سطح تحلیل سازههای داخلی آسیبپذیر و الگوهای خارجی بهرهبرداری است.
تجربه ایران در یک دهه گذشته گواهی بر این مدعاست: از اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ که عمدتاً رنگ و بوی اقتصادی داشتند، تا جنبشهای اعتراضی ۱۴۰۲ و ۱۴۰۴ که شعارهای آشکار سیاسی، اجتماعی-فرهنگی و هویتمحور در آنها پررنگتر شد. این توالی تاریخی حاکی از یک ناتوانی تدریجی و فزاینده نظام سیاسی در مدیریت بحرانها از طریق کانالهای نهادی و اصلاحات تدریجی است. هر دوره اعتراضی نه تنها زمینه نارضایتی دوره بعد را عمیقتر کرده، بلکه به فرسایش سرمایه مشروعیت و افزایش آسیبپذیری در برابر مداخلات خارجی انجامیده است. در چنین چارچوبی، مقاله حاضر با روشی بینرشتهای و با ترکیب رهیافتهای فلسفه سیاسی، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، علوم سیاسی حکمرانی و مطالعات امنیت بینالملل، در پی ارائه تحلیلی چندسطحی، علمی و واقعبینانه از ابعاد این بحران ترکیبی است.
بخش دوم: چارچوب نظری: تلفیق فلسفه سیاسی، جامعهشناسی اعتراض، علوم سیاسی حکمرانی و نظریه عملیات هیبریدی
تحلیل پدیدهای پیچیده مانند اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ بدون اتکا به چارچوبهای نظری ریشهدار و یکپارچه، محکوم به سطحینگری و توصیف صرف خواهد بود. برای فهم عمق و ابعاد چندلایه این بحران، این مقاله چهار رهیافت مکمل و تقویتکننده یکدیگر را به کار میگیرد: فلسفه سیاسی (با محوریت بحران مشروعیت)، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی (با تمرکز بر مکانیسمهای بسیج)، علوم سیاسی حکمرانی (با تحلیل نهادها و شکاف دولت-ملت)، و مطالعات امنیت بینالملل (با محوریت نظریه عملیات هیبریدی و بهرهبرداری از شکافهای داخلی). ترکیب این رویکردها امکان یک تحلیل چندمقیاسی را فراهم میسازد: از سطح کلان ایدئولوژی و مشروعیت، تا سطح میانی نهادهای حکمرانی و شبکههای بسیج، و سطح خرد کنشگران اجتماعی، و سرانجام، سطح فراملی مداخله بازیگران خارجی که بر تمام سطوح دیگر اثر میگذارد.
فلسفه سیاسی: بحران مشروعیت و بنیانهای هنجاری حکمرانی
در کانون تحلیل فلسفه سیاسی، مفهوم بنیادین «مشروعیت» قرار دارد. ماکس وبر مشروعیت را پذیرش داوطلبانه اقتدار سیاسی تعریف میکند؛ پذیرشی که میتواند بر سه مبنا استوار باشد: سنتی، کاریزماتیک و عقلانی-قانونی. نظام سیاسی ایران، ترکیبی پیچیده و در هم تنیده از این سه نوع را ارائه کرده است. بحران زمانی تشدید میشود که باور عمومی به حقانیت این ترکیب سست شده و نظام نتواند «اطاعت داوطلبانه» را بازتولید کند. وبر هشدار میدهد که جایگزینی فزاینده زور عریان به جای تولید رضایت، نشانهای روشن از افول مشروعیت است. وضعیتی که در اعتراضات دیماه به وضوح قابل مشاهده بود: اتکای گسترده به دستگاههای امنیتی و قهری، نه نشانه قدرت باثبات، بلکه علامت بحران عمیق در مقبولیت بود.
یورگن هابرماس با ارائه مفهوم «بحران مشروعیت» این تحلیل را بسط میدهد. از منظر او، نظامهای سیاسی مدرن برای حفظ ثبات، همزمان باید کارآمدی فنی-اداری (تأمین رفاه، اداره کارآمد کشور) و مشروعیت هنجاری (توجیه اخلاقی و سیاسی خود) را تأمین کنند. بحران هنگامی حادث میشود که شکاف میان وعدههای سیستم (عدالت، رفاه، مشارکت) و عملکرد عینی آن چنان عمیق شود که جامعه، نه تنها سیستم را ناکارآمد، بلکه فاقد حقانیت اخلاقی بداند. در ایران، ناکارآمدی مزمن در مدیریت اقتصاد، توزیع ناعادلانه ثروت، انسداد سیاسی سیستماتیک و نقض حقوق شهروندی، این شکاف را به مرز گسست رسانده است. نتیجه، گذار جامعه از وضعیت «اطاعت هنجاری» به سوی «اطاعت حداقلی» مبتنی بر ترس و در نهایت، نافرمانی مدنی آشکار است.
شعارهای مستقیم و متمرکز بر اصول نظام در اعتراضات دیماه، تجلی همین گذار از نقد کارگزاران به نقد خود ساختار مشروعیتساز است.
نقش نیروهای خارجی در این سطح، تشدید و عینیت بخشیدن به این بحران مشروعیت در عرصه بینالمللی است. شبکههای رسانهای خارجنشین و بازیگران اطلاعاتی، با تمرکز بر گزارشهای مربوط به خشونت و ناکارآمدی، به طور سیستماتیک روایت بحران مشروعیت را تقویت و جهانی میکنند. هدف، تبدیل یک چالش داخلی به یک مسئلهی بینالمللی و زیر سؤال بردن حقانیت نظام در محافل جهانی است.
جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی: از انباشت نارضایتی تا بسیج افقی در عصر شبکهای
رهیافت دوم، جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی است که بر سازوکارهای تبدیل نارضایتی پراکنده به کنش جمعی سازمانیافته متمرکز است. سه نظریه در اینجا راهگشاست:
- نظریه محرومیت نسبی (تد گور، ۱۹۷۰): این نظریه تأکید میکند که محرک اصلی اعتراض، فقر مطلق نیست، بلکه احساس ناشی از شکاف میان انتظارات مشروع افراد و دستاوردهای واقعی آنهاست. در ایران، توسعه نامتوازن، دسترسی به اطلاعات جهانی از طریق شبکههای دیجیتال (علیرغم فیلترینگ)، و مشاهده رشد رفاه در کشورهای همسایه، انتظارات را به شدت افزایش داده است. همزمان، رکود اقتصادی، تورم افسارگسیخته (که پیش از اعتراضات از مرز ۴۰٪ عبور کرده بود) و سقوط طبقاتی بخشهای وسیعی از طبقه متوسط، دستاوردها را به شدت کاهش داده است. این شکاف عظیم، سوخت اصلی خشم انباشته را فراهم کرد.
- نظریه بسیج منابع (مککارتی و زالد، ۱۹۷۷): این نظریه توضیح میدهد که نارضایتی به خودی خود به جنبش تبدیل نمیشود؛ بلکه نیازمند منابع مادی، سازمانی و نمادین است. ویژگی بارز اعتراضات دیماه، سازمانیابی افقی، غیرمتمرکز و شبکهای آن بود. برخلاف جنبشهای گذشته، این اعتراضات فاقد رهبری مرکزی یا ساختار سلسلهمراتبی مشخص بود و به صورت خودجوش، پراکنده و همزمان در دهها شهر ظهور کرد. شبکههای اجتماعی دیجیتال (تلگرام، اینستاگرام، حتی پیامرسانهای داخلی) نقش کاتالیزور را ایفا کرده و هزینه هماهنگی و بسیج را به شدت کاهش دادند.
- نظریه فرصتهای سیاسی (سیدنی تارو، ۱۹۹۸): این نظریه بر این امر تأکید دارد که کنشگران جمعی، فرصتهای بهدستآمده در ساختار سیاسی را برای بسیج تشخیص داده و از آن بهرهبرداری میکنند. در ایران، شکست گفتمان مسلط «مهار از طریق ترس» یک فرصت ادراکشده حیاتی ایجاد کرد. گفتمان حاکم که سالها هر اعتراضی را با برچسب «جنگ داخلی»، «تجزیه» یا «سوریهای شدن» مهار میکرد، در عمل و با توالی اعتراضات از ۱۳۹۶ به بعد، اعتبار خود را از دست داد. اعتراضات دیماه با نمایش «خودتنظیمی» و «همبستگی فرامحلی»، این گفتمان را به طور عملی بیاعتبار ساخت.
در این سطح، مداخله خارجی در قالب «تأمین منابع و ایجاد فرصتهای ساختگی» ظاهر میشود. بازیگران خارجی با تأمین زیرساختهای ارتباطی امن (VPN، پیامرسانهای خاص، اینترنت ماهوارهای)، انتشار دستورالعملهای سازماندهی و امنیتی، و تقویت گفتمان بسیجکننده، به صورت مصنوعی بر منابع نمادین و اطلاعاتی جنبش خودجوش میافزایند. آنها سعی میکنند با تشدید احساس محرومیت نسبی از طریق مقایسههای گزینشی و ارائه روایتهای اغراقآمیز از موفقیتهای دیگران، و همچنین با تلاش برای هماهنگی زمانی اقدامات تحریکآمیز، «فرصتهای ادراکشده» برای تشدید درگیری را ایجاد کنند.
علوم سیاسی حکمرانی: شکاف دولت-ملت، اقتصاد رانتیر و چرخه معیوب
سومین رهیافت، علوم سیاسی با تمرکز بر حکمرانی و نهادهاست. در این سطح، بحران با مفاهیم کلیدی «شکاف دولت-ملت»، «دولت رانتیر» و «انسداد نهادی» تحلیل میشود.
- شکاف دولت-ملت: این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن، نهادهای حکومتی نه تنها قادر به پاسخگویی به مطالبات جامعه نیستند، بلکه از نظر گفتمانی، هویتی و منافع نیز از آن فاصله گرفتهاند. دولتی که بقا و مشروعیت خود را نه از طریق قرارداد اجتماعی با شهروندان و مالیاتستانی پاسخگو، بلکه از طریق کنترل منابع رانتی (مانند نفت) و ائتلاف با گروههای ذینفع خاص تأمین میکند، انگیزه ساختاری چندانی برای پاسخگویی به عموم مردم ندارد.
- اقتصاد رانتیر و انسداد نهادی: اقتصاد ایران نمونه کلاسیک یک اقتصاد رانتیر است. درآمدهای نفتی امکان توزیع رانت و اجتناب از ایجاد یک نظام مالیاتی شفاف و پاسخگو را فراهم کردهاند. این مدل، استقلال دولت از جامعه را افزایش داده و شکاف را تعمیق بخشیده است. ساختار قدرت نهادمحور و سلسلهمراتبی نیز از انعطافپذیری لازم برای جذب نارضایتی و انجام اصلاحات بنیادین برخوردار نیست. این ناکارآمدی و انسداد نهادی، به تدریج موجب انباشت نارضایتی در لایههای مختلف جامعه میشود.
در نهایت، چرخهای معیوب و خودتقویتکننده شکل میگیرد؛ چرخهای که از ناکارآمدی اقتصادی و انسداد نهادی آغاز میشود و به انباشت تدریجی نارضایتیها میانجامد. این نارضایتیهای انباشتهشده، دیر یا زود، به شکل اعتراضات گسترده در عرصه جامعه بروز مییابند. در برابر این اعتراضات، پاسخ نظام معمولاً امنیتی است، پاسخی که به کاهش بیشتر مشروعیت حکومت و تشدید مواضع انسدادی نخبگان حاکم میانجامد. این تشدیدِ انسداد، بار دیگر ناکارآمدی اولیه را بازتولید میکند، اما این بار با شدتی افزونتر. این دور باطل، جامعه را در وضعیتی ویژه قرار میدهد که شاید بتوان آن را «اعتراضات فرسایشی» نام نهاد؛ یعنی اعتراضاتی تکرارشونده و دورهای که نه به پیروزی قاطع مردم منجر میشود و نه حکومت را به حل ریشهای بحرانها وامیدارد. با این حال، هر دور از این چرخه، همچون سنگآسیابی، سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و توان حکمرانی را بیشتر میساید و فرسوده میکند.
شکاف دولت-ملت، مهمترین «نقطه آسیبپذیر» و هدف راهبردی برای مداخله خارجی است. بازیگران خارجی به طور فعال در تلاش هستند تا هر حلقه از این چرخه معیوب را تشدید کنند: تحریمها برای عمیقتر کردن ناکارآمدی اقتصادی، جنگ روانی برای تشدید گفتمان بیاعتمادی و تعمیق شکاف، و عملیات میدانی برای تبدیل اعتراضات مسالمتآمیز به خشونتآمیز و مشروعیتزدایی از پاسخ حکومت.
نظریه عملیات هیبریدی و بهرهبرداری سیستماتیک از شکافهای داخلی
برای تکمیل چارچوب نظری و درک وجه بینالمللی بحران، باید به رهیافتهای امنیت بینالملل و جنگ هیبریدی توجه ویژهای شود. در این چارچوب، بحرانهای داخلی کشورها، به ویژه آنهایی که از شکاف دولت-ملت و بحران مشروعیت رنج میبرند، به عنوان «فرصتهای استراتژیک کمهزینه» برای رقبای ژئوپلیتیک و بازیگران غیردولتی عمل میکنند.
نظریه «بهرهبرداری از شکافهای داخلی» استدلال میکند که بازیگران خارجی با شناسایی دقیق نقاط آسیبپذیر یک نظام (نارضایتی اقتصادی، شکاف نسلی، ضعف نهادهای میانجی، بحران مشروعیت)، تلاش میکنند با تزریق هدفمند منابع، آموزش، تجهیزات و راهبردهای ارتباطی هماهنگ، اعتراضات خودجوش را کانالیزه، جهتدهی و رادیکالیزه کنند. هدف نهایی، افزایش هزینههای حکمرانی برای دولت مرکزی، تخریب مشروعیت آن در عرصه داخلی و بینالمللی، و در صورت امکان، ایجاد تغییر در رفتار یا ساختار نظام با کمترین هزینه مستقیم برای مهاجم است.
در مورد ایران، این الگو به وضوح قابل ردیابی و از چارچوب صرفاً رسانهای فراتر رفته است:
- لایه شناختی و روانی: شبکههای ماهوارهای و دیجیتالی خارجنشین با تولید و تکثیر گفتمانهای رادیکال براندازانه، زمینهسازی روانی میکنند و چارچوبهای تفسیری را ارائه میدهند.
- لایه سازمانی و لجستیکی: تیمهای سازمانیافته با پشتیبابی اطلاعاتی و لجستیکی سعی در تبدیل اعتراضات مسالمتآمیز به درگیریهای خیابانی هدفمند دارند. شواهد میدانی از حضور افراد با تجهیزات ارتباطی امن، دوربینهای حرفهای و حتی ابزارهای تخریب حکایت دارد.
- لایه عملیاتی هیبریدی: این فرآیند، نمونهای کلاسیک از تلفیق جنگ روانی، عملیات اطلاعاتی، اقدامات سایبری و تخریب فیزیکی نامتقارن در دل یک جنبش اجتماعی خودجوش است. هماهنگی زمانی بین حملات سایبری به زیرساختهای دولتی با اوج گرفتن تظاهرات خیابانی، نشانهای از این عملیات ترکیبی است.
این تحلیل، بدون نادیده گرفتن ریشههای درونزای بحران، درک جامعتری از پیچیدگی میدان عمل ارائه میدهد. به بیان دیگر، نیروهای خارجی با «سوار شدن بر موج» نارضایتی داخلی، سعی در هدایت آن به سمت ساحل مورد نظر خود دارند.
ترکیب چارچوبها: الگوی تحلیلی یکپارچه برای بحران ساختاری
ترکیب این چهار رهیافت، تصویر جامع و یکپارچهای از بحران ساختاری ایران ارائه میدهد:
- فلسفه سیاسی توضیح میدهد چرا نظام آسیبپذیر است: زیرا با بحران مشروعیت (هابرماسی-وبری) مواجه است.
- علوم سیاسی حکمرانی نشان میدهد کجا آسیبپذیر است: در شکاف دولت-ملت، اقتصاد رانتیر و نهادهای مسدود.
- جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی نشان میدهد نارضایتی چگونه سازمان مییابد: از طریق مکانیزمهای محرومیت نسبی، بسیج منابع افقی و بهرهبرداری از فرصتهای سیاسی.
- نظریه عملیات هیبریدی نشان میدهد بازیگران خارجی چگونه از این آسیبپذیریها سوءاستفاده نظاممند میکنند: با بهرهبرداری از شکافها و جهتدهی به کنش جمعی.
این تحلیل چهاربعدی، ما را از هرگونه تقلیلگرایی (اقتصادی صرف، امنیتی صرف یا توطئه خارجی صرف) دور میکند و بر ماهیت چندلایه، درونزاد و در عین حال برونمتأثر بحران تأکید میورزد. بحران داخلی شرط لازم است، اما مداخله هدفمند خارجی به عنوان یک شرط کافی تشدیدکننده و شکلدهنده، پویایی، هزینه و پیامدهای آن را به شدت متأثر میسازد. در بخش بعدی، با تکیه بر این چارچوب نظری یکپارچه، به تحلیل عینی زمینههای تاریخی-ساختاری و اقتصادی اعتراضات دیماه 1404 خواهیم پرداخت.
بخش سوم: زمینههای تاریخی-ساختاری: اقتصاد رانتیر تحت تحریم، فروپاشی طبقه متوسط و انباشت نارضایتی در میدان بازی خارجی
برای درک ریشههای انفجاری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، باید فراتر از جرقههای مقطعی نگریست و به تحلیل ساختارهای اقتصادی و اجتماعیای پرداخت که طی دههها بستری برای انباشت نارضایتی فراهم آوردهاند. این بستر حاصل ترکیب سه فرآیند کلان به هم پیوسته است: اول، عملکرد معیوب و شکننده یک اقتصاد رانتیرِ تحت تحریم که در دام کسری بودجه، تورم مزمن و وابستگی روزافزون به واردات گرفتار شده است. دوم، فروپاشی شتابان طبقه متوسط و سقوط گسترده اقشار اجتماعی به زیر خط فقر، که ستون اصلی ثبات اجتماعی را فروریخته است. سوم، شکلگیری یک شکاف هویتی-ارزشی عمیق و آنتاگونیستی، به ویژه میان نسل جوان و گفتمان رسمی حاکمیت. این سه جریان، در شرایطی به هم میپیوندند که تحریمهای بینالمللی و فشارهای خارجی نه تنها به عنوان یک عامل تشدیدکننده، بلکه به عنوان یک متغیر ساختاریِ فعال در تعمیق هر سه بحران عمل میکند.
اقتصاد سیاسی بحران: چرخه معیوب رانت، تحریم، کسری بودجه و تورم افسارگسیخته
ستون فقرات اقتصادی ایران در نیم قرن گذشته، بر پایه وابستگی ساختاری به درآمدهای نفتی استوار بوده است. این الگوی «اقتصاد رانتیر»، دولتی را پدید آورده که مشروعیت و تداوم خود را نه از طریق مالیاتستانی و پاسخگویی به شهروندان، بلکه از طریق توزیع رانت حاصل از منابع طبیعی بیرون از اقتصاد مولد تأمین میکند. چنین ساختاری دو پیامد ویرانگر به همراه دارد: نخست، ایجاد شکافی عمیق میان دولت و ملت و بیاعتنایی به مطالبات واقعی جامعه؛ و دوم، آسیبپذیری شدید در برابر هرگونه نوسان یا شوک خارجی.
در سالهای منتهی به ۱۴۰۴، این آسیبپذیری در پی سیاست فعال بینالمللی برای اعمال حداکثر فشار، به اوج خود رسید. تشدید تحریمها، بهویژه پس از خروج یکجانبه آمریکا از برجام، صادرات نفت و درآمدهای ارزی دولت را بهشدت کاهش داد. در این شرایط، تحریم به مثابه ابزاری در جنگ اقتصادی ترکیبی عمل کرد که مستقیماً به نقطه ضعف اصلی ساختار رانتیر یورش برد. دولت برای جبران کسری بودجه فزاینده و ساختاری، به دو مکانیسم مخرب داخلی متوسل شد: افزایش فشار مالیاتی بر بخشهای مولد و استقراض از بانک مرکزی یا به بیان دیگر، خلق پول بدون پشتوانه. افزایش سالانه حدود ۵۰ درصدی درآمدهای مالیاتی در دوران رکود، فشار مضاعفی بر بنگاههای اقتصادی وارد آورد و ظرفیت تولید را تحلیل برد. همزمان، تزریق پول بدون پشتوانه به اقتصاد، موجی از نقدینگی افسارگسیخته و جهش تورم را به دنبال داشت.
در نتیجه، چرخهای معیوب و خودتقویتکننده با محرکی دوگانه شوک خارجی و پاسخ ناکارآمد داخلی شکل گرفت. این چرخه با تشدید تحریمها و کاهش درآمد نفتی آغاز شد و با پاسخ انقباضی و تورمی دولت به کسری بودجه ادامه یافت. پیامد این سیاستها، وقوع تورم افسارگسیخته در کنار رکودی عمیق و شکلگیری پدیده رکود تورمی بود. این آشفتگی اقتصادی به سرعت به عرصه اجتماعی سرایت کرد و به تعمیق فقر، سقوط طبقه متوسط و گسترش نارضایتیهای عمومی انجامید. در مقابل، پاسخ حکومت عمدتاً کوتاهمدت و معطوف به آرامسازی موقت بود: توزیع رانت و یارانههای نقدی برای جلوگیری از انفجار اجتماعی. اما این اقدام نه تنها مشکل بنیادین را حل نکرد، بلکه با افزایش مجدد کسری بودجه، چرخه را با شدتی بیشتر تکرار کرد.
این چرخه معیوب، اقتصاد ایران را در دام رکود تورمی پایدار گرفتار کرده است. نمود عینی آن را میتوان در شاخصهای اقتصادی نیمه دوم سال ۱۴۰۴ مشاهده کرد: نرخ تورم سالانه بالای ۴۲ درصد، سقوط تاریخی ارزش ریال، رشد اقتصادی منفی مستمر و افت شدید قدرت خرید. این شرایط، حس «بنبست کامل» و «بیاعتمادی رادیکال» به آینده را در جامعه تقویت کرده است. نیروهای خارجی نیز با آگاهی از این چرخه، تحریمها را به گونهای هدفگیری میکنند که دقیقاً بر همین حلقههای آسیبپذیر فشار وارد آورند و نارضایتی اجتماعی را به سمت بیثباتی سیاسی هدایت کنند.
فروپاشی طبقه متوسط و تحول ساختار اجتماعی: از ثبات به شکنندگی
پیامد اجتماعی این ویرانی اقتصادی، تغییر بنیادین و فاجعهبار در نقشه طبقاتی ایران بود. آنچه زمانی یک «طبقه متوسط قدرتمند و حامل پروژه توسعه» شناخته میشد، در سالهای اخیر منهدم شده است. برآوردهای مستقل حاکی از آن است که سهم جمعیتی طبقه متوسط از حدود ۶۰٪ در سال ۱۳۹۰ به کمتر از ۲۰٪ در سال ۱۴۰۴ کاهش یافته است. این به معنای خروج دستکم ۴۰ درصد از جمعیت از این طبقه و سقوط آنان به قشرهای آسیبپذیر و فقیر است. همزمان، خط فقر مطلق به شدت افزایش یافته و تخمینها نشان میدهد بین یک سوم تا نیمی از جمعیت کشور در آستانه اعتراضات زیر این خط قرار داشتند. شکاف طبقاتی نیز با افزایش ضریب جینی به سطوح هشداردهنده (بالای ۰.۴۵) تشدید شده و نشاندهنده ثروتمندتر شدن اقلیتی کوچک و وابسته به رانت در تضاد آشکار با اکثریت جامعه بود.
این ریزش عظیم طبقاتی، برخلاف فقر مزمن، با «شکست انتظارات» و «تجربه محرومیت نسبی شدید» همراه است. گروه بزرگی از مردم که خود را متعلق به طبقه متوسط میدانستند و آیندهای قابل پیشبینی را تصور میکردند، ناگهان خود را در حال سقوط اقتصادی، از دست دادن داراییها و تحقیر اجتماعی یافتند. این تجربه، به مراتب رادیکالکنندهتر است و خشم ناشی از آن مستقیماً متوجه سیستمی میشود که نتوانسته است «قرارداد اجتماعی نانوشته تضمین حداقلی از ثبات و پیشرفت» را محقق کند. رسانهها و شبکههای خارجی، با مهارت تمام بر روی این «شکست انتظارات» و مقایسه وضعیت موجود با زندگی ایرانیان دیاسپورا (شرایط زندگی ایرانیانی که خارج از کشور زندگی میکنند) یا استانداردهای زندگی در دیگر کشورها مانور میدهند تا احساس محرومیت نسبی را به حداکثر برسانند و خشم را علیه کل ساختار حاکم هدایت کنند.
شکاف ارزشی-نسلی و بحران زیستجهان: نسل اینترنتی در برابر گفتمان سنتی
در کنار عوامل اقتصادی، یک شکاف آنتاگونیستی (آشتیناپذیر) ارزشی، به ویژه میان نسل جوان (دهههای هفتاد، هشتاد و نود) و گفتمان رسمی حاکمیت، بحران را تعمیق بخشیده است. این نسل، در «زیستجهانی» کاملاً متفاوتی اجتماعی شده است: شهروند بالفعل دهکده جهانی اینترنت (حتی با وجود فیلترینگ سنگین)، در معرض الگوهای متکثر سبک زندگی، ارزشها و ایدئولوژیها، و پایبند به ارزشهایی مانند «آزادی فردی»، «حق انتخاب»، «برابری جنسیتی» و «حق شادی». در مقابل، قرائت رسمی و غالب از ایدئولوژی حکومتی بر مفاهیمی چون «تکلیف»، «ایثار»، «محدودیتهای هنجاری برای صیانت از ارزشها» و «تقدم جمع بر فرد» تأکید دارد.
این ناهمخوانی، تنها یک اختلاف سلیقه نیست، بلکه به تضادی در تلقی از رابطه فرد با حکومت و مفهوم شهروندی بدل شده است. زمانی که سیاستهای فرهنگی سختگیرانه (در حوزه پوشش، موسیقی، روابط اجتماعی) و کنترل همهجانبه فضای مجازی، سبک زندگی برگزیده این نسل را به چالش میکشد، این اقدامات نه به عنوان «حفاظت از ارزشها»، بلکه به مثابه «نفی هویت»، «سرکوب انتخاب فردی» و «منع توسعه شخصی» تفسیر میشود. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی خارجی، به عنوان حوزه اصلی زیست این نسل، به صحنه تقویت این گفتمان مقاومت و هویتسازی متضاد تبدیل شده است. ناتوانی سیستم در ارائه پاسخی انعطافپذیر و گفتگومحور به این مطالبات، نیمی از جمعیت کشور (زنان و جوانان) را به نیروی بالقوه و بالفعل اپوزیسیون بدل کرده است.
انباشت تاریخی نارضایتی و همگرایی خطوط گسل: از اعتراض صنفی تا بحران فراگیر مشروعیت
ترکیب این سه جریان، بحران اقتصاد رانتیر تحت تحریم، فروپاشی طبقه متوسط و شکاف ارزشی منجر به انباشت تاریخی نارضایتی و از بین رفتن ترس از هزینه اعتراض شده است. جامعه ایران در دهه گذشته، شاهد توالی اعتراضات از ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ (با محوریت معیشت) تا ۱۴۰۲ (با شعارهای سیاسی-اجتماعی صریح) بوده است. ویژگی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، همگرایی کامل این خطوط گسل بود. این اعتراضات نه از حاشیهنشینان، بلکه از بخشهایی از «بازار سنتی» (بازاریان و کسبه) آغاز شد که همواره متحد نظام محسوب میشدند. پیوستن سریع و خودجوش دانشجویان، معلمان، پرستاران، کارگران، زنان و دیگر اقشار به این حرکت، نشان داد که نارضایتی، مرزهای طبقاتی، شغلی و حتی پایگاههای سنتی حاکمیت را درنوردیده و به یک احساس مشترک فراگیر تبدیل شده است.
این ائتلاف نوظهور و بیسابقه، نشاندهنده گذار از «نافرمانی اجتماعی پراکنده» به سوی یک «بحران کارکردی نظام» است. زمانی که گروههای دارای سرمایه اقتصادی (بازار) و سرمایه نمادین-فرهنگی (دانشگاه و هنرمندان) همصدا شوند، اعتراض همزمان کارآمدی اقتصادی و مشروعیت سیاسی حکومت را هدف میگیرد. در چنین شرایطی، پاسخهای مقطعی و «امتیازدهیهای اقتصادی موقت» (مانند تعلیق یکباره برخی مالیاتها) نمیتواند اعتماد از دست رفته را بازگرداند، زیرا مسئله اصلی دیگر یک قانون خاص نیست، بلکه «بیثباتی مزمن قواعد بازی» و «عدم پیشبینیپذیری» در تمامی عرصههای زندگی اقتصادی و اجتماعی است. بازیگران خارجی دقیقاً بر این بیثباتی و ناتوانی در ارائه راهحل پایدار سرمایهگذاری میکنند. آنها با تشدید تحریمها و فشار اقتصادی، امکان هرگونه بهبود ملموس را از دولت سلب کرده و با تبلیغات خود، هر وعده اصلاحی داخلی را به عنوان «فریب» و «تعلل» معرفی میکنند، تا امید به تغییر درونسیستمی را نابود سازند.
جمعبندی: گذار از بحران معیشت به بحران وجودی در میدان رقابت ژئوپلیتیک
بنابراین، زمینههای تاریخی-ساختاری نشان میدهد که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، حاصل نهایی یک گذار تدریجی اما شتابان است: گذار از «بحران معیشت» به «بحران مشروعیت» و در نهایت به یک «بحران وجودی» برای نظم سیاسی حاکم. اقتصاد رانتیر ناکارآمد، تحت فشار حداکثری خارجی، شیرازه جامعه را از هم گسیخته؛ طبقه متوسط را نابود کرده و شکافهای نسلی را عمیق ساخته است.
نتیجه، شکلگیری یک شکاف قائم اصلی «ملت در برابر دولت» است، جایی که تضادهای فرعی قومی، مذهبی یا سلیقهای در برابر یک دشمن مشترک که از نظر معترضان، سیستم حاکم است، کمرنگ شدهاند. در چنین فضایی، هر جرقهای میتواند به سرعت به آتشی فراگیر تبدیل شود، زیرا سرمایه اجتماعی و اعتماد نهادی لازم برای جذب و مهار اعتراض، پیشتر به طور کامل فرسوده شده است. جامعه همچون فنری تا نهایت فشرده شده و هر فشار بیشتر، نه به ترک، بلکه به گسست میانجامد. این گسست داخلی، عرصه را برای بازیگران خارجی باز میکند تا با عملیات هیبریدی خود، نه تنها بر شدت اعتراض بیفزایند، بلکه با تزریق گفتمانهای تجزیهطلبانه یا خشونتطلبانه، سعی در تغییر مسیر این گسست به سمت فروپاشی کامل حکومت مرکزی یا جنگ داخلی داشته باشند.
در بخش بعدی، به تحلیل جامعهشناختی این اعتراضات و الگوهای نوین بسیج و کنش جمعی خواهیم پرداخت.
بخش چهارم: تحلیل جامعهشناختی اعتراضات: ترکیب اجتماعی، سرمایه شبکهای و کنش افقی در میدان عملیات هیبریدی
برخلاف تصورات رایجی که اعتراضات را پدیدهای عمدتاً شهری و متکی بر طبقه متوسط میدانست، موج دیماه ۱۴۰۴ از حیث ترکیب اجتماعی، جغرافیایی و نسلی، تصویری بیسابقه، پیچیده و فراگیر ارائه داد. این اعتراضات، محصول همگرایی چندین خط گسل اجتماعی بود که طی دههها شکل گرفته بودند و از طریق سرمایه اجتماعی غیررسمی و شبکههای دیجیتال بسیج شدند. ماهیت سازماندهی افقی و غیرمتمرکز این کنش جمعی، نه تنها پاسخگویی حکومت را با چالش مواجه ساخت، بلکه نشاندهنده ظهور شکلی جدید از سیاستورزی در جامعه ایران بود. در عین حال، این ویژگیها، هدف جذاب و میدان عمل ایدهآلی برای مداخله عملیاتی بازیگران خارجی ایجاد کرد، که سعی در دستکاری این نیروهای اجتماعی خودجوش برای اهداف خود داشتند.
گسترش بیسابقه دایره اجتماعی و جغرافیایی: ظهور ائتلاف فراگیر ضدسیستمی
ویژگی تعیینکننده اعتراضات دیماه، فراگیری بیسابقه و همزمان آن در جغرافیایی وسیع بود. این موج، محدود به پایتخت یا کلانشهرها نبود، بلکه به صورت همزمان دهها شهر بزرگ، متوسط و حتی کوچک (از تهران و اصفهان تا ازنا، ملکشاهی و فسا) را دربرگرفت. از نظر ترکیب اجتماعی نیز، این اعتراضات را نمیتوان به یک قشر یا طبقه خاص نسبت داد. اگرچه هسته آغازین را کسبه و بازاریان خردهپا تشکیل دادند که مستقیماً از سیاستهای مالیاتی جدید و نوسانات نرخ ارز آسیب دیده بودند، اما این حرکت به سرعت به یک ائتلاف چندطبقه و فراهویتی تبدیل شد. دانشجویان، معلمان، پرستاران، کارگران صنعتی، حاشیهنشینان شهری و حتی گروههایی از کارمندان دولتی ناراضی، هر یک با انگیزههای خاص خود، از معیشت تا آزادی به این موج پیوستند.
این همبستگی افقی میان گروههای به ظاهر نامرتبط، نشانه عمیقتری بود: احساس مشترک ناشی از «تخریب بنیانهای زندگی» تحت تأثیر بحران اقتصادی و کنترل اجتماعی، مرزهای هویتی سنتی (طبقاتی، شغلی، قومی) را درنوردیده بود. معترضان نه حول یک ایدئولوژی واحد یا رهبری کاریزماتیک، بلکه حول یک «احساس مشترک از بیعدالتی ساختاری و انسداد کامل مسیرهای تغییر مسالمتآمیز» گرد هم آمدند. این «ائتلاف منفی» (اتحاد حول آنچه نمیخواهند) آسیبپذیری سیستم را نشان میداد. برای بازیگران خارجی، این ائتلاف گسترده اما فاقد رهبری متمرکز، فرصتی استثنایی بود. آنها با شناسایی گروههای مختلف درون این ائتلاف، سعی کردند با تولید محتوای گفتمانی اختصاصی (شعارهای جداگانه برای زنان، کارگران، دانشجویان) و ارائه روایتهای مختلف از یک بحران واحد، شکافهای احتمالی درون ائتلاف را مدیریت و آن را در مسیر رادیکالتر هدایت کنند.
نقش محوری زنان و جوانان: تغییر کانون کنش سیاسی و هدفگیری روانی خارجی
حضور پررنگ و پیشتاز دو گروه اجتماعی در این اعتراضات، چشمگیر و حامل پیام بود: زنان و نسل جوان. زنان نه تنها به عنوان مشارکتکننده، بلکه اغلب در خط مقدم تظاهرات و درگیر در درگیریهای فیزیکی دیده میشدند. شعارها و خواستههای آنان، آشکارا از مطالبات معیشتی فراتر میرفت و بر آزادیهای فردی، برابری جنسیتی و حق تعیین سرنوشت بدن تأکید داشت. این امر، تداوم و تعمیق گفتمانی بود که پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تقویت شده بود و نشان میداد که مسائل زنان از حاشیه به کانون نمادین و هویتی مبارزه سیاسی تبدیل شده است.
نسل جوان (متولدین دهههای هفتاد و هشتاد) نیز، به ویژه دانشجویان، نقش کاتالیزور و نیروی محرک اعتراضات را ایفا میکرد. برای این نسل که بخش عمده عمر خود را در شرایط رکود اقتصادی، انسداد سیاسی و محدودیتهای شدید فرهنگی گذرانده، «صبر تاریخی» به پایان رسیده بود. زیستجهان دیجیتال آنان، حس محرومیت نسبی را تشدید و امید به تغییر را از طریق مشاهده الگوهای دیگر تقویت کرده بود. کنش آنان نه مبتنی بر محاسبه هزینه-فایده کوتاهمدت، بلکه برآمده از یک ناامیدی رادیکال و میل به عبور از وضع موجود به هر قیمت بود. این دو گروه به دلیل محوریت نمادین و انرژی بسیجکننده بالا، به اهداف اولیه جنگ روانی و عملیات اطلاعاتی خارجی تبدیل شدند. شبکههای خارجنشین با تولید حجم عظیمی از محتوای معطوف به زنان و جوانان (از کلیپهای شهیدنمایی تا میمهای طنزآمیز)، سعی در تقویت حس هویت جمعی جداگانه و غیرقابل آشتی با نظام حاکم داشتند. آموزشهای دیجیتال برای دور زدن فیلترینگ و سازماندهی، نیز اغلب مخاطب خود را این نسل قرار میداد.
سرمایه اجتماعی، شبکههای دیجیتال و سازماندهی افقی: زیرساختی دوگانه برای بسیج خودجوش و مداخله برنامهریزیشده
توانایی بسیج سریع و همزمان در جغرافیایی وسیع، بدون وجود ساختار رهبری متمرکز، پرسشی کلیدی را فرامیخواند. پاسخ را باید در ترکیب سرمایه اجتماعی از دست رفته در نهادهای رسمی و سرمایه شبکهای شکلگرفته در فضای دیجیتال جستجو کرد. از یک سو، نهادهای مدنی، احزاب سیاسی و اتحادیههای کارگری مستقل یا وجود ندارند یا به شدت تضعیف شدهاند. این خلأ، سازماندهی عمودی و متمرکز را غیرممکن ساخته بود. از سوی دیگر، این خلأ توسط شبکههای ارتباطی غیررسمی و دیجیتال پر شد. پیامرسانهایی مانند تلگرام و اینستاگرام، علیرغم فیلترینگ متناوب، به مهمترین بستر هماهنگی، انتشار اطلاعات (از محل تجمعات تا اقدامات نیروهای امنیتی) و شکلدهی به گفتمان اعتراضی مشترک تبدیل شدند.
این الگو، یک سازماندهی سلولی و افقی را ممکن ساخت. تصمیمگیریها متمرکز نبود، بلکه در گروههای کوچک، خودمختار و پراکنده صورت میگرفت که از طریق شبکه به یکدیگر وصل بودند. این ساختار، انعطافپذیری و تابآوری بالایی در برابر سرکوب داشت؛ زیرا حذف یک یا چند «سلول»، کل شبکه را از کار نمیانداخت. همین ویژگی، شبکه را در برابر نفوذ و دستکاری خارجی نیز آسیبپذیر میکرد. بازیگران خارجی با ایجاد کانالها و گروههای به ظاهر خودجوش در همین پیامرسانها، میتوانستند اطلاعات غلط (شایعات درباره خشونت دولتی)، دستورالعملهای عملیاتی مخرب (تشویق به حمله به زیرساختهای خاص) و گفتمانهای افراطی را تزریق کنند. آنها از عدم وجود مرجعیت مرکزی برای تصحیح این اطلاعات سوءاستفاده میکردند. همزمان، شبکههای ماهوارهای مخالفان خارجنشین، با پوشش رسانهای و تقویت روایتهای رادیکال، به قطبیسازی فضای گفتمانی کمک میکردند.
گفتمان اعتراضی و تشدید نمادین: از شعار اقتصادی تا چالش مشروعیت و دستکاری نشانهها
تحول گفتمان اعتراضی، آینهای از عمق بحران مشروعیت است. در ابتدا، شعارها عمدتاً معطوف به مسائل اقتصادی و معیشتی بود («نان، کار، آزادی، شعار هر روز ماست»). اما به سرعت و به ویژه با ورود فعالانه تر گروههای مختلف، این گفتمان تغییر یافت. شعارها مستقیماً به نمادها و مبانی مشروعیت نظام حمله میکردند. هدف قرار دادن اصل نظام، نهادهای امنیتی و قضایی، و حتی شعارهایی با مضمون بازگشت به نظم پیشا-انقلابی، نشان میداد که اعتراض از سطح «اصلاح» گذر کرده و به سطح «چالش بنیادین» رسیده است.
این شعارها، کنشهای نمادین قدرتمندی بودند که هدفشان بازپسگیری فضاهای عمومی و تجدیدحیات هویت جمعی در تقابل با هنجارهای رسمی بود. بازیگران خارجی در این فرآیند نمادسازی دخالت فعال داشتند. آنها با ساخت و دامن زدن به نمادهای جدید (مانند نامگذاری خاص بر روی روزهای اعتراض، تبدیل تصویر یک فرد آسیبدیده به «نماد» جهانی) و تحریف معنای نمادهای موجود (مانند نسبت دادن معنای سیاسی خاص به یک شعر یا ترانه قدیمی)، سعی در هدایت روایت اعتراضات و القای گریزناپذیری سقوط نظام داشتند. علاوه بر این، برخلاف دورههای پیشین که نقش خارجی عمدتاً محدود به پوشش رسانهای بود، در دیماه ۱۴۰۴ شواهدی از سازماندهی فراملی و اقدام هماهنگ مشاهده شد. گزارشهای میدانی از حضور افراد با تجهیزات حرفهای ارتباطی، محافظت شخصی و حتی ابزارهای تخریب و تسلیحات جنگی در قلب تظاهرات خودجوش حکایت داشت. این امر نشاندهنده آن است که برخی گروههای وابسته به خارج، با سوءاستفاده از فضای اعتراضی عمومی، در پی تزریق خشونت سازمانیافته و تغییر ماهیت کنش جمعی از اعتراض مدنی به شورش مسلحانه بودند. این تیمها، که اغلب از پشتیبانی اطلاعاتی و رسانهای شبکههای خارجنشین برخوردار بودند، بهطور همزمان دو هدف را دنبال میکردند: نخست، تشدید درگیریهای فیزیکی برای ایجاد تصویر «سرکوب خونین» و دوم، تخریب نمادهای اقتصادی و امنیتی برای نشان دادن ناتوانی دولت در حفظ نظم.
جمعبندی: ظهور جامعه مدنی غیررسمی و سیاست فرانهادی در میدان نبرد هیبریدی
تحلیل جامعهشناختی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، حکایت از ظهور پدیدهای جدید در سپهر سیاسی ایران دارد: یک جامعه مدنی کاملاً غیررسمی، افقی، شبکهای و فرانهادی. این جامعه مدنی، فاقد نهادهای شناخته شده سنتی است، اما از طریق سرمایه اجتماعی غیررسمی، اعتماد متقابل میان شهروندان عادی و فناوریهای ارتباطی، توانایی بسیج و کنش جمعی قدرتمندی را ایجاد کرده است. کنش این جامعه مدنی جدید، ماهیتاً «فرانهادی» است؛ یعنی مسیرهای نهادی شده تغییر و اصلاح را مسدود میبیند و بنابراین، مستقیماً در فضای عمومی و از طریق فشار خیابانی عمل میکند.
این شکل از کنش جمعی، یک پارادوکس اساسی را برای حکومت ایجاد میکند: از یک سو، به دلیل عدم رهبری متمرکز، هیچ نقطه مذاکره یا مصالحه مشخصی وجود ندارد. از سوی دیگر، به دلیل ریشهدار بودن در اقشار مختلف و استفاده از شبکههای غیرقابل حذف کامل، توانایی سرکوب کامل و پایدار آن نیز وجود ندارد. برای بازیگران خارجی، این پارادوکس به معنای یک فرصت طلایی است. آنها میکوشند با تشدید همین پارادوکس، سیستم را در یک بنبست پایدار قرار دهند: از طریق تحریم و جنگ اقتصادی، امکان هرگونه اصلاح کارآمد و پاسخگویی اقتصادی سیستم را سلب میکنند (تا نارضایتی باقی بماند) و از طریق عملیات روانی و اطلاعاتی، هرگونه اعتماد به گفتگو یا اصلاحات درونسیستمی را تخریب میکنند (تا راه حل مسدود بماند). نتیجه، وضعیتی است که اعتراضات ممکن است به صورت موقت فرونشیند، اما ساختارهای اجتماعی و ارتباطی تولیدکننده آن، کماکان به قوت خود باقیاند و آماده بسیج مجدد در پی نخستین جرقه هستند. این وضعیت، گذار از دورهای از اعتراضات دورهای به عصر «اعتراض به مثابه شرایط دائمیِ بالقوه» را نشان میدهد؛ شرایطی که مدیریت آن برای حکومت بسیار پرهزینه و برای بازیگران خارجی بسیار کمهزینه است. در بخش بعدی، به تحلیل فلسفه سیاسی این بحران و مبانی هنجاری مشروعیت و نافرمانی خواهیم پرداخت.
بخش پنجم: تحلیل فلسفه سیاسی: بحران مشروعیت، حق نافرمانی و پارادوکس خشونت در میدان جنگ روایتها
اعتراضات دیماه 1404 را نمیتوان صرفاً به عنوان یک رویداد اجتماعی یا اقتصادی تلقی کرد؛ بلکه باید آن را به مثابه تجلی عینی یک بحران عمیق فلسفی-سیاسی فهمید که هسته مرکزی هر نظم سیاسی، یعنی «مشروعیت»، را نشانه رفته است. از منظر فلسفه سیاسی، این اعتراضات بیانگر گذاری بنیادین است: گذار از اطاعت مبتنی بر باور به اطاعت مبتنی بر اجبار، احیای پرسش از حق اخلاقی نافرمانی مدنی در برابر قانون ناعادلانه، و تشدید تنش ذاتی میان خشونت مشروع دولتی و خشونت اعتراضی.
تحلیل این ابعاد نشان میدهد بحران از سطح کارکردی فراتر رفته و به بنیانهای هنجاری حکمرانی رسیده است. در این میدان، نیروهای خارجی با دستکاری در مفاهیم کلیدی مشروعیت، خشونت و حق مقاومت، به دنبال تبدیل یک مناقشه داخلی به یک بحران هنجاری جهانشمول هستند.
فروپاشی ستونهای سهگانه مشروعیت: از اطاعت هنجاری به اطاعت قهری
ماکس وبر مشروعیت را پذیرش داوطلبانه اقتدار میداند؛ پذیرشی که بر سه پایه سنتی، کاریزماتیک و عقلانی-قانونی استوار است. نظام سیاسی ایران پس از انقلاب، ترکیبی درهمتنیده از این سه نوع را ارائه کرد: مشروعیت سنتی-دینی نهاد مرجعیت، کاریزمای انقلابی رهبران بنیانگذار، و قانونیت ناشی از قانون اساسی و نهادهای انتخابی. اعتراضات گسترده دیماه 1404 نشان داد که هر سه این ستون با فرسایش جدی و همزمان مواجه شدهاند.
کاربست نظریه وبر در این بافتار نشان میدهد جامعه ایران در حال گذار از «اطاعت هنجاری» (اطاعتی که از باور درونی به حقانیت سرچشمه میگیرد) به «اطاعت قهری» (اطاعتی که صرفاً از ترس مجازات ناشی میشود) است. هنگامی که شعارهای اعتراضی مستقیماً اصل نظام را هدف میگیرند، نشاندهنده زوال مشروعیت کاریزماتیک است. هنگامی که قوانین و احکام قضایی نه به عنوان تجلی عدالت، بلکه به عنوان ابزار سرکوب یک گروه خاص ادراک میشوند، مشروعیت عقلانی-قانونی مخدوش میگردد. نتیجه این فرآیند، چیزی است که هابرماس «بحران مشروعیت» مینامد: وضعیتی که در آن نظام سیاسی قادر به ایجاد و حفظ باور شهروندان به حقانیت خود نیست. اعتراضات دیماه 1404، عینیت یافتن این بحران بود؛ اعلام عمومی اینکه برای بخش بزرگی از جامعه، قرارداد اجتماعی، حتی به قرائت حکومت، دیگر اعتبار ندارد.
در اینجا، نقش خارجی، تشدید این بحران از طریق «مشروعیتزدایی بینالمللی» است. شبکههای رسانهای و دیپلماسی عمومی دشمنان ایران، با متمرکز کردن روایت خود بر روی «خشونت دولتی» و «فقدان آزادیها»، سعی میکنند بحران مشروعیت داخلی را به یک مشکل هنجاری در جامعه جهانی تبدیل کنند. هدف، محروم کردن حکومت از هرگونه پوشش مشروعیت در عرصه بینالمللی و تبدیل آن به یک نظام «منفور» است که مقابله با آن مجاز و حتی ضروری تلقی شود. این امر فضای مانور داخلی حکومت برای هرگونه اصلاح یا مذاکره را نیز محدود میسازد.
حق نافرمانی مدنی: از نظریه اخلاقی تا کنش سیاسی در شرایط انسداد
در شرایط بحران مشروعیت، پرسش از حقانیت اخلاقی نافرمانی مطرح میشود. فلسفه سیاسی غرب، از سقراط تا رالز، بر این ایده تأکید دارد که اطاعت از قانون، مشروط به عادلانه بودن یا دستکم قابل اصلاح بودن آن است. جان رالز در نظریه عدالت خود، نافرمانی مدنی را عملی عمومی، غیرخشونتآمیز و وجدانی تعریف میکند که هدف آن ایجاد تغییر در قوانین یا سیاستهای ناعادلانه است. وی معتقد است وقتی کانالهای معمول اعتراض مسدود باشند، نافرمانی مدنی تنها وسیله باقیمانده برای احیای قرارداد اجتماعی است.
در بستر ایران، کنش معترضان را میتوان در چارچوب این نظریه تفسیر کرد. هنگامی که کانالهای قانونی و نهادی برای ابراز نارضایتی و پیگیری اصلاحات از طریق انتخابات محدود، رسانههای کنترلشده و نهادهای صنفی مستقل به طور سیستماتیک مسدود میشوند، شهروند عملاً از حق قانونی اعتراض مؤثر محروم میشود. در این وضعیت، نافرمانی مدنی (تجمّع غیرمجاز، اعتصاب، نپرداختن عوارض) به «زبان آخر» برای بیان اعتراض تبدیل میشود. بنابراین، از منظر فلسفه سیاسی، گسترش نافرمانی مدنی در ایران را نمیتوان لزوماً نشانهای از هرجومرجطلبی دانست، بلکه میتوان آن را نشانهای از وفاداری عمیقتر به آرمان عدالت در جامعهای تفسیر کرد که امید خود را به اصلاح دروننظامی از دست داده است.
نیروهای خارجی اما، سعی در تحریف و رادیکالیزه کردن این مفهوم دارند. آنها با تبلیغ روایتی افراطی، هرگونه خشونت یا اقدام تخریبی را تحت عنوان «مقاومت مشروع» و «حق دفاع از خود در برابر حکومت سرکوبگر» توجیه میکنند. این تلاش، مرز میان نافرمانی مدنی مسالمتآمیز (که در فلسفه سیاسی رالزی جایگاهی اخلاقی دارد) و شورش مسلحانه یا خرابکاری (که ماهیتی کاملاً متفاوت دارد) را مخدوش میسازد. هدف، مشروعنمایی هرگونه اقدام خشونتآمیز علیه حکومت و تشویق معترضان به عبور از خط قرمزهای مسالمت آمیز است.
پارادوکس خشونت: انحصار دولتی، مقاومت اجتماعی و چرخه خودتقویتکننده
بحث خشونت، پیچیدهترین وجه تحلیل فلسفی این اعتراضات است. وبر، انحصار مشروع خشونت فیزیکی را مشخصه ذاتی دولت مدرن میداند. اما کلید این تعریف در صفت «مشروع» نهفته است. خشونت دولتی زمانی مشروع است که از سوی شهروندان، یا بر پایه قانون عادلانه، یا به عنوان ضرورتی برای حفظ نظم عمومی پذیرفته شده باشد. بحران مشروعیت، این پذیرش را از بین میبرد.
در اعتراضات دیماه 1404، هنگامی که اعمال خشونت از سوی نیروهای امنیتی در تصاویر و گزارشهای فراگیر (که عمدتا تحت شبکه های خارج نشین ارائه میشد)، غیرضروری، نامتناسب و فاقد تمایز میان معترضان مسالمتآمیز و آشوبگر نمایانده شد، در ادراک عمومی، مشروعیت خود را از دست داد. این خشونت نه تنها اعتراض را خاموش نکرد، بلکه با ایجاد نمادهای جدید مقاومت، به عامل بسیجکننده و رادیکالساز تبدیل گشت.
از سوی دیگر، روی آوردن بخشی از معترضان به خشونت (درگیری با مأموران، تخریب اموال عمومی) نیز از منظر فلسفه سیاسی قابل تأمل است. این خشونت را میتوان نشانه ناامیدی مطلق از تأثیرگذاری مسالمتآمیز و ورود به فاز «شورش» تفسیر کرد. نظریهپردازانی مانند فرانتس فانون بر ماهیت رهاییبخش خشونت مظلوم علیه ساختارهای ستمگر در بستر استعمارزدایی تأکید دارند. اما در شرایط غیراستعماری، خطر آن است که خشونت، منطق خود را بر جنبش تحمیل کند، گفتمان اخلاقی آن را تضعیف نماید و فضا را برای سرکوب بیشتر فراهم آورد.
در دیماه ۱۴۰۴، این دو خشونت (دولتی و اعتراضی) یک چرخه معیوب و خودتقویتکننده ایجاد کردند. این چرخه دقیقاً همان عرصهای است که عملیات هیبریدی خارجی در آن بیشترین تأثیر را میگذارد. بازیگران خارجی:
- خشونت دولتی را برجسته و اغراق میکنند تا مشروعیت آن را در عرصه جهانی کاملاً تخریب کنند.
- خشونت اعتراضی را تحریک، سازماندهی و تجهیز میکنند تا آن را به سطح درگیری مسلحانه ارتقا دهند.
- با حذف زمینه (Context) و تناسب، هر دو طرف را در یک «تقابل خشونتآمیز محض» قرار میدهند تا امکان هرگونه گفتوگو یا خروج مسالمتآمیز از بحران را نابود سازند.
این استراتژی، جامعه را در یک دام خشونت گرفتار میکند که در آن، هر واکنش دولت (چه سرکوب، چه عقبنشینی) به ضرر ثبات بلندمدت آن تمام میشود.
جمعبندی: ضرورت بازتعریف مشروعیت در عصر نارضایتی ساختاری و جنگ روایتها
تحلیل فلسفه سیاسی اعتراضات به یک نتیجه اجتنابناپذیر میرسد: مشروعیت مبتنی بر صرف اجبار یا سنت محض، در جامعه پیچیده، جوان و متصل به جهان امروز ایران ناپایدار و پرهزینه است. ثبات بلندمدت نیازمند بازتعریف مبانی مشروعیت است. این بازتعریف نمیتواند صرفاً در گرو کارآمدی اقتصادی باشد (اگرچه شرطی ضروری است)، زیرا بحران به حوزه هنجاری رسیده است. مشروعیت جدید باید بر سه پایه استوار گردد:
- رضایت آگاهانه: به رسمیت شناختن حق شهروندان برای نقد، انتخاب و داشتن آلترناتیوهای واقعی. این امر مستلزم گشایش فضای سیاسی و رسانهای برای رقابت گفتمانهاست.
- مشارکت مؤثر و پاسخگویی: ایجاد سازوکارهای نهادی شفاف که امکان تأثیرگذاری واقعی گروههای اجتماعی در فرآیند تصمیمگیری و نظارت بر اجرا را فراهم کند.
- تضمین کرامت و امنیت قضایی: تضمین حقوق اولیه و کرامت انسانی شهروندان در زندگی روزمره، به ویژه در مواجهه با نهادهای امنیتی و قضایی، به طوری که قانون حامی مردم باشد نه ابزار دست حاکمان.
چالش بزرگ، تحقق این تغییر در شرایطی است که نیروهای خارجی فعالانه با مشروعیتزدایی، تحریک به خشونت و تشدید قطبیسازی، مانع از شکلگیری فضای اعتماد و گفتگوی لازم برای چنین تحولی میشوند. بدون حرکتی جسورانه در این مسیر، حکومت تنها میتواند با هزینهای گزاف، نظم ظاهری را با تکیه بر دستگاه عریض و طویل اجبار حفظ کند، اما قادر نخواهد بود اطاعت داوطلبانه و همبستگی اجتماعی لازم برای مدیریت بحرانهای پیشرو (اقتصادی، زیستمحیطی، ژئوپلیتیک) را بازتولید نماید. این نکته هشدار میدهد که وقتی زور، آخرین دلیل حکمرانان شود، نپذیرفتن آن حکمرانی، نخستین دلیل معترضان خواهد بود و این دور باطل، غذای اصلی پروژه بیثباتسازی خارجی است.
بخش ششم: جمعبندی، سناریوهای پیشرو و نتیجهگیری نهایی
تحلیل چندسطحی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ ایران نشان میدهد که با یک بحران گذرا یا صرفاً اقتصادی روبرو نیستیم، بلکه با تجلی عینی یک بحران ساختاری چندبعدی مواجهایم که سه حوزه را به طور همزمان دربرگرفته است: بحران مشروعیت، بحران انسجام و نمایندگی، و بحران کارآمدی (اقتصاد سیاسی). این بحرانها در یک چرخه معیوب تقویتکننده عمل میکنند: ناکارآمدی اقتصادی و انسداد نهادی به نارضایتی و فرسایش مشروعیت میانجامد، که خود به نوبه خیزشهای اعتراضی افقی و غیرمتمرکز دامن میزند؛ سرکوب این اعتراضات بدون ارائه راهحلهای ساختاری، شکاف دولت-ملت را عمیقتر کرده و چرخه را با شدتی بیشتر تکرار میکند.
در این میدان بحرانی، مداخله سیستماتیک بازیگران خارجی به عنوان یک عامل تشدیدکننده و تغییردهنده شکل بحران عمل کرده است. تحریمهای بینالمللی، فشارهای خارجی و به ویژه نقش فعال نهادهای اطلاعاتی و شبکههای سازمانیافته خارجنشین، که این بار از چارچوب رسانهای فراتر رفته و به عرصه عملیات هیبریدی (ترکیبی از جنگ روانی، بسیج دیجیتال و اقدامات تخریبی هماهنگ) وارد شدهاند، به گفتمان قطبی و تشدید خشونت دامن زدهاند. این عوامل، فضای اصلاحات داخلی را محدودتر و اعتمادسازی را دشوارتر ساختهاند. با در نظر گرفتن این تحلیل کلان و تعامل بحران داخلی و فشار خارجی، سه سناریوی محتمل برای آینده کوتاه و میانمدت ترسیم میشود.
سناریوهای پیشرو: تعامل بحران داخلی و فشار خارجی
- سناریوی اول: تشدید سرکوب و رادیکالسازی
مکانیسم: تداوم سیاستهای انقباضی اقتصادی همراه با سرکوب نظاممند و عدم گشایش سیاسی. این مسیر میتواند به رادیکالتر شدن گفتمان اعتراضی، سازمانیابی زیرزمینی و افزایش درگیریهای پراکنده بینجامد.
نقش عامل خارجی: در این سناریو، بازیگران خارجی با مشروعیتزدایی بینالمللی و برجستهسازی خشونت، فضای سیاسی را کاملاً امنیتی میکنند. هدف آنها افزایش هزینههای حکمرانی برای دولت و تشویق به واکنشهای سختتر است که به نوبه خود تصویر سرکوب را تقویت میکند. جامعه بینالمللی ممکن است تحریمهای سختتری را اعمال کند.
پیامد: فضای سیاسی به طور کامل امنیتی شده، هزینههای انسانی و اجتماعی به شدت افزایش مییابد و امکان هرگونه گفتوگوی ملی از بین میرود. این مسیر، پرهزینهترین و بیثباتکنندهترین گزینه است که بقای سیستم را در درازمدت به مخاطره میاندازد و میتواند به یک فرآیند انقلابی تدریجی شتاب بخشد. - سناریوی دوم: انجماد موقت از طریق امتیازدهی محدود
مکانیسم: ترکیب سرکوب گزینشی با وعدههای اصلاحی محدود و تزریق رانتهای مقطعی اقتصادی. هدف، آرامش ظاهری و فرونشینی موقت اعتراضات است.
نقش عامل خارجی: نیروهای خارجی و رسانههای وابسته، هرگونه امتیاز یا وعده اصلاحی را به عنوان نشانه ضعف یا تاکتیکی فریبنده معرفی میکنند تا اعتماد عمومی به این اصلاحات را تخریب کنند. تحریمهای موجود نیز فضای مانور اقتصادی برای امتیازدهی واقعی را شدیداً محدود میسازد.
پیامد: از آنجا که ریشههای ساختاری بحران (شکاف دولت-ملت، اقتصاد رانتیر، انسداد نهادی) دستنخورده باقی میماند، این آرامش شکننده خواهد بود. با نخستین شوک اقتصادی یا اجتماعی بعدی، موج جدیدی از ناآرامی با خشم و ناامیدی مضاعف شعلهور خواهد شد. جامعه وارد مرحلهای شده که اعتراض بخشی از زندگی روزمره است. - سناریوی سوم: مداخله خارجی مستقیم یا نیابتی
مکانیسم: این سناریو با تشدید بیسابقه فشار داخلی و خارجی محتملتر میشود. طیف آن میتواند از حمایت لجستیکی و اطلاعاتی به گروههای معترض تا تهدید نظامی مستقیم را دربرگیرد.
نقش عامل خارجی: این سناریو مستقیماً توسط بازیگران خارجی هدایت میشود. تهدیدات مکرر مقاماتی مانند رئیسجمهور آمریکا مبنی بر واکنش در صورت سرکوب، نمونهای از گرمنگهداشتن این گزینه است. روایتهای رسانهای منطقهای نیز اعتراضات را پروژهای برای بیثباتسازی یا دستیابی به منابع نفتی قلمداد میکنند.
پیامد: پیشبینی دقیق نتایج غیرممکن است، اما محتملترین پیامد، بیثباتی عمیق، چندپارگی قدرت و هرجومرج مدیریتناپذیر است. این سناریو که کمترین احتمال کنترل را دارد، بیشترین آسیب را به تمامیت ارضی، امنیت ملی و زندگی شهروندان عادی وارد خواهد کرد و میتواند به بحرانهای بشردوستانه طولانی مدت بینجامد.
شرایط حداقلی برای برونرفت پایدار: فراتر از چرخه معیوب
عبور از چرخه معیوب اعتراض-سرکوب-بحران و خنثیسازی بهرهبرداری خارجی، صرفاً با اقدامات مقطعی میسر نیست و مستلزم تغییر در پارادایم حکمرانی است. سه شرط حداقلی برای این تحول ضروری است:
- بازتعریف رابطه دولت-جامعه بر مبنای مشارکت واقعی: این امر مستلزم پذیرش تکثر اجتماعی و ایجاد کانالهای نهادی شده، شفاف و پاسخگو برای جذب مطالبات است. نهادهای مدنی مستقل، مطبوعات آزاد و رقابت سیاسی معنادار، سنگ بنای این بازتعریف هستند. تجربه جنبشهای موفق جهانی نشان میدهد همبستگی اجتماعی و سازماندهی کارآمد از کلیدهای موفقیت است.
- تغییر اولویت به کارآمدی عملی و معیشت مردم: دولت باید مشروعیت خود را به طور آشکار از کارآمدی در حل مشکلات ملموس مردم (مهار تورم، ایجاد اشتغال) استخراج کند. این امر نیازمند خروج از اقتصاد رانتیر، مقابله قاطع با فساد و اجرای سیاستهای اقتصادی مبتنی بر اجماع کارشناسی است.
- گذار از مشروعیت مبتنی بر اجبار به مشروعیت مبتنی بر رضایت آگاهانه: حاکمیت باید این واقعیت را بپذیرد که در جهان پیچیده امروز، مشروعیت دائماً در حال بازتولید از طریق رضایت شهروندان است. این به معنای تضمین کرامت، امنیت قضایی و حقوق بنیادین فردی است. مطالعات تطبیقی تاکید میکنند که جنبشهای غیرخشونتآمیز با کسب مشروعیت داخلی و بینالمللی، شانس موفقیت بسیار بالاتری دارند.
نتیجهگیری نهایی
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ یک هشدار جدی و نقطه عطف بود. این رویداد نشان داد که جامعه ایران از مرحله نارضایتی پراکنده گذر کرده و به درکی ساختاری از ریشههای بحران رسیده است. پاسخ به این بحران، دیگر در حیطه سیاستگذاریهای جزئی یا مانورهای امنیتی نمیگنجد.
پایداری هر نظم سیاسی در گرو توانایی آن در تنشزدایی درونی از طریق سازوکارهای نهادی است. نظام سیاسی ایران در آستانه یک انتخاب سرنوشتساز قرار دارد: تداوم مسیر فعلی که به تشدید بنبست، بیثباتی فزاینده و افزایش آسیبپذیری در برابر مداخلات خارجی میانجامد، یا شجاعت برای آغاز اصلاحات ساختاری هرچند دشوار، به منظور بازسازی پلهای شکسته با جامعه، احیای مشروعیتی که در گرو رضایت مردم است، و محروم کردن بازیگران خارجی از سوخت لازم برای عملیات هیبریدی خود.
تاریخ قضاوت خواهد کرد که کدام مسیر برگزیده شد. اما آنچه مسلم است، جامعه ایران عقبگرد نخواهد کرد. حتی اگر سیاست برای مدتی نتواند با تحولات اجتماعی همگام شود، این تحولات به عنوان نیرویی پایدار و تعیینکننده به مسیر خود ادامه خواهد داد.