معجزه یا منطق تاریخ؟
تحلیلی بر دگرگونی نهادی و عبور ویتنام از چرخه ناکامی
بخش اول
سکوت سنگین پس از طوفان و قفس نهادهای استثماری
مقدمه: سرزمینی که از خاکستر برخاست
در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی، اگر ناظری از فراز کوهها به دشتهای حاصلخیز دلتای مکونگ یا سواحل شرقی شبهجزیره هندوچین مینگریست، تصویری که پیش چشمش ظاهر میشد بیش از هر چیز روایت فرسودگی و رنج بود. ویتنام، کشوری که تازه از یکی از طولانیترین و خونبارترین جنگهای قرن بیستم بیرون آمده بود، تنها قربانی ویرانیهای فیزیکی جنگ نبود؛ بلکه زیر بار نظمی اقتصادی قرار داشت که انگیزه، خلاقیت و ابتکار فردی را بهشدت سرکوب کرده بود.
هانوی، پایتخت کشور، شهری بود با زیرساختهای نیمهویران، خیابانهایی مملو از دوچرخههای فرسوده بهجای خودرو، و مردمی که برای دسترسی به ابتداییترین کالاهای مصرفی ساعتها در صفهای توزیع دولتی انتظار میکشیدند. تورم افسارگسیخته—که در برخی سالها به چند صد درصد میرسید—پول ملی را بیاعتبار کرده بود و «کوپن» عملاً جایگزین مکانیسم بازار شده بود. اقتصاد پولی در حال فروپاشی بود و معیشت روزمره، بیش از آنکه تابع تلاش و تولید باشد، به سهمیهبندی و تصمیمات اداری وابسته شده بود.
اما کمتر از چهار دهه بعد، همین کشور چهرهای کاملاً متفاوت دارد. ویتنام امروز یکی از پویاترین اقتصادهای در حال رشد جهان بهشمار میرود؛ کشوری با نرخ رشد پایدار، حضور فعال در زنجیرههای ارزش جهانی، و نقش برجسته در صادرات محصولات کشاورزی و صنعتی. کارخانههای مدرن شرکتهایی چون سامسونگ و اینتل در اطراف هوشیمینسیتی فعالیت میکنند و ویتنام به بازیگری مهم در اقتصاد شرق و جنوبشرقی آسیا بدل شده است.
این دگرگونی، پرسشی بنیادین را پیش میکشد:
آیا آنچه در ویتنام رخ داد، «معجزهای تاریخی» بود یا نتیجه منطقی تغییر در قواعد بازی اقتصادی و سیاسی؟ چه سازوکاری کشوری جنگزده، فقیر و منزوی را از چرخه ناکامی بیرون کشید و در مسیر رشد پایدار قرار داد؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان صرفاً در ارقام رشد اقتصادی یا سیاستهای مقطعی جستوجو کرد. آنچه در پس این تحول نهفته است، دگرگونی در نهادهاست؛ یعنی همان قواعد رسمی و غیررسمیای که انگیزهها را شکل میدهند، رفتارها را جهت میدهند و مرز میان فقر و رفاه را ترسیم میکنند. این مقاله با تکیه بر چارچوب نظری اقتصاد نهادی—بهویژه آثار دارون عجماوغلو، جیمز رابینسون و داگلاس نورث—میکوشد مسیر پرپیچوخم ویتنام را از انسداد نهادی به سمت گشودگی اقتصادی بازخوانی کند. استدلال اصلی آن است که ویتنام نه با نفی کامل گذشته، بلکه با بازتعریف تدریجی قواعد بازی، توانست از پوسته ایدئولوژیک خود عبور کند و به منطق واقعگرایانه توسعه نزدیک شود.
نظریهپردازان توسعه و چارچوب تحلیلی
برای فهم دقیق شکست و سپس خیزش اقتصادی ویتنام، ابتدا باید ابزار مفهومی تحلیل را روشن کرد. دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون در کتاب چرا ملتها شکست میخورند، تمایزی محوری میان دو نوع نهاد قائل میشوند: نهادهای استثماری و نهادهای فراگیر. نهادهای استثماری، با تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی در دست اقلیتی محدود، مانع شکلگیری انگیزههای تولیدی و نوآورانه میشوند. در چنین ساختاری، رشد اقتصادی اگر هم رخ دهد، ناپایدار و وابسته به استخراج منابع یا اجبار سیاسی است. در مقابل، نهادهای فراگیر با توزیع نسبتاً گسترده قدرت، امنیت حقوق مالکیت و امکان مشارکت اقتصادی، بستر رشد بلندمدت را فراهم میکنند.
اما این گذار، بهزعم عجماوغلو و رابینسون، هرگز ساده نیست. نهادهای استثماری معمولاً توسط گروههایی حمایت میشوند که از وضعیت موجود سود میبرند و در برابر هر نوع اصلاحی مقاومت میکنند؛ مقاومتی که میتواند سیاسی، ایدئولوژیک یا حتی خشونتآمیز باشد.
در سوی دیگر، داگلاس نورث—از پیشگامان اقتصاد نهادی—بر مفهوم هزینههای مبادله تمرکز دارد. از نگاه او، نهادها برای کاهش عدمقطعیت و تسهیل تعاملات اقتصادی شکل میگیرند. هرچه قوانین مبهمتر، بوروکراسی پیچیدهتر، و اجرای قراردادها نامطمئنتر باشد، هزینههای مبادله افزایش مییابد و فعالیتهای مولد جای خود را به رفتارهای رانتی و غیررسمی میدهند. رشد اقتصادی، در این چارچوب، حاصل طراحی نهادهایی است که هزینههای مبادله را کاهش داده و اعتماد اجتماعی را تقویت میکنند.
ویتنام نمونهای کمنظیر برای آزمون این نظریههاست. این کشور دههها تحت سلطه نهادهایی قرار داشت که هم از منظر عجماوغلو و رابینسون استثماری بودند و هم از منظر نورث، هزینههای مبادله را به سطحی فلجکننده رسانده بودند. اما در نقطهای بحرانی از تاریخ، تصمیم گرفت قواعد بازی را بازنویسی کند.
قفس نهادهای استثماری و بحران دهه ۱۹۸۰
پس از سقوط سایگون در سال ۱۹۷۵ و اتحاد شمال و جنوب، حزب کمونیست ویتنام با اتکای کامل به آموزههای اقتصاد برنامهریزیشده شوروی، کوشید نظم سوسیالیستی متمرکزی را بر سراسر کشور حاکم کند. این دوره—از اواسط دهه ۱۹۷۰ تا میانه دهه ۱۹۸۰—را میتوان دوران «سکون نهادی» نامید؛ دورانی که در آن، کنترل دولتی بر منابع، تولید و توزیع به بالاترین سطح خود رسید.
۱. کشاورزی: پارادوکس گرسنگی در سرزمین حاصلخیز
ویتنام از نظر طبیعی یکی از مستعدترین مناطق جهان برای کشت برنج است. دلتای مکونگ و رود سرخ، با خاک غنی و دسترسی به آب، بالقوه میتوانستند امنیت غذایی کشور را تضمین کنند. با این حال، سیاست تعاونیسازی اجباری، این ظرفیت عظیم را بهشدت تضعیف کرد. زمینها و ابزار تولید در مالکیت دولت قرار گرفت و کشاورزان به واحدهای بزرگ تعاونی ملحق شدند.
در این ساختار، پیوند میان «تلاش فردی» و «پاداش اقتصادی» عملاً قطع شد. کشاورزی که میدانست حاصل کار بیشتر، سهم بیشتری برای او به همراه ندارد، انگیزهای برای افزایش بهرهوری نداشت. این دقیقاً همان سازوکاری است که عجماوغلو و رابینسون در توصیف نهادهای استثماری بر آن تأکید میکنند: فقدان انگیزه برای نوآوری و تلاش، به کاهش مستمر بهرهوری منجر میشود. نتیجه، سقوط تولید کشاورزی و بازگشت گرسنگی بود؛ تا جایی که ویتنام—با وجود توان طبیعی بالا—در دهه ۱۹۸۰ ناچار به واردات برنج شد. بحرانی که نه ریشه در کمبود منابع، بلکه در نابودی انگیزهها داشت.
۲. صنعت و تجارت: هزینههای مبادله بهمثابه دیوار
در بخش صنعت، وضعیت تفاوت چندانی نداشت. شرکتهای دولتی انحصار کامل تولید و توزیع را در اختیار داشتند و نه بر اساس سودآوری، بلکه طبق اهداف برنامههای دولتی فعالیت میکردند. قیمتها بهصورت دستوری تعیین میشد و رقابت عملاً ممنوع بود. در چنین شرایطی، کیفیت محصولات پایین و کمبود کالا مزمن شد.
از منظر داگلاس نورث، حذف مکانیسم بازار به معنای حذف مهمترین ابزار انتقال اطلاعات است. وقتی قیمتها سیگنال کمیابی یا وفور را منتقل نمیکنند، تصمیمگیری اقتصادی به حدس و دستور اداری فروکاسته میشود. در ویتنام پیش از اصلاحات، واردات یک قطعه ساده صنعتی مستلزم عبور از لایههای متعدد بوروکراتیک بود؛ فرآیندی زمانبر، پرهزینه و مستعد فساد. این هزینههای مبادله سنگین، حتی فعالیتهای کوچک اقتصادی را غیرسودآور میکرد. بخش خصوصی نیز بهعنوان نماد «کاپیتالیسم» سرکوب میشد و عملاً به حاشیه رانده شده بود.
۳. انزوای سیاسی و فشارهای خارجی
اقتصاد ویتنام را نمیتوان جدا از بستر سیاسی بینالمللی آن تحلیل کرد. تحریمهای گسترده ایالات متحده، این کشور را از دسترسی به نظام مالی جهانی محروم کرده و وابستگی آن به اتحاد جماهیر شوروی را تشدید کرده بود. این وابستگی، هرچند منابع محدودی فراهم میکرد، اما همزمان مانع هرگونه بازاندیشی ایدئولوژیک میشد.
از منظر نظریه عجماوغلو و رابینسون، نظام سیاسی ویتنام در این دوره نمونهای از نهاد سیاسی استثماری بود: تمرکز قدرت، فقدان پاسخگویی و پیوند تنگاتنگ نخبگان سیاسی با ساختارهای اقتصادی ناکارآمد. در چنین سیستمی، اصلاح اقتصادی نه یک ضرورت فنی، بلکه تهدیدی برای بقای سیاسی تلقی میشد.
۴. نقطه شکست: تورم، فقر و بنبست نهادی
ترکیب کشاورزی ناکارآمد، صنعت غیررقابتی، انزوای بینالمللی و ساختار انگیزشی معکوس، در اواسط دهه ۱۹۸۰ به بحرانی تمامعیار انجامید. تورم سهرقمی، سقوط ارزش پول ملی و گسترش فقر مطلق، اقتصاد را به مرز فروپاشی رساند. در سال ۱۹۸۶، بخش بزرگی از جمعیت زیر خط فقر زندگی میکردند و امنیت غذایی به مسئلهای ملی بدل شده بود.
این بحران، شکافهایی حتی در درون حزب حاکم ایجاد کرد. برخی مقامات محلی، بهصورت غیررسمی و آزمایشی، اجازه دادند کشاورزان مازاد تولید خود را در بازار بفروشند. نتایج این آزمایشهای محدود—افزایش سریع تولید و بهبود معیشت—نشان داد که مشکل اصلی، نه کمبود منابع، بلکه قفلشدگی نهادی است.
ویتنام در آستانه انتخابی تاریخی قرار گرفت: ادامه مسیر سقوط یا پذیرش ریسک تغییر قواعد بازی. کنگره ششم حزب کمونیست در سال ۱۹۸۶، نقطه تلاقی این بحران و این انتخاب بود؛ لحظهای که نظام سیاسی ناچار شد میان وفاداری ایدئولوژیک و بقای اقتصادی، یکی را برگزیند.
بخش دوم
شعلهای زیر خاکستر؛ تولد «دوی موی» و معماری نهادهای نوین
مقدمه: شجاعت تناقضپذیری
اگر بخش نخست این مقاله روایت سکون، فرسایش و انسداد نهادی بود، بخش دوم روایت گسست آگاهانه از آن سکون است. در دسامبر ۱۹۸۶، ششمین کنگره ملی حزب کمونیست ویتنام در شرایطی برگزار شد که کشور در بحرانی چندلایه گرفتار بود: اقتصاد در آستانه فروپاشی، مشروعیت ایدئولوژیک تضعیفشده، و ظرفیت دولت برای تأمین حداقلهای معیشتی بهشدت محدود شده بود. برخلاف تصور رایج، این بحران نه صرفاً حاصل فشار خارجی، بلکه نتیجه شکست سازوکارهای درونی اقتصاد برنامهریزیشده بود.
در این کنگره، نسل جدیدی از رهبران حزبی—بیشتر عملگرا تا ایدئولوگ—به این جمعبندی رسیدند که تداوم مسیر گذشته، نهتنها توسعه را ناممکن میکند، بلکه بقای سیاسی نظام را نیز به خطر میاندازد. محصول این بازاندیشی، سیاستی بود که «دوی موی» (Đổi Mới) نام گرفت؛ اصطلاحی که در ظاهر به معنای «نوسازی» یا «بازنگری» است، اما در واقع، حامل چرخشی عمیق در فهم رابطه دولت، بازار و جامعه بود.
دوی موی به معنای نفی کامل سوسیالیسم نبود؛ بلکه پذیرش این واقعیت بود که اقتصاد دستوری خالص، قادر به تولید رفاه پایدار نیست. این پذیرش برای حزبی که مشروعیت خود را بر مالکیت دولتی و برنامهریزی متمرکز بنا کرده بود، نوعی عقبنشینی ایدئولوژیک محسوب میشد. اما همانگونه که کارل پوپر در بحث «جامعه باز» اشاره میکند، نظامهایی که توان اصلاح درونی دارند، شانس بقای بیشتری در برابر واقعیتهای متغیر دارند. ویتنام در سال ۱۹۸۶، با پذیرش شکست بخشی از اصول خود، امکان پیروزی در سطحی بالاتر را فراهم کرد.
۱. انقلاب در کشاورزی: از «حوض مشترک» به «مالکیت خانوادگی»
نخستین و شاید سرنوشتسازترین عرصه اصلاحات دوی موی، بخش کشاورزی بود؛ بخشی که هم بیشترین جمعیت کشور را درگیر میکرد و هم بیشترین آسیب را از نهادهای استثماری دیده بود. پیش از صدور رسمی سیاستهای مرکزی، برخی مقامات محلی، تحت فشار بحران غذایی، اقدام به آزمایشهایی غیررسمی کردند. این آزمایشها در نهایت در قالب سیاستی رسمی با عنوان «کوآن ۱۰» (Khoán 10) تثبیت شد.
بر اساس این سیاست، مالکیت زمین همچنان در اختیار دولت باقی ماند، اما حق بهرهبرداری بلندمدت به خانوادههای کشاورز واگذار شد. این تمایز حقوقی—که در نگاه نخست ظریف به نظر میرسد—در عمل تحولی بنیادین در نظام انگیزشی ایجاد کرد. کشاورز اکنون میدانست که افزایش بهرهوری، مستقیماً به بهبود وضعیت معیشتی خانوادهاش منجر میشود.
در چارچوب نظری عجماوغلو و رابینسون، این تغییر را میتوان گامی اساسی به سوی نهادهای اقتصادی فراگیر دانست. امنیت نسبی حقوق بهرهبرداری، پیوند میان تلاش و پاداش را احیا کرد و فضای لازم برای سرمایهگذاری خرد، نوآوری در کشت و مدیریت بهتر زمین را فراهم آورد.
از منظر داگلاس نورث، این اصلاحات همچنین به کاهش چشمگیر هزینههای مبادله انجامید. در نظام تعاونی، نظارت بر عملکرد افراد مستلزم دستگاهی پرهزینه و ناکارآمد بود و فرصتهای سوءاستفاده فراوان ایجاد میکرد. با واگذاری اختیار به خانوادهها، این هزینههای نظارتی حذف شد و کشاورز خود به کارآمدترین ناظر فعالیتش بدل گشت.
نتایج این تحول، سریع و چشمگیر بود. طی چند سال، تولید برنج بهطور قابلملاحظهای افزایش یافت و ویتنام از واردکننده خالص برنج به یکی از بزرگترین صادرکنندگان جهان تبدیل شد. این تجربه نشان داد که حتی بدون خصوصیسازی کامل، بازطراحی حقوق مالکیت میتواند جهشی عظیم در بهرهوری ایجاد کند.
۲. آزادسازی قیمتها و احیای عقلانیت بازار
دومین ستون اصلاحات دوی موی، کنار گذاشتن نظام قیمتگذاری دستوری بود. تا پیش از این اصلاحات، قیمت کالاهای اساسی در دفاتر اداری تعیین میشد؛ سیاستی که با هدف عدالت اجتماعی اتخاذ شده بود، اما در عمل به کمبود مزمن کالا و شکلگیری بازارهای سیاه انجامیده بود.
با آزادسازی تدریجی قیمتها، دولت ویتنام عملاً پذیرفت که بازار—نه برنامهریز مرکزی—کارآمدترین سازوکار برای انتقال اطلاعات درباره کمیابی، تقاضا و ارزش نسبی کالاهاست. این گذار، بهویژه در سالهای ابتدایی، با شوکهای تورمی همراه بود؛ اما همزمان، دولت سیاستهای مالی و پولی سختگیرانهتری برای مهار تورم در پیش گرفت.
در چارچوب نورث، آزادسازی قیمتها به معنای کاهش هزینههای اطلاعاتی و مبادلهای است. قیمتها به بازیگران اقتصادی امکان میدهند بدون نیاز به دستور مستقیم دولت، تصمیمات هماهنگ بگیرند. نتیجه، تخصیص کارآمدتر منابع و شکلگیری تدریجی بخش خصوصی بود. مغازهها، کارگاههای کوچک و بنگاههای خدماتی، یکی پس از دیگری پدیدار شدند و اشتغال شهری و روستایی افزایش یافت.
۳. قانون سرمایهگذاری خارجی: گشودن اقتصاد به جهان
ویتنام بهخوبی آموخته بود که رشد سریع بدون دسترسی به سرمایه، فناوری و بازارهای جهانی ممکن نیست. در سال ۱۹۸۷، تصویب قانون سرمایهگذاری مستقیم خارجی نقطه عطفی در این مسیر بود. این قانون به سرمایهگذاران خارجی اجازه میداد در قالب مالکیت کامل یا مشارکت با دولت، در اقتصاد ویتنام فعالیت کنند.
این چرخش، از منظر ایدئولوژیک بسیار معنادار بود. سرمایهگذار خارجی که زمانی نماد «امپریالیسم» تلقی میشد، اکنون به «شریک توسعه» بدل شد. ورود سرمایهگذاری خارجی دو اثر نهادی مهم داشت:
نخست، انتقال دانش، فناوری و استانداردهای مدیریتی؛ و دوم، اعمال فشار برای اصلاح بوروکراسی، تضمین حقوق قراردادی و بهبود زیرساختها.
عضویت ویتنام در آسهآن در سال ۱۹۹۵ و پیوستن به سازمان تجارت جهانی در ۲۰۰۷، این مسیر را تثبیت کرد. تعهدات بینالمللی، به ابزاری برای نیروهای اصلاحطلب داخلی تبدیل شد تا در برابر مقاومتهای درونحزبی، مسیر آزادسازی را ادامه دهند.
۴. استثنای ویتنام: نهادهای اقتصادی فراگیر در بستر سیاسی بسته
موفقیت ویتنام چالشی نظری برای دیدگاههای کلاسیک توسعه ایجاد میکند. بر اساس نظریه عجماوغلو و رابینسون، نهادهای اقتصادی فراگیر معمولاً نیازمند نهادهای سیاسی فراگیر هستند. با این حال، ویتنام توانست بدون دموکراسی رقابتی یا چندحزبی، اصلاحات اقتصادی مؤثر را پیش ببرد.
برخی نظریهپردازان، از جمله پیتر ایوانز، این پدیده را با مفهوم «خودمختاری نهفته» توضیح میدهند: دولتی که از یک سو، انسجام و اقتدار سیاسی دارد و از سوی دیگر، بهطور نهادی با بخش خصوصی و نیروهای اجتماعی پیوند خورده است. در این مدل، دولت ویتنام کنترل سیاسی را حفظ کرد، اما در حوزه اقتصاد، به تکنوکراتها و منطق بازار میدان داد.
این ترکیب، نوعی ثبات پیشبینیپذیر ایجاد کرد که برای سرمایهگذاران داخلی و خارجی جذاب بود و هزینههای مبادله را کاهش داد. اصلاحات نه شتابزده و انقلابی، بلکه تدریجی و محاسبهشده پیش رفت؛ عاملی که از بروز شوکهای سیاسی و اجتماعی جلوگیری کرد.
۵. انفجار تولید و کاهش فقر: پیامدهای انسانی اصلاحات
برآیند این تغییرات نهادی، رشد اقتصادی پایدار و کاهش چشمگیر فقر بود. در دهه ۱۹۹۰، ویتنام بهطور متوسط رشدی بالاتر از ۷ درصد را تجربه کرد. مهمتر از ارقام رشد، پیامدهای انسانی این تحول بود: دهها میلیون نفر از فقر مطلق خارج شدند و امنیت غذایی بهطور گسترده تأمین شد.
رشد کشاورزی، جریان نقدینگی را به روستاها بازگرداند و صنایع صادراتمحور، بهویژه در حوزه نساجی و کفش، فرصتهای شغلی گستردهای—بهخصوص برای زنان—ایجاد کردند. درآمدهای نقدی جدید، مستقیماً صرف آموزش، بهداشت و تغذیه شد و چرخهای مثبت از توسعه انسانی را به حرکت درآورد.
در این مرحله، نهادهای اقتصادی فراگیر نه مفهومی انتزاعی، بلکه تجربهای زیسته برای میلیونها شهروند ویتنامی بودند؛ تجربهای که نشان میداد اصلاح قواعد بازی میتواند زندگی روزمره را دگرگون کند.
بخش سوم
سایهروشن آینده؛ تله درآمد متوسط و ضرورت تکامل نهادی
مقدمه: رسیدن به دیوار دوم
اگر دوی موی، ویتنام را از فروپاشی نجات داد و آن را وارد مسیر رشد سریع کرد، اکنون مسئله نه «شروع توسعه»، بلکه «ادامه آن» است. ویتنام در چهار دهه گذشته، مسیری فشرده را طی کرده است: از کشوری با درآمد سرانه بسیار پایین به اقتصادی با درآمد متوسط رو به بالا. اما تجربه جهانی نشان میدهد که عبور از این مرحله، دشوارتر از رسیدن به آن است.
اقتصاددانان این وضعیت را «تله درآمد متوسط» مینامند؛ وضعیتی که در آن مزیتهای اولیه رشد—نیروی کار ارزان، تقلید فناوری و جذب سرمایه خارجی—به تدریج فرسوده میشوند. دستمزدها افزایش مییابد، رقابت کشورهای فقیرتر شدیدتر میشود، و در غیاب نوآوری بومی، رشد اقتصادی کند یا متوقف میگردد. ویتنام امروز دقیقاً در آستانه این دیوار ایستاده است.
از منظر نظریه نهادی، این مرحله آزمونی جدی برای کیفیت نهادهاست. همانگونه که عجماوغلو و رابینسون هشدار میدهند، نهادهای اقتصادی فراگیر اگر در بستر نهادهای سیاسی بسته تثبیت شوند، ممکن است شکننده باشند و در برابر شوکهای اجتماعی یا رقابتهای رانتی عقبنشینی کنند. پرسش محوری این است: آیا معماری نهادی ویتنام توان تکامل به مرحله نوآوریمحور را دارد؟
۱. وزن سنگین شرکتهای دولتی و بازگشت منطق رانت
یکی از مهمترین چالشهای ساختاری اقتصاد ویتنام، تداوم نقش پررنگ شرکتهای دولتی (SOEs) است. هرچند سهم بخش خصوصی بهطور قابلتوجهی افزایش یافته، اما شرکتهای دولتی همچنان دسترسی ترجیحی به زمین، اعتبار بانکی و حمایتهای دولتی دارند.
در چارچوب نظری عجماوغلو و رابینسون، این بنگاهها به «گروههای ذینفع تثبیتشده» بدل شدهاند؛ گروههایی که از وضعیت موجود سود میبرند و انگیزهای برای تعمیق رقابت ندارند. تخصیص منابع نه بر اساس کارایی، بلکه بر اساس پیوندهای نهادی و سیاسی صورت میگیرد. این روند، نشانهای از لغزش تدریجی از نهادهای فراگیر به سمت الگوهای استثماری نرم است.
از منظر داگلاس نورث، چنین ساختاری هزینههای مبادله را افزایش میدهد. فساد اداری در این چارچوب نه استثنا، بلکه بخشی از منطق سیستم میشود. برای بسیاری از بنگاههای کوچک و متوسط، اخذ مجوزها، دسترسی به وام یا عبور از موانع بوروکراتیک، مستلزم پرداخت هزینههای غیررسمی است. این وضعیت، فعالیتهای مولد را تضعیف و رفتارهای رانتی را تقویت میکند.
۲. نابرابری و شکافهای فضایی–اجتماعی
دستاورد ویتنام در کاهش فقر مطلق، یکی از موفقترین نمونهها در جهان معاصر است. با این حال، همزمان با کاهش فقر، نابرابری درآمدی رو به افزایش گذاشته است. شکاف میان مناطق شهری و روستایی، و نیز میان مناطق ساحلی صنعتیشده و نواحی کوهستانی محل سکونت اقلیتهای قومی، عمیقتر شده است.
این نابرابریها صرفاً مسئلهای اخلاقی نیستند؛ بلکه پیامدهای نهادی دارند. وقتی بخشهایی از جامعه احساس کنند از منافع رشد بیبهره ماندهاند، اعتماد اجتماعی فرسایش مییابد و مشروعیت نظم اقتصادی تضعیف میشود. عجماوغلو و رابینسون تأکید میکنند که نهادهای اقتصادی تنها زمانی پایدارند که واقعاً فراگیر باشند و امکان تحرک اجتماعی را برای گروههای مختلف فراهم کنند.
برای عبور از تله درآمد متوسط، ویتنام ناچار است تمرکز خود را از رشد کمی به رشد کیفی و فراگیر تغییر دهد. سرمایهگذاری گسترده در آموزش، بهداشت و زیرساختهای مناطق محروم، نه هزینهای اجتماعی، بلکه پیششرطی نهادی برای تداوم رشد است.
۳. گره اصلاحات سیاسی و محدودیتهای نوآوری
شاید حساسترین مسئله آینده ویتنام، نسبت میان توسعه اقتصادی و ساختار سیاسی باشد. مدل دوی موی بر یک توافق ضمنی استوار بود: رشد اقتصادی و بهبود معیشت در ازای محدودیت مشارکت سیاسی. این مدل در مرحله صنعتیشدن و جذب سرمایه مؤثر بود، اما در مرحله نوآوریمحور با محدودیتهای جدی مواجه میشود.
اقتصاد دانشبنیان، نیازمند آزادی گردش اطلاعات، تحمل شکست، و امکان نقد ساختارهای موجود است. نوآوری نه در محیطهای کاملاً بسته، بلکه در فضاهایی شکل میگیرد که ایدههای متفاوت مجال بروز و رقابت داشته باشند. نظامهای سیاسی متمرکز و سانسورمحور، گرایش ذاتی به حفظ وضع موجود دارند و با نوآوریهای برهمزننده سازگاری محدودی نشان میدهند.
نظریه عجماوغلو و رابینسون در این نقطه هشداردهنده میشود: بدون نهادهای سیاسی پاسخگو—مانند دستگاه قضایی مستقل، شفافیت رسانهای و سازوکارهای نظارتی—نهادهای اقتصادی فراگیر نیز در معرض عقبگرد قرار میگیرند. در چنین شرایطی، نخبگان سیاسی میتوانند هر زمان که احساس تهدید کنند، اصلاحات اقتصادی را متوقف یا معکوس کنند.
برخی تحلیلگران بر این باورند که ویتنام میتواند مسیر اصلاحات سیاسی تدریجی را در پیش گیرد؛ تقویت نقش مجلس ملی، افزایش پاسخگویی مقامات محلی، و گسترش محدود فضای جامعه مدنی، بدون عبور از خط قرمزهای نظام. این مسیر، هرچند کند، میتواند کیفیت نهادی را بهبود بخشد و فضای نوآوری را اندکی بگشاید.
۴. نهادهای غیررسمی و سرمایه فرهنگی توسعه
در کنار نهادهای رسمی، نقش نهادهای غیررسمی—هنجارها، ارزشها و فرهنگ اقتصادی—در تجربه ویتنام برجسته است. داگلاس نورث تأکید میکند که موفقیت قوانین رسمی، به میزان سازگاری آنها با هنجارهای اجتماعی وابسته است. یکی از مزیتهای ویتنام، تداوم فرهنگ کار، پسانداز خانوادگی و شبکههای محلی اعتماد بود؛ سرمایهای اجتماعی که حتی دههها اقتصاد دستوری نتوانست آن را بهطور کامل از بین ببرد.
اصلاحات دوی موی، چون با این بافت فرهنگی همراستا بود، بهسرعت در جامعه ریشه دواند. برای آینده نیز، حفظ و تقویت این سرمایه اجتماعی حیاتی است. مبارزه مؤثر با فساد، اجرای بیطرفانه قانون و تقویت آموزش شهروندی، نهادهای غیررسمیای هستند که میتوانند مسیر اصلاحات رسمی را هموار کنند.
نتیجهگیری
فراتر از اعداد؛ منطق نهادی توسعه
داستان ویتنام، پیش از آنکه روایت جهش آماری باشد، روایت دگرگونی نهادی است. این کشور نشان داد که فقر، تقدیر محتوم جغرافیا یا تاریخ نیست؛ بلکه محصول قواعد بازیای است که میتوان آنها را بازنویسی کرد. دوی موی، نه یک «معجزه»، بلکه تصمیمی عقلانی برای تغییر این قواعد بود.
ویتنام آموخت که رشد اقتصادی بدون بازسازی انگیزهها ممکن نیست، و بازسازی انگیزهها بدون اصلاح نهادها دوام ندارد. اما تجربه آن همچنین هشدار میدهد که توسعه، فرآیندی ناتمام است. بدون تعمیق شفافیت، پاسخگویی و عدالت نهادی، حتی موفقترین اصلاحات اقتصادی میتوانند در دام رانت، نابرابری و رکود گرفتار شوند.
برای کشورهایی که همچنان با چالش توسعه دستوپنجه نرم میکنند، ویتنام الگویی ساده و قابل تقلید ارائه نمیدهد، بلکه درسی پیچیده اما ارزشمند عرضه میکند:
توسعه نه در شعارهای ایدئولوژیک، نه در تقلید کورکورانه از مدلها، بلکه در طراحی دقیق نهادهایی نهفته است که انگیزه تولید، نوآوری و مشارکت را تقویت میکنند.
ویتنام امروز در نقطهای ایستاده است که آیندهاش بیش از هر زمان دیگری به کیفیت تصمیمات نهادی وابسته است. حفظ شعله دوی موی—و شاید گسترش آن به حوزه سیاست—چالشی است که سرنوشت این کشور را در دهههای پیشرو رقم خواهد زد.