نجات با رمان و ادبیات
تصور کن! یک روز سرد زمستانی ساعت ۵ عصر باید از سر جردن تا ونک را پیاده گز کنی. همان روزی که خبر نگران کنندهای شنیدی سعی میکنی چیزی در گوشات بگذاری تا لحظه آرام باشی، پروژهای که چند ماه به آن دل بسته بودی بیرحمانه کنسل شده اما همان آهنگ تو را یاد وقت و بی وقتی میاندازد که موزیک در گوش، می نوشتی و دلت خوش بود به اینکه بالاخره دارم کار مهمی میکنم. هوا تاریک شده همه جا یخزده . با خودت حساب و کتاب میکنی یک کافه خشک و خالی کم کم ۵۰۰ هزار تومان آب میخورد. پس رفتن و نشستن در میانه جمعیت و نوشیدن یک قهوه جانانه در کافه مودر علاقهات هم فکر درستی نیست. به کجا پناه ببرم؟ سوار اتوبوس تا خانه خیره به خیابان شوم، همان چیزی که هر روز سنگینترین چیزی است که در کیفات حمل میکنی به دادت میرسد! پناهنده سرزمین خیالاتم میشوم!
من دیگر اینجا نیستم. دوست دارم چشمانم را ببندم و خانم دلوی باشم، آبلوموف باشم، دوست دارم روی تاب بنشینم و مثل اولگا در رویای رسیدن به مسکو باشم….
در روزهای سخت، ذهن انسان اولین جاییست که فرسوده میشود. اضطراب، بیخوابی، تکرار خبرهای نگرانکننده و احساس ناتوانی، جهان درونی ما را به فضایی بسته و بیهوا تبدیل میکند. در چنین شرایطی، خواندن رمان تنها یک سرگرمی فرهنگی نیست؛ راهیست برای بازگرداندن نفس به روان خستهی انسان.
رمان، پیش از هر چیز، ما را از مرکز اضطراب بیرون میکشد. خواندن یک داستان یعنی خروج موقت از وضعیت بحرانیِ اکنون و ورود به جهانی دیگر؛ جهانی که هرچند ممکن است پر از رنج باشد، اما ساختار دارد، روایت دارد و معنا. ذهن انسان، در دل روایت، آرامتر میشود؛ زیرا روایت، به آشفتگی شکل میدهد و به درد، آغاز و پایان.
از سوی دیگر، رمانها احساس تنهایی را کاهش میدهند. مواجهه با شخصیتهایی که میترسند، شکست میخورند، تردید دارند و دوباره بلند میشوند، به ما یادآوری میکند که رنج تجربهای انسانی و مشترک است. خواننده در سکوتِ صفحات کتاب، با انسانی دیگر همنفس میشود؛ انسانی که شاید هرگز او را نبیند، اما عمیقاً درکش میکند.
رمانها همچنین به ما امکان همدلی میدهند. با زیستن در ذهن و جهان شخصیتها، یاد میگیریم احساسات خود را بهتر بشناسیم و نامگذاری کنیم. بسیاری از احساساتی که در روزهای سخت مبهم و سنگیناند، در داستانها به کلمه تبدیل میشوند؛ و وقتی احساس نام پیدا میکند، قابل تحملتر میشود.
در سطحی عمیقتر، خواندن رمان نوعی تمرین بقاست. داستانها نشان میدهند که انسان، حتی در تاریکترین موقعیتها، قادر به انتخاب، تغییر و ادامه دادن است. این تجربهی غیرمستقیمِ زیستن، امیدی آرام و بیادعا میسازد؛ امیدی که نه شعار است و نه توهم، بلکه حاصل دیدن راههاییست که دیگران پیش از ما پیمودهاند.
در نهایت، رمانها ما را نجات نمیدهند چون واقعیت را انکار میکنند، بلکه چون به ما امکان میدهند با واقعیت، انسانیتر روبهرو شویم. در روزهایی که جهان بیرون بیرحم و فرساینده است، خواندن رمان فضایی امن میسازد؛ جایی که میتوان مکث کرد، فکر کرد و دوباره به زندگی بازگشت. شاید نجات، همیشه به معنای تغییر شرایط نباشد. گاهی نجات، فقط این است که بتوانیم یک روز دیگر دوام بیاوریم. و رمانها، دقیقاً در همین نقطه، کنار ما میایستند.
آموزش زیستن با رنج
در این میان، رمانها و نمایشنامهها تنها روایتکنندهی رنج نیستند؛ آنها شیوهی زیستن با رنج را به ما نشان میدهند. برای مثال، در نمایشنامهی سه خواهر چخوف، شخصیتها نه قهرماناند و نه پیروز. اولگا، ماشا و ایرینا در حسرت، تکرار و تعلیق زندگی میکنند؛ در رؤیای «مسکو» که هرگز به آن نمیرسند. اما همین نرسیدن، همین ایستادن در میانهی امید و فرسودگی، به شکلی paradoxical تسلیبخش است. خواننده یا تماشاگر درمییابد که ناتمامماندن، بخشی از تجربهی انسانی است و قرار نیست همهچیز به مقصدی روشن ختم شود.
ادبیات در چنین آثاری، واقعیت را بزک نمیکند. چخوف به ما یاد نمیدهد چگونه پیروز شویم، بلکه نشان میدهد چگونه دوام بیاوریم. همین صداقتِ بیرحمانه است که در روزهای سخت، آرامش میآورد؛ زیرا خواننده دیگر مجبور نیست وانمود کند قوی است. او میتواند خسته باشد، مردد باشد، و همچنان حق ادامه دادن داشته باشد.
در رمانهای ویرجینیا وولف نیز، نجات نه در اتفاقهای بزرگ، بلکه در لحظههای کوچکِ آگاهی رخ میدهد. کلاریسا دالووی با تمام اضطرابها و ترسهای پنهانش، با برگزاری یک مهمانی ساده به زندگی «بله» میگوید. لیلی بریسکو در بهسوی فانوس دریایی با هر تردید و شکست، باز هم بومش را رها نمیکند. این شخصیتها به ما یادآوری میکنند که معنا همیشه در تغییر شرایط نیست؛ گاهی در تغییر نگاه است.
خواندن رمان در روزهای سخت، تمرینیست برای دیدن زندگی از زاویهای دیگر. ما از خود فاصله میگیریم تا دوباره خودمان را پیدا کنیم. در جهان داستان، میآموزیم که احساسات پیچیدهمان مشروعاند، تناقضها طبیعیاند، و زندگی الزاماً روایتی منسجم و منظم ندارد.
در نهایت، ادبیات ما را نجات نمیدهد چون پاسخی قطعی ارائه میکند، بلکه چون اجازه میدهد سؤالها زنده بمانند. در جهانی که از ما انتظار دارد سریع، قوی و بیتزلزل باشیم، رمانها فضایی میسازند برای مکث، برای شک، برای اندوه. و شاید همین مکث کوتاه، همین همنشینی با کلمات، همان چیزی باشد که انسان را از فروپاشی کامل نجات میدهد. در میان شکلهای خود مراقبتی پر زرق و برق اینروزها خواندن، خواندن خیال انگیزترینش است.
رمانها و نمایشنامههاو… به ما یاد میدهند که زندگی، حتی در سکون و ناکامی، همچنان ارزش زیستن دارد. آنها به ما اجازه میدهند اندوهگین باشیم، مردد بمانیم و کامل نباشیم، بیآنکه احساس شکست کنیم. در جهان داستان، انسان بودن با همهی ترکها و نقصهایش پذیرفته میشود. خواندن، شکلی از مقاومت است؛ ایستادگی بیصدا در برابر فرسایش. وقتی جهان بیرون بیرحم است، کلمات فضایی امن میسازند تا ذهن بتواند دوباره نظم خود را بازیابد. ادبیات، ما را قویتر نمیکند؛ ما را انسانیتر میکند، و شاید همین انسانیماندن، مهمترین شکل نجات باشد.
کتابم را باز میگذارم، حالا از نیمه شب گذشته. ساعت ۶ حس میکردم همه چیز این دنیا به پایان رسیده اما حالا احساس بهتری دارم، حس میکنم ماندن و قصه نوشتن است که امروز را با تمام شکستهایش دلچسبتر کرد. من همچنان آن پروژه را باختم و صبح فردا باید دوباره شروع کنم ببینم چگونه باید کاری پیدا کنم اما میدانم دوباره قصهای هست در قفسههای کتابخانهام تا بردارم و بخوانم تا آن روز برایم معنای تازهای پیدا کند.