مقدمه: از سقوط دیوار برلین تا زایش نظریه پایان تاریخ
در نوامبر ۱۹۸۹، فروپاشی دیوار برلین نهفقط پایان جنگ سرد، بلکه آغاز دوران جدیدی در ذهن و سیاست جهانی بود. جهان، پس از دههها نبرد میان دو اردوگاه شرق و غرب، شاهد فروریختن یکی از مهمترین نمادهای ایدئولوژیک قرن بیستم بود. در همین فضای پرشور، فرانسیس فوکویاما، اندیشمند آمریکایی ژاپنیتبار، مقالهای با عنوان «پایان تاریخ؟» در نشریه The National Interest منتشر کرد؛ مقالهای که تنها سه سال بعد در قالب کتابی مفصلتر با عنوان «The End of History and the Last Man» منتشر شد و طوفانی فکری در جهان برانگیخت.
فوکویاما در آن دوران، در مقام تحلیلگر وزارت خارجه ایالات متحده و پژوهشگر مؤسسه RAND، درصدد توضیح رخدادی بود که بسیاری از نظریههای کلاسیک علوم سیاسی از پیشبینی آن عاجز مانده بودند: پیروزی قاطع لیبرالدموکراسی بر دو رقیب بزرگ قرن بیستم ـ فاشیسم و کمونیسم. او مدعی شد که سقوط کمونیسم شوروی و گسترش الگوهای دموکراتیک در آسیا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی، نشان از رسیدن بشر به «نقطه پایانی تکامل ایدئولوژیک» دارد. در این معنا، تاریخ ـ به تعبیر هگلی ـ به پایان رسیده است، زیرا انسان سرانجام به نظامی رسیده که بهترین پاسخ به تمنای آزادی و برابری اوست.
اما این ادعا، بهظاهر پیروزمندانه، پرسشهای فراوانی را برانگیخت:
آیا لیبرالدموکراسی واقعاً آخرین صورت حکومت انسانی است؟
آیا روند تاریخ، خطی و تکاملی است؟
و آیا بشر در جهان رفاه و امنیت، معنای زیستن را از دست نخواهد داد؟
کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان در پاسخ به این پرسشها، هم دفاعی فلسفی از لیبرالیسم ارائه میکند و هم هشداری اخلاقی نسبت به سرنوشت انسان مدرن. فوکویاما از یکسو با اتکا بر سنت فلسفه تاریخ از هگل تا کوژو، تاریخ را فرایندی عقلانی میداند که در آن روح بشر در جستوجوی آزادی است؛ از سوی دیگر، با بهرهگیری از مفهوم تیموس، به وجه روانشناختی و ارزشی سیاست میپردازد و میگوید: تاریخ زمانی پایان مییابد که خواست شناسایی و برابری انسانها به رضایت نهایی برسد.
در پسِ این نظریه، اما نوعی نگرانی عمیق پنهان است: فوکویاما از «آخرین انسان» سخن میگوید؛ انسانی که در جهانِ آرامِ لیبرالیسم، از شور، خطر و آرمان تهی میشود. این انسان، وارث نظم عقلانی است اما نه شور قهرمانانهای دارد و نه عطش معنا. در واقع، او از درون، تهدیدی بزرگتر از دشمنان بیرونی برای تمدن لیبرال است.
در این مقاله، تلاش خواهیم کرد تا:
- ریشههای فلسفی اندیشه فوکویاما را از دل فلسفه تاریخ هگل و تفسیر کوژو بازیابی کنیم؛
- سازوکار نظریهی «پایان تاریخ» را از منظر سیاسی، روانشناختی و اقتصادی بررسی کنیم؛
- و در نهایت، با رجوع به دیدگاههای انتقادی اندیشمندان معاصر، جایگاه واقعی این نظریه را در تاریخ تفکر سیاسی امروز بسنجیم.
بنیادهای فلسفی نظریه فوکویاما
از هگل تا کوژو: تاریخ بهمثابه سیر آزادی
برای فهم اندیشه فوکویاما، باید از فلسفهی تاریخ هگل آغاز کرد. هگل در پدیدارشناسی روح و سپس در فلسفه تاریخ، تاریخ بشر را نه مجموعهای از وقایع تصادفی، بلکه فرایندی عقلانی و غایتمند میدانست که در آن «روح جهان» بهتدریج به آگاهی از آزادی خویش میرسد. در نگاه او، جوهر تاریخ همان تحقق آزادی است؛ یعنی مسیر طولانیای که در آن انسان از بند طبیعت و سلطه بیرونی رهایی مییابد تا خود را بهعنوان فاعل آزاد بشناسد.
در نظام هگلی، تاریخ میدان نبردی است میان برده و ارباب، میان آگاهیِ تابع و آگاهیِ حاکم. آنچه حرکت تاریخ را پیش میبرد، نه صرفاً نیاز مادی، بلکه تمنای شناسایی (Desire for Recognition) است. انسان نمیخواهد تنها زنده بماند، بلکه میخواهد به رسمیت شناخته شود. این مبارزه برای شناسایی، نخست در قالب رابطهی ارباب و برده تجسد مییابد: ارباب با پیروزی در جنگ، برتری خود را میطلبد، اما چون برده را نابود نمیکند بلکه او را به کار وامیدارد، این برده است که از رهگذر کار و آفرینش، به خودآگاهی و آزادی حقیقی میرسد. از همینجاست که تاریخ آغاز میشود — تاریخ به معنای تلاش بیپایان انسان برای اثبات آزادی و کرامت خویش.
در قرن بیستم، الکساندر کوژو، فیلسوف روسی ـ فرانسوی، در سلسله درسگفتارهای خود بر پدیدارشناسی روح در پاریس (۱۹۳۳ـ۱۹۳۹) تفسیری تازه از هگل ارائه کرد. از نظر کوژو، تاریخ زمانی پایان مییابد که این جدال برای شناسایی پایان پذیرد؛ زمانی که همه انسانها به برابری در کرامت و آزادی رسیده باشند. کوژو معتقد بود که جامعه مدرن بورژوایی در غرب، بهویژه پس از انقلاب فرانسه، این برابری را در سطح نهادی و سیاسی محقق کرده است. به بیان او، «پایان تاریخ» در واقع همان جهانی است که در آن هیچ طبقه یا فردی دیگر برای به رسمیت شناخته شدن، نیازی به جنگ ندارد.
کوژو، برخلاف مارکس که پایان تاریخ را در الغای مالکیت خصوصی و طبقات میدید، پایان تاریخ را در برابری صوری شهروندان در دولت مدرن میدانست. این تفسیر از هگل، تأثیری عمیق بر فوکویاما نهاد. فوکویاما با اقتباس از کوژو، گفت که با شکست فاشیسم و فروپاشی کمونیسم، انسان به مرحلهای رسیده است که در آن آرمان آزادی و شناسایی بهطور جهانی پذیرفته شده است؛ و این همان پایان تاریخ است.
از منظر فوکویاما، فلسفهی هگل و کوژو، پاسخی است به پرسشی دیرینه:
آیا تاریخ معنا و جهتی دارد؟
او پاسخ میدهد: بله، معنا دارد، و این معنا چیزی جز پیشرفت تدریجی آزادی انسانی نیست.
اما فوکویاما برخلاف ایدئالیسم خالص هگل، این سیر تاریخی را نه تنها در سطح روح، بلکه در سطح تکنولوژی، اقتصاد و نهادهای سیاسی نیز دنبال میکند. از نظر او، علم و فناوری موتور محرک تاریخاند، ولی هدف نهاییشان چیزی جز تحقق آزادی نیست. به همین دلیل، در نگاه فوکویاما، پیشرفت علمی و اقتصادی بدون آزادی سیاسی، به بنبست میرسد — همانگونه که در شوروی سابق رخ داد.
علم، فناوری و ضرورت دموکراسی
در بخشهایی از کتاب، فوکویاما تصریح میکند که تکنولوژی مدرن ذاتاً دموکراتیک است. زیرا پیشرفت علمی مستلزم آموزش، عقلانیت، و مشارکت گسترده در تولید دانش است؛ و این عناصر، با نظامهای بسته و اقتدارگرا ناسازگارند. در نتیجه، مدرنیزاسیون اقتصادی دیر یا زود به مدرنیزاسیون سیاسی منتهی میشود.
اما در اینجا او از مارکس فاصله میگیرد: برای مارکس، نیروهای تولیدی، زیربنا و تعیینکنندهی همه چیزند؛ ولی فوکویاما میگوید که حتی اگر ابزار تولید مدرن شود، انسان بدون شناسایی و آزادی، ناقص باقی میماند. پس، نیرو محرکهی نهایی تاریخ نه اقتصاد، بلکه روح و کرامت انسانی است.
بهاینترتیب، فوکویاما بر آن است که تاریخ بشری، دو بُعد بههمپیوسته دارد:
بُعد مادی، که با علم و تولید و رفاه پیش میرود؛
بُعد معنوی، که با آزادی و شناسایی تکامل مییابد.
و به باور او، لیبرالدموکراسی تنها نظامی است که توانسته میان این دو بُعد آشتی برقرار کند.
پایان تاریخ به چه معناست؟
تبیین مفهومی
نخستین سوءتفاهمی که دربارهی اصطلاح «پایان تاریخ» وجود دارد، آن است که گویی فوکویاما مدعی پایان رویدادها، منازعات یا جنگهاست. حال آنکه مراد او پایان مسیر ایدئولوژیک بشر است، نه پایان حرکت زمانی جهان.
او میگوید:
«تاریخ به معنای فرایند تکامل ایدئولوژیک بشر است، و پایان تاریخ زمانی است که انسان، شکلی از حکومت را بیابد که نیاز به جایگزینی ندارد.»
از نظر او، در قرن بیستم سه ایدئولوژی بزرگ برای کسب مشروعیت جهانی با یکدیگر رقابت کردند:
۱. فاشیسم – که در جنگ جهانی دوم شکست خورد؛
۲. کمونیسم – که در جنگ سرد فروپاشید؛
۳. لیبرالدموکراسی – که پیروز ماند.
در نتیجه، از نگاه فوکویاما، بشر به نظامی دست یافته که بر اصول آزادی فردی، مالکیت خصوصی، حاکمیت قانون، و شناسایی برابر انسانها استوار است. هیچ ایدئولوژی رقیبی که بتواند بدیلی جهانی ارائه دهد، دیگر باقی نمانده است.
تمایز میان تاریخ طبیعی و تاریخ انسانی
فوکویاما برای توضیح بیشتر، میان «تاریخ طبیعی» و «تاریخ انسانی» تمایز میگذارد.
تاریخ طبیعی، یعنی حرکت بیهدف و بیارزش رخدادها، نظیر تکامل زیستی یا تغییرات اقلیمی.
اما تاریخ انسانی، یعنی مسیر آگاهانهای که بشر در طلب آزادی و معنا پیموده است. این تاریخ، زمانی به پایان میرسد که هدف آن ـ یعنی تحقق آزادی جهانی ـ محقق شود.
به بیان دیگر، «پایان تاریخ» در واقع به معنای تحقق غایت تاریخ است، نه توقف آن.
انسان پساتاریخی هنوز میزید، تولید میکند، عشق میورزد، و میجنگد، اما دیگر بر سر اصلِ آزادی و برابری نمیجنگد. جنگهای او، جنگهای درونسیستمیاند، نه ایدئولوژیک.
پیوند میان علم، اقتصاد و سیاست
فوکویاما بهویژه به نقش علم و تکنولوژی مدرن در شکلدهی به سیاست جهانی اشاره میکند. به زعم او، علم مدرن، جهانی است و مرز نمیشناسد؛ از این رو، دیر یا زود همه کشورها را به سمت ساختارهایی میکشاند که قابلیت رقابت در این عرصه را دارند. این ساختارها معمولاً مستلزم آموزش عمومی، نظام بازار، و نوعی شفافیتاند که در بلندمدت با حکومتهای استبدادی سازگار نیست.
از اینرو، فوکویاما نتیجه میگیرد که علم مدرن نهتنها موتور پیشرفت اقتصادی است، بلکه ضامن گسترش لیبرالدموکراسی نیز هست. اما او در عین حال هشدار میدهد که این رابطه یکسویه نیست: کشورهایی مانند چین یا سنگاپور ممکن است نشان دهند که مدرنیزاسیون اقتصادی میتواند بدون دموکراسی هم پیش رود، هرچند این وضعیت بهزعم او ناپایدار است و در درازمدت فروخواهد ریخت.
نقدهای اولیه به معنای «پایان تاریخ»
بلافاصله پس از انتشار کتاب، بسیاری از متفکران از جمله هانتینگتون، رابرت کاپلان و اریک هابسبام، به این دیدگاه تاختند. آنان گفتند که تاریخ هرگز یک مسیر خطی نیست و تمدنها و فرهنگها با ارزشهای گوناگون، همواره در حال برخورد و بازتولید خویشاند.
هانتینگتون در مقاله و سپس کتاب معروف خود برخورد تمدنها (1996) پاسخ داد که «پایان تاریخ» صرفاً پایان جنگ سرد بود، نه پایان تاریخ فرهنگی بشر. به نظر او، عصر جدیدی آغاز شده است که در آن، منازعه دیگر نه میان ایدئولوژیها، بلکه میان تمدنها و هویتهای فرهنگی خواهد بود.
از سوی دیگر، اندیشمندانی چون یورگن هابرماس از زاویهای دیگر نقد کردند: هابرماس گفت فوکویاما از دموکراسی تصویری ایستا و کامل ارائه میدهد، در حالیکه دموکراسی پروژهای ناتمام است که همواره نیاز به بازاندیشی دارد. همچنین متفکران نئومارکسیست مانند فردریک جیمسون و اسلاوی ژیژک استدلال کردند که آنچه فوکویاما «پایان تاریخ» میخواند، در حقیقت پایان امید به رهایی است؛ زیرا در نظم سرمایهداری جهانی، انسان نه آزاد، بلکه به شیوهای نوین اسیر مصرف و ایدئولوژی بازار شده است.
لیبرالدموکراسی بهعنوان آخرین شکل حکومت
لیبرالیسم بهمثابه فرزند عقل مدرن
فوکویاما در پی آن است که نشان دهد لیبرالدموکراسی، نه صرفاً یکی از انواع حکومتها، بلکه نقطهی پایان تکامل سیاسی بشر است. برای درک این مدعا، باید نخست ببینیم او لیبرالیسم را چگونه میفهمد.
در اندیشه او، «لیبرالیسم» چیزی فراتر از نظام حزبی یا نهاد انتخابات است. لیبرالیسم، تبلور تاریخی مجموعهای از ارزشهاست: آزادی فردی، برابری حقوقی، مالکیت خصوصی، و حاکمیت قانون. این ارزشها محصول دوران روشنگریاند؛ عصری که انسان عقل خود را مرجع تشخیص حقیقت و عدالت دانست. از دید فوکویاما، لیبرالدموکراسی در واقع نظام سیاسی عقل مدرن است؛ نظمی که انسان را از اقتدار سنت و ایمان کور آزاد کرد و او را مسئول سرنوشت خویش ساخت.
به باور فوکویاما، تاریخ قرن بیستم میتواند بهعنوان آزمایشی بزرگ میان سه رقیب ایدئولوژیک دیده شود:
لیبرالیسم – بر پایه آزادی و حقوق بشر،
فاشیسم – بر پایه ملیگرایی افراطی و سلطه،
کمونیسم – بر پایه برابری اقتصادی و نفی مالکیت خصوصی.
دو ایدئولوژی اخیر، در میدان عمل شکست خوردند. فاشیسم در جنگ جهانی دوم نابود شد و کمونیسم شوروی در فروپاشی ۱۹۸۹ پایان یافت.
از اینرو، فوکویاما نتیجه میگیرد که لیبرالدموکراسی آخرین بازماندهی این نبرد تاریخی است — ایدئولوژیای که رقیبی در افق ندارد.
اما این پیروزی صرفاً سیاسی نیست؛ بلکه فلسفی و اخلاقی است. زیرا لیبرالدموکراسی به باور او یگانه نظامی است که میتواند همزمان به نیازهای مادی و نیازهای روحی انسان پاسخ دهد: از یک سو آزادی اقتصادی و رفاه را تضمین میکند، و از سوی دیگر، از طریق برابری در حقوق، احساس کرامت را برآورده میسازد.
چرا لیبرالدموکراسی «پایان تاریخ» است؟
فوکویاما استدلال خود را بر دو پایه استوار میکند:
اثبات تاریخی:
تمام نظامهای رقیب، یا شکست خوردهاند یا به ناچار در مسیر اصلاح لیبرال قرار گرفتهاند. حتی کشورهایی چون چین و روسیه، هرچند دموکراسی کامل نیستند، اما از نظر اقتصادی و فناورانه، از مدل بازار آزاد تبعیت میکنند.
اثبات فلسفی:
از دیدگاه فلسفه تاریخ، لیبرالدموکراسی تحقق کامل اصل شناسایی است. در آن، هیچ طبقه یا گروهی از کرامت انسانی محروم نیست و همه بهطور برابر صاحب حقاند. بنابراین، غایت تاریخیِ میل انسان به شناسایی در این نظام تحقق یافته است.
از نظر فوکویاما، حتی انقلابها و جنبشهای اعتراضی در جهان معاصر، در بنیاد خود خواهان چیزی جز تحقق واقعیتر اصول لیبرالیسم نیستند. به تعبیر او، مردم برای عدالت یا آزادی میجنگند، نه برای بازگشت به نظامهای پیشامدرن. پس، هر شورش و اصلاحی، در نهایت درون افق لیبرالی باقی میماند.
او در نتیجه مینویسد:
«ممکن است رویدادها ادامه یابند، اما تاریخ بهعنوان تکامل آگاهی انسان از آزادی به پایان رسیده است.»
نقدها و چالشهای درونی لیبرالدموکراسی
البته فوکویاما سادهدل نیست. او خود آگاه است که لیبرالدموکراسی، هرچند از نظر نظری کامل است، در عمل با بحرانهایی مواجه است:
- بحران بیمعنایی و فردگرایی افراطی؛
- گسترش مصرفگرایی و ضعف در همبستگی اجتماعی؛
- ظهور پوپولیسم و شکاف طبقاتی در اقتصاد سرمایهداری.
اما او این مشکلات را نه تهدیدی برای اصل نظام، بلکه نشانههایی از کمال آن میداند: زیرا بشر در نظامی زندگی میکند که دشمن ایدئولوژیک ندارد، و اکنون تنها با «خود» و «خستگی از آزادی» روبهرو است.
انسان و تمنای شناسایی؛ مفهوم «تیموس» در فلسفه فوکویاما
بازگشت به انسان؛ از اقتصاد به روح
در بخش میانی کتاب، فوکویاما از فلسفه سیاسی فاصله میگیرد و به فلسفه انسانشناختی نزدیک میشود. او میگوید بسیاری از نظریههای مدرن، از مارکس تا اقتصاددانان نئوکلاسیک، انسان را موجودی اقتصادی (Homo economicus) دانستهاند که تنها برای رفع نیازهای مادی عمل میکند.
اما این تصویر، ناقص است.
زیرا در انسان نیرویی وجود دارد که نه از میل به بقا، بلکه از میل به کرامت و شناسایی برمیخیزد — نیرویی که یونانیان با واژهی Thymos (تیموس) از آن یاد میکردند.
تیموس چیست؟
در جمهوری افلاطون، روح انسان از سه بخش تشکیل میشود:
عقل (Logos) – بخش اندیشهور و عاقل؛
میل (Epithymia) – بخش شهوانی و مادی؛
تیموس (Thymos) – بخش خشمگین و عزتطلب، که مایهی شجاعت و کرامت است.
فوکویاما این مفهوم را محور تحلیل خود از سیاست قرار میدهد. او میگوید: اگر میل، انسان را به تولید و اقتصاد وادار میکند، تیموس او را به سیاست میکشاند؛ زیرا سیاست، عرصهی شناخته شدن است.
انسان در تاریخ، بیش از هر چیز، برای به رسمیت شناخته شدن جنگیده است. انقلابها، جنبشهای آزادیخواه، و حتی جنگهای خونین، در ژرفای خود جلوههایی از همین تمنای تیموتیکاند.
دو چهرهی تیموس: ایزوتیمیا و مگالوتیمیا
فوکویاما میان دو نوع تمنا تمایز مینهد:
ایزوتیمیا (Isothymia) – میل به شناخته شدن بهعنوان برابر دیگران؛
نیرویی که پایهی دموکراسی و برابریخواهی است.
انسانها میخواهند از نظر کرامت و حقوق، با دیگران مساوی باشند.
مگالوتیمیا (Megalothymia) – میل به شناخته شدن بهعنوان برتر از دیگران؛
نیرویی که ریشه در قهرمانی، جاهطلبی، یا حتی استبداد دارد.
در تاریخ، این دو نیرو در تنش دائم بودهاند. جوامع پیشامدرن، میدان مگالوتیمیا بودند؛ قهرمانان و پادشاهان میخواستند برتر باشند و در برابرشان بردگان و رعایا قرار داشتند. اما در جهان مدرن، با گسترش حقوق بشر و دموکراسی، ایزوتیمیا غالب شد و میل به برابری جای میل به برتری را گرفت.
فوکویاما هشدار میدهد که پیروزی کامل ایزوتیمیا میتواند به فروکش کردن روح قهرمانی بینجامد؛ زیرا مگالوتیمیا، هرچند خطرناک، سرچشمهی نوآوری، رهبری و خلاقیت نیز هست. اگر همه انسانها در رضایتی یکسان و بدون چالش فرو روند، تاریخ واقعاً به پایان میرسد، اما در سکونی سرد و بیروح.
آخرین انسان و بحران معنا
در بخش پایانی کتاب، فوکویاما از چهرهای سخن میگوید که میراثدار جهان لیبرال است:
آخرین انسان، اصطلاحی که از نیچه وام گرفته است.
نیچه در چنین گفت زرتشت، از آخرین انسان بهعنوان موجودی یاد میکند که دیگر رؤیا و خطر نمیشناسد، تنها آسایش و لذت میطلبد، و میگوید: «ما خوشبخت شدهایم» — و در این خوشبختی، انسانیت خود را از دست میدهد.
فوکویاما بیم آن دارد که انسان پساتاریخی نیز چنین شود:
موجودی آرام، راضی، و بینیاز از مبارزه؛ ولی در عمق جان تهی از معنا و آرمان.
او مینویسد:
«اگر دیگر نیازی به خطر و قهرمانی نباشد، روح انسان پژمرده خواهد شد. در پایان تاریخ، شاید صلح و رفاه نصیب بشر شود، اما آیا او هنوز انسان خواهد بود؟»
در این نقطه، فلسفه فوکویاما رنگی از تراژدی میگیرد. او همچون سقراطی مدرن، پیروزی خرد را با اندوهی اخلاقی مینگرد؛ زیرا میداند که در جهان بدون خطر، فضیلت نیز میمیرد.
چالشها و نقدهای نظریه «پایان تاریخ»
۱. هانتینگتون و بازگشت تمدنها: پایان تاریخ یا آغاز برخوردها؟
یکی از نخستین و پرآوازهترین پاسخها به نظریه فوکویاما را ساموئل هانتینگتون، استاد نامدار علوم سیاسی دانشگاه هاروارد، در مقاله و سپس کتاب برخورد تمدنها (The Clash of Civilizations, 1996) ارائه کرد.
هانتینگتون در برابر ادعای «پایان تاریخ» گفت:
«آنچه پایان یافته، جنگ سرد است، نه تاریخ. آنچه آغاز شده، برخورد تمدنهاست.»
او بر این باور بود که منازعات آینده بشر نه بر سر ایدئولوژی، بلکه بر محور هویتهای فرهنگی و دینی شکل میگیرند.
در حالی که فوکویاما، نظم جهانی را به سوی همگرایی در چارچوب لیبرالدموکراسی میدید، هانتینگتون از واگرایی تمدنها سخن گفت: تمدنهای غربی، اسلامی، کنفوسیوسی، هندو و ارتدوکس، هر یک دارای ارزشها و درک متفاوتی از انسان، جامعه و سیاستاند.
هانتینگتون پیشبینی کرد که جهان اسلام و چین دو حوزهی تمدنیای هستند که بیشترین مقاومت را در برابر الگوی لیبرال غرب نشان خواهند داد؛ پیشبینیای که با تحولات دهههای بعد ـ از ۱۱ سپتامبر تا ظهور چین قدرتمند ـ رنگ واقعیت گرفت.
بهبیان او، لیبرالدموکراسی ارزش جهانشمول ندارد؛ بلکه محصول بستر فرهنگی خاصی است که تنها در غرب مدرن شکل گرفته است.
در نتیجه، از نگاه هانتینگتون، نظریه فوکویاما بیش از حد جهانشمول و «اروپامحور» است. جهانِ امروز نه در مسیر وحدت لیبرال، بلکه درگیر بازگشت تفاوتها و هویتهاست.
۲. ژیژک: لیبرالدموکراسی و ایدئولوژی پنهان سرمایهداری
اسلاوی ژیژک (Slavoj Žižek)، فیلسوف اسلوونیایی و از منتقدان رادیکال لیبرالیسم، بر این باور است که فوکویاما پایان تاریخ را در واقع پایان بدیلها میداند، نه پایان ستیز.
او میگوید:
«در جهان فوکویامایی، همه چیز مجاز است جز اندیشیدن متفاوت.»
به تعبیر ژیژک، لیبرالدموکراسی بهظاهر آزادی میآورد، اما در واقع با تولید نوعی رضایت عمومی، انسان را در نظام مصرف و نمایش اسیر میکند. انسان مدرن، بهجای آنکه آزاد شود، تنها از شکل کلاسیک سلطه به شکل نرمتری از کنترل منتقل شده است.
او مینویسد:
«پایان تاریخ فوکویاما، همان آغاز کابوس نئولیبرالی است؛ جایی که بازار بهجای خدا مینشیند و انسان در برابر کالا سجده میکند.»
ژیژک با بهرهگیری از لکان و مارکس، معتقد است که تمنای انسانی هرگز به رضایت نهایی نمیرسد. بنابراین، حتی اگر نظام لیبرالی از نظر نهادی کامل باشد، میل و کمبود در انسان همچنان ادامه دارد و این خود ضامن تداوم تاریخ است.
از این منظر، تاریخ هرگز پایان نمییابد، چون ناخودآگاه بشر پایانناپذیر است.
۳. هابرماس: پروژه ناتمام مدرنیته
یورگن هابرماس (Jürgen Habermas)، فیلسوف آلمانی و وارث مکتب فرانکفورت، از منظر دیگری به نقد فوکویاما پرداخت.
او در مقالهای با عنوان پساتاریخ یا ناتمامیت مدرنیته؟ (1994) نوشت که فوکویاما با طرح «پایان تاریخ»، در واقع پروژه مدرنیته را تمامشده میپندارد، حال آنکه مدرنیته هنوز در حال شدن است.
از نظر هابرماس، دموکراسی لیبرال، برخلاف تصور فوکویاما، یک وضعیت نهایی نیست، بلکه فرایندی ارتباطی است که همواره باید بازاندیشی شود.
او بر مفهوم عقلانیت ارتباطی (Communicative Rationality) تأکید میکند:
دموکراسی نه در نهادها، بلکه در کنش گفتوگویی و عمومی شهروندان تحقق مییابد.
پس پایان تاریخ، زمانی معنا دارد که گفتوگو و نقد در جوامع متوقف شود؛ اما مادامی که انسانها در عرصه عمومی سخن میگویند و بر سر حقیقت مناقشه میکنند، تاریخ ادامه دارد.
هابرماس به نوعی «پایان تاریخ» را نشانهی سکوت خطرناک عقلانیت انتقادی میداند؛ سکوتی که در نظم نولیبرال بهنام رضایت عمومی و مصرف، پوشانده میشود.
۴. دیدگاه مارکسیستها و نئومارکسیستها: پایان تاریخ یا پیروزی سرمایه؟
از دیدگاه مارکسیستی، نظریه فوکویاما چیزی نیست جز بازتاب پیروزی سرمایهداری جهانی پس از فروپاشی بلوک شرق.
منتقدانی چون فردریک جیمسون و دیوید هاروی، فوکویاما را متهم کردهاند که با پنهان کردن تضاد طبقاتی در پوشش «پایان تاریخ»، نظم سرمایهداری را طبیعی و ابدی جلوه میدهد.
جیمسون میگوید:
«پایان تاریخ در واقع پایان تخیل سیاسی است؛ پایان امکان تصور جهانی دیگر.»
در این معنا، «پایان تاریخ» به معنای تسلط کامل سرمایه است، نه رهایی انسان.
به باور نئومارکسیستها، در جهان نولیبرالی، شکاف طبقاتی، سلطه شرکتهای چندملیتی و وابستگی جهانی بیش از هر زمان دیگری افزایش یافته است.
بنابراین، تاریخ نه پایان یافته، بلکه به مرحلهای پیچیدهتر از استثمار رسیده است.
۵. نائومی کلاین و بحران نولیبرالیسم
در دهههای اخیر، با بحرانهای اقتصادی (۲۰۰۸)، تغییرات اقلیمی و نابرابریهای فزاینده، نقدهایی از جنس عدالت محیطزیستی و اجتماعی نیز به نظریه فوکویاما وارد شد.
نائومی کلاین، نویسندهی کتاب دکترین شوک (2007)، میگوید که لیبرالدموکراسی در عمل با سیاستهای نولیبرالی گره خورده است که از طریق «شوکهای اقتصادی» و خصوصیسازی، نابرابری را بازتولید میکند.
در چنین نظمی، آزادی اقتصادی تنها برای طبقات بالا معنا دارد، و اکثریت مردم گرفتار ناامنی و فرسایش اجتماعیاند.
از این منظر، فوکویاما بهجای پایان تاریخ، در واقع آغاز «دوران بیرحمی بازار» را توصیف کرده است.
آزادی که او ستایش میکند، آزادی سرمایه است، نه انسان.
۶. بازگشت اقتدارگرایی و بحرانهای قرن بیستویکم
تحولات سیاسی دو دههی اخیر، چالشهای تازهای برای نظریه فوکویاما پدید آوردهاند:
- ظهور چین بهعنوان قدرت اقتدارگرای موفق؛
- بازگشت پوپولیسم راستگرا در غرب (ترامپ، برگزیت، لوپن)؛
- بحران هویت و مهاجرت در اروپا؛
- رشد فناوریهای کنترلی و هوش مصنوعی که آزادی فردی را تهدید میکنند.
این پدیدهها نشان میدهند که تاریخ هنوز زنده است و شکلهای جدیدی از سلطه و مقاومت در حال زایشاند.
خود فوکویاما نیز در آثار متأخرش، از جمله Identity: The Demand for Dignity and the Politics of Resentment (2018)، اعتراف میکند که «سیاست شناسایی» و بحران هویت در دموکراسیهای مدرن، نشانهی بازگشت همان نیروهای تیموتیک است که هرگز از میان نرفتهاند.
او میگوید:
«پایان تاریخ هرگز به معنای پایان منازعه نیست، زیرا میل انسان به کرامت، همواره میتواند به خشم و نفرت بدل شود.»
نتیجهگیری
آیا تاریخ واقعاً به پایان رسیده است؟
فوکویاما در پایان تاریخ و آخرین انسان، کوشید تا سرگذشت بشریت را از منظر فلسفه تاریخ، سیاست، اقتصاد و روانشناسی انسانی در قالبی واحد تبیین کند. او مدعی بود که انسان در مسیر طولانی تمدن، از بند جبر طبیعت و سلطه بیرونی رسته و سرانجام در قالب نظام لیبرالدموکراسی، شکل نهایی و عقلانی جامعه سیاسی را یافته است؛ نظمی که در آن آزادی، برابری و کرامت انسانی بهصورت نهادی تحقق یافتهاند.
در واقع، فوکویاما میخواست بگوید که بشر دیگر برای پرسش از بدیل سیاسی تاریخ، چیزی برای گفتن ندارد؛ زیرا هر بدیل محتمل، یا پیشتر آزموده شده و شکست خورده، یا در دل خود اصول لیبرالی را بازتولید میکند. از این رو، تاریخ به معنای تحول ایدئولوژیک، به نقطه پایان رسیده است.
اما آنچه کتاب فوکویاما را از بسیاری از نظریههای سیاسی همدورهاش متمایز میکند، این است که او هرگز این پایان را صرفاً پیروزی مادی نمیداند. برعکس، در اعماق نظریهاش نوعی ملال اخلاقی نهفته است. او میداند که پایان مبارزه برای آزادی، آغاز مبارزهای دیگر است: مبارزه برای معنا.
در جهانی که انسان به همه چیز دست یافته است، پرسش تازهای سر برمیآورد:
اکنون که آزادیم، برای چه آزادیم؟
فوکویاما خود پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد؛ اما با ارجاع به نیچه و مفهوم «آخرین انسان»، هشدار میدهد که بشرِ پساتاریخی، اگر روح قهرمانی و خطر را از دست دهد، در رضایت و رفاه خویش میپوسد. او مینویسد:
«در پایان تاریخ، شاید بشر به آرامش رسیده باشد، اما این آرامش، آرامشِ انسانهایی است که دیگر نمیدانند چرا باید زنده بمانند.»
در این معنا، فوکویاما بهنوعی بازگشت به فلسفهی وجودی دارد: او میپرسد آیا انسان بدون خطر و رنج، هنوز انسان است؟
پایان تاریخ برای او نه جشن پیروزی، بلکه نوعی سوگنامه است — سوگنامهی روح قهرمانی بشر.
نقد نهایی: فوکویاما در آینه قرن بیستویکم
سی سال پس از انتشار کتاب، جهان بار دیگر وارد عصر بحران و دگرگونی شده است.
ظهور قدرتهای غیرلیبرال (چین، روسیه، هند)، بازگشت جنگ به اروپا (اوکراین)، گسترش پوپولیسم، و بحرانهای جهانی چون تغییر اقلیم و مهاجرت، همگی نشان دادهاند که تاریخ هنوز «در حرکت» است.
اما نکتهی جالب این است که حتی در میان این آشوبها، اصول لیبرالدموکراسی ـ آزادی، حق انتخاب، و کرامت فردی ـ هنوز معیار داوری جهانیاند. هیچ ایدئولوژی تازهای نتوانسته جانشین آنها شود. در این معنا، شاید فوکویاما همچنان تا حدی حق داشته باشد:
تاریخ از حیث ایدئولوژیک پایان یافته، ولی از حیث فرهنگی و اخلاقی، به مرحلهای تازه از بازتعریف خویش رسیده است.
برخی از منتقدان متأخر (مانند جاناتان فریدمن و فرانسیس فوکویامای متأخر) میگویند که پایان تاریخ هرگز مطلق نبوده، بلکه دوری از ایدئولوژیهای توتالیتر و حرکت بهسوی اشکال متکثر دموکراسی است.
در حقیقت، پایان تاریخ بیش از آنکه حکم باشد، امتحانی اخلاقی برای بشریت است: آیا میتوان در جهانی آزاد، معنای آزادی را حفظ کرد؟
معنای انسانی پایان تاریخ
اگر بخواهیم از دل فلسفه فوکویاما پیامی برای عصر خود بیرون بکشیم، شاید این باشد که:
«بشر با آزادی، هنوز به آرامش نرسیده است، زیرا آزادی بدون معنا، به پوچی میانجامد.»
انسان مدرن در جهانی زندگی میکند که در آن دیگر قهرمانی بزرگ وجود ندارد؛ اما در همین جهانِ عاری از دشمن، میتواند قهرمان مسئولیت و اخلاق شود.
اگر قرن بیستم قرن نبرد برای آزادی بود، قرن بیستویکم قرن نبرد برای حفظ کرامت و معناست.
در این چشمانداز، فوکویاما نه پیامآور پایان تاریخ، بلکه آینهای است که بشر مدرن در آن خود را میبیند:
آزاده، اما تنها؛ مرفه، اما مضطرب؛ پیروز، اما بیهدف.
و شاید همین خودآگاهی، آغاز فصلی نو در تاریخ باشد — تاریخی که این بار نه از ایدئولوژی، بلکه از تمنای دوباره برای معنا آغاز میشود.
منابع
منابع فارسی
- فوکویاما، فرانسیس. پایان تاریخ و آخرین انسان. ترجمهی محسن ثلاثی. تهران: نشر نی، ۱۳۸۶.
- هانتینگتون، ساموئل. برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی. ترجمهی محسن ثلاثی. تهران: نشر علم، ۱۳۸۲.
- هابرماس، یورگن. گفتمان فلسفی مدرنیته. ترجمهی حسین بشیریه. تهران: طرح نو، ۱۳۸۰.
- ژیژک، اسلاوی. خشونت: شش نگاه نابرابر. ترجمهی نیکو سرخوش. تهران: نشر چشمه، ۱۳۹۳.
- کلاین، نائومی. دکترین شوک: خیزش سرمایهداری فاجعه. ترجمهی عاطفه اولیایی. تهران: نشر اختران، ۱۳۹۷.
- جیمسون، فردریک. پسامدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایهداری متأخر. ترجمهی مراد فرهادپور. تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۰.
منابع انگلیسی
- Fukuyama, Francis. The End of History and the Last Man. Free Press, 1992.
- Fukuyama, Francis. Identity: The Demand for Dignity and the Politics of Resentment. Farrar, Straus and Giroux, 2018.
- Huntington, Samuel P. The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order. Simon & Schuster, 1996.
- Habermas, Jürgen. The Philosophical Discourse of Modernity. MIT Press, 1987.
- Žižek, Slavoj. The Ticklish Subject: The Absent Centre of Political Ontology. Verso, 1999.
- Harvey, David. A Brief History of Neoliberalism. Oxford University Press, 2005.