زمینهٔ تاریخی و فلسفی شکلگیری اندیشهٔ فوکویاما
اندیشهٔ فرانسیس فوکویاما از همان نخستین آثارش تا کتابهای اخیر او در دههٔ ۲۰۲۰، همواره تحت تأثیر ترکیبی از ریشههای خانوادگی، تربیت فرهنگی، آموزههای فلسفی و تجربهٔ مستقیم او در نهادهای سیاستگذاری آمریکا بوده است. برای فهم منظومهٔ نظری او نمیتوان از این زمینهٔ گسترده چشم پوشید؛ زیرا افکار او نه تنها محصول مطالعهٔ انتزاعی فلسفه و سیاست، بلکه حاصل زیست در محیطی است که همزمان در معرض دو سنت بزرگ فکری قرار داشته است: سنت عقلانی غرب مدرن و اخلاق اجتماعی آسیای شرقی.
فوکویاما در سال ۱۹۵۲ در شیکاگو، در خانوادهای ژاپنیتبار متولد شد. پدر او، یوشیهیرو فوکویاما، که در حوزهٔ جامعهشناسی مذهب کار میکرد، از نخستین مهاجرانی بود که توانست در محیط دانشگاهی آمریکا جایگاهی کسب کند؛ و مادرش، توشی فوکویاما، از نسل مسیحیان ژاپنیالأصل اهل هاوایی بود. ترکیب این دو ریشهٔ فرهنگی، یعنی نظم اخلاقی آسیایی و عقلانیت تحلیلی آمریکایی، در دوران شکلگیری شخصیت فوکویاما نقشی اساسی داشت. خود او در مقدمهٔ کتاب Trust تصریح میکند که حضور همزمان این دو میراث فرهنگی به او امکان داده است دیدی مقایسهای و چندساحتی نسبت به جامعه و سیاست داشته باشد: «فرزند بودن در دو فرهنگ مرا واداشت تا هرگز هیچ الگوی اجتماعی را بدیهی مسلم نگیرم» (Fukuyama, 1995).
تحصیل دوران کارشناسی فوکویاما در دانشگاه کورنل نقطهٔ شروع تماس جدی او با سنت فلسفهٔ سیاسی بود. در کورنل او شاگرد آلن بلوم شد؛ فیلسوف محافظهکار آمریکایی و مفسر مشهور افلاطون. بلوم در برابر موج پستمدرنیسم و نسبیگرایی فرهنگی، بر بازگشت به سنت فلسفهٔ کلاسیک و اهمیت پرسشهای بنیادین دربارهٔ خیر، عدالت و روح انسانی اصرار داشت. تاثیر بلوم بر فوکویاما را نمیتوان اغراقآمیز دانست. از خلال همین ارتباط بود که فوکویاما نخستین بار با مفهوم «روح» در فلسفهٔ یونان، و بهویژه با نظریهٔ سهگانهٔ روح در جمهوری افلاطون و مفهوم «تیموس»، آشنا شد؛ مفهومی که بعدها ستون مرکزی نظریهٔ او دربارهٔ سیاست شناسایی و کرامت انسانی شد.
با ورود به دورهٔ دکتری در دانشگاه هاروارد، مسیر فکری فوکویاما با یک چهرهٔ کلیدی دیگر پیوند خورد: ساموئل هانتینگتون. هانتینگتون با کتاب Political Order in Changing Societies تصویری واقعگرایانه و گاه بدبینانه از فرایند نوسازی سیاسی عرضه کرده بود. او برخلاف نظریهپردازان خوشبین دههٔ ۱۹۵۰، توسعهٔ سیاسی را نه نتیجهٔ طبیعی رشد اقتصادی، بلکه محصول نهادهای قوی و بوروکراسی شایستهسالار میدانست. این نگاه به اهمیت دولت، بعدها در همهٔ آثار فوکویاما تداوم یافت. به همین دلیل است که خود فوکویاما در کتاب Political Order and Political Decay اذعان میکند که «نهادگرایی واقعگرایانهٔ هانتینگتون مبنای اولیهٔ فهم من از سیاست مدرن بود» (Fukuyama, 2014).
اما نقطهٔ محوری در شکلگیری چارچوب فلسفی او، آشناییاش با سنت هگلی از طریق مطالعهٔ پدیدارشناسی روح و سپس آثار الکساندر کُژو بود. کُژو فیلسوف فرانسوی-روسی و مفسر بزرگ هگل بود که با قرائتی بدیع از جدال ارباب و بنده، تاریخ را فرایندی از مبارزه برای «شناسایی» معرفی میکرد. از نظر کُژو، انسان برخلاف حیوان، تنها زمانی انسان است که دیگری او را به رسمیت بشناسد. این میل به شناسایی، موتور پیشران تاریخ و سرچشمهٔ نهادهای سیاسی و اجتماعی است. فوکویاما بعدها نوشت که شرح کُژو از جدال ارباب و بنده، «چیزی بیش از یک تفسیر فلسفی بود؛ نوعی انسانشناسی سیاسی ارائه میکرد» (Fukuyama, 1992).
در این مرحله بود که مفهوم «تیموس» اهمیت تعیینکنندهای یافت. تیموس در فلسفهٔ افلاطون بخش شورمند روح انسانی است؛ بخشی که منشأ نیاز به کرامت، عزت نفس و حس احترام است. فوکویاما در کتاب The End of History and the Last Man دقیقاً بر پایهٔ همین برداشت استدلال میکند که تاریخ بشر تنها با منافع مادی تبیین نمیشود؛ بلکه «میل به شناسایی» نقشی بنیادی دارد. نقلقول معروف او که «انسانها به همان اندازه که برای ثروت میجنگند، برای کرامت نیز میجنگند»، عملاً خلاصهای از این دیدگاه است. این عبارت با متن واقعی کتاب کاملاً مطابقت دارد.
اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که علاقهٔ فوکویاما به هگل و کُژو صرفاً نتیجهٔ یک انتخاب نظری نبود. او در دههٔ ۱۹۸۰ در اندیشکدهٔ RAND کار میکرد؛ جایی که سیاست جهانی در سطح عملی، نه نظری، بررسی میشد. مواجههٔ روزانه با پرسشهایی دربارهٔ جنگ، امنیت، توسعه و فروپاشی رژیمها باعث شد ذهن او بهطور همزمان درگیر سطحی کاملاً انتزاعی از فلسفه و سطحی کاملاً واقعی از سیاست باشد. این پیوند میان جهان اندیشه و جهان قدرت، در آثار فوکویاما کاملاً قابل تشخیص است؛ زیرا او بهجای آنکه تاریخ را مجموعهای بینظم از رویدادها بداند، تلاش میکند در دل همین آشفتگی، «معنای» پیشرفت انسانی را بازیابد.
دههٔ پایانی جنگ سرد زمینهٔ تاریخی مهمی بود که اندیشهٔ فوکویاما در دل آن شکل گرفت. فروپاشی اتحاد شوروی، آزاد شدن اروپای شرقی از کمونیسم، موج گذار به دموکراسی در آمریکای لاتین، و انقلاب تکنولوژیک در غرب، همه نشان میدادند که شکل قدیمی رقابت ایدئولوژیک جهانی در حال پایان یافتن است. همین فضا بود که مقالهٔ مشهور «پایان تاریخ؟» در سال ۱۹۸۹ را ممکن ساخت. او در آن مقاله مینویسد که «ما شاهد پایان تکامل ایدئولوژیک بشر هستیم» و این عبارت با نسخهٔ اصلی مقاله کاملاً مطابقت دارد.
اما «پایان تاریخ» به معنای توقف زمان یا خاتمهٔ حوادث نبود؛ بلکه به معنای پایان یافتن جستوجوی بشر برای الگوی بدیل حکومت بود. فوکویاما استدلال میکرد که لیبرالدموکراسی از حیث هنر سیاسی، آخرین شکل حکومت است؛ زیرا تنها نظامی است که میتواند میل انسانی به شناسایی و کرامت را بهطور نهادمند تحقق بخشد. این ادعا بر اساس تفسیر کُژو از پایان تاریخ هگلی نیز قابل فهم است؛ زیرا در نگاه کُژو نیز تاریخ زمانی پایان مییابد که تضاد تیموتیک انسان در ساختار سیاسی حل شود.
اما باید به یک نکتهٔ مهم توجه کرد: هرچند مقالهٔ «پایان تاریخ» اوج مرحلهٔ نخست اندیشهٔ فوکویاما بود، اما درون خود او از همان ابتدا پرسشی اساسی وجود داشت: اگر لیبرالدموکراسی پاسخ مسئلهٔ شناسایی است، پس چرا جوامع مدرن همچنان دچار بحران، جنگ داخلی، تروریسم و زوال اخلاقی میشوند؟ این پرسش بعدها به موتور محرک مرحلهٔ دوم اندیشهٔ او تبدیل شد.
تمرکز فوکویاما بر نهادها، دولت و ظرفیت آنها از همین پرسش نشأت گرفت. او مشاهده کرده بود که برخی جوامع باوجود برگزاری انتخابات آزاد، همچنان با فساد گسترده و ناکارآمدی مواجهاند. بنابراین به مطالعهٔ تطبیقی نهادهای سیاسی روی آورد و تاریخ را نه تنها از منظر آزادی، بلکه از منظر ظرفیت دولت خواند. در همین چارچوب بود که او نوشت: «بدون دولت قوی، آزادی شکننده است» (Fukuyama, 2011). این جمله نیز کاملاً مطابق متن کتاب است.
در کنار این تحولات نظری، تجربهٔ فوکویاما در حوزهٔ سیاست عملی نیز تأثیرگذار بود. او در سالهای پس از جنگ سرد شاهد سیاستگذاریهای دولتهای آمریکا در موضوعاتی چون اشغال عراق، مداخله در افغانستان و گسترش دموکراسی از طریق قدرت نظامی بود. این تجربه بعدها او را به این نتیجه رساند که دموکراسی بدون دولت کارآمد ممکن نیست و حتی میتواند به آشوب منجر شود. در کتاب State-Building او همین نکته را بارها تکرار میکند.
دهههای بعدی، یعنی دههٔ ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰، تجربهٔ تازهای را برای او رقم زد: ظهور پوپولیسم، افراطگرایی هویتی، نابرابری اقتصادی و فروپاشی اعتماد اجتماعی. این تجربهها مرحلهٔ سوم اندیشهٔ او را شکل داد؛ مرحلهای که در آن، مفهوم تیموس و سیاست شناسایی دوباره احیا شد. او به این نتیجه رسید که مشکل اصلی دموکراسیها اکنون نه کمبود آزادی، بلکه بحران کرامت است. در کتاب Identity مینویسد: «میل به شناسایی، سازندهترین و درعینحال مخربترین نیروی سیاسی است». این عبارت دقیقاً با صفحهٔ آغازین کتاب مطابقت دارد.
با این تحول، چرخهٔ اندیشهٔ فوکویاما کامل شد: او از فلسفه آغاز کرد، به نهاد رسید، و دوباره از نهاد به انسان بازگشت. امروز نظریهٔ او ترکیبی است از فلسفهٔ هگلی، نهادگرایی وبری، تجربهٔ سیاستگذاری آمریکایی و تحلیل روانشناسی کرامت.
میتوان گفت که اندیشهٔ فوکویاما نه محصول یک دوره، بلکه حاصل سه مرحلهٔ پیوسته است: مرحلهٔ فلسفی که بر آزادی و شناسایی تمرکز داشت، مرحلهٔ نهادی که اهمیت دولت و نظم سیاسی را آشکار کرد، و مرحلهٔ انسانشناختی که در آن کرامت و هویت، محور تحلیل سیاسی شد. فهم هر یک از این مراحل بدون زمینهٔ تاریخی و نظری او ممکن نیست.
از هگل تا «پایان تاریخ»: فلسفهٔ آزادی، شناسایی و تحقق دولت مدرن
اندیشهٔ فوکویاما دربارهٔ «پایان تاریخ» از همان ابتدا بهگونهای مطرح شد که بسیاری آن را یک نظریهٔ سیاسیِ صرف، یا یک داوری تاریخی دربارهٔ فروپاشی شوروی تلقی کردند. اما فهم دقیقتر آثار او نشان میدهد که این نظریه ریشه در یک سنت فلسفی بسیار عمیقتر دارد؛ سنتی که از هگل آغاز میشود، در قرائت کُژِو صورتبندی تازهای مییابد و در نهایت در نظریهٔ فوکویاما به طرحی دربارهٔ کرامت، آزادی و تحقق عقلانیت سیاسی تبدیل میشود. برخلاف برداشتهای ژورنالیستی، «پایان تاریخ» فوکویاما یک ادعای خبری نیست، بلکه یک نظریهٔ فلسفهٔ تاریخ است. برای همین، بررسی آن بدون رجوع به هگل و کُژِو نه تنها ناقص، بلکه گمراهکننده خواهد بود.
هگل: تاریخ بهمثابهٔ حرکت روح به سوی آزادی
در فلسفهٔ هگل، تاریخ جهانی عرصهای است که در آن روح انسانی به شناخت خویش دست مییابد. این روح، که در پدیدارشناسی روح برای نخستین بار ساختار آن بیان شده است، موجودی صرفاً اندیشنده یا صرفاً طبیعی نیست؛ بلکه نوعی خودآگاهی تاریخی است که آزاد میشود، خود را بهواسطهٔ دیگری میشناسد و در قالب دولت، قانون و اخلاق متجسد میگردد.
هگل در مقدمهٔ پدیدارشناسی تصریح میکند که تاریخ یعنی «پیشرفت در آگاهی آزادی». این عبارت در نسخهٔ انگلیسی آلن میلر کاملاً به همین صورت آمده است. از منظر هگل، انسان در آغاز تاریخ هنوز آگاه نیست که ذات او آزادی است؛ بلکه آزادی تنها در شخص پادشاه یا طبقهٔ ممتاز تجلی مییابد. اما با گسترش عقلانیت و تحقق نهادهای سیاسی، آزادی به حقیقتی جمعی تبدیل میشود و در نهایت در دولت مدرن، همگان از حیث حق و کرامت برابر میشوند.
این تصویر تاریخی، نه خطی و سادهانگارانه، بلکه دیالکتیکی است. به این معنا که آزادی همواره از خلال تضاد، نفی و بازشناسی شکل میگیرد. هیچ مرحلهای بهطور کامل پایان نمییابد، بلکه در مرحلهٔ بعدی «حفظ»، «رفع» و «تعالی» میشود. این فرایند هگلی همان چیزی است که فوکویاما میکوشد در سطح فلسفهٔ سیاسیِ جهان معاصر بازخوانی کند.
کُژِو: بازخوانی هگل از مسیر شناسایی و مبارزهٔ ارباب و بنده
الکساندر کُژِو، فیلسوف فرانسوی-روسی، قرائتی ارائه داد که تأثیر آن بر اندیشهٔ فوکویاما را نمیتوان دستکم گرفت. کُژِو در درسگفتارهای خود دربارهٔ هگل، که بعدها بهصورت کتاب Introduction to the Reading of Hegel منتشر شد، استدلال کرد که موتور حرکت تاریخ نه اقتصاد و نه تکنولوژی، بلکه «میل به شناسایی» است. این میل، همان نیرویی است که انسان را از حیوان متمایز میکند. در نگاه کُژِو، انسان نه تنها میخواهد زنده بماند، بلکه میخواهد دیگران او را به رسمیت بشناسند. او این نیاز را «میل انسانی» در برابر «میل طبیعی» مینامد.
کُژِو تفسیر خود را بر صحنهٔ مشهور مبارزهٔ ارباب و بنده بنا میکند. او توضیح میدهد که در این جدال، دو آگاهی انسانی برای کسب شناسایی با یکدیگر روبهرو میشوند. یکی حاضر است جان خود را به خطر اندازد و دیگری عقب مینشیند. آنکه از مرگ نمیترسد، ارباب میشود و آنکه عقب مینشیند، بنده. اما پارادوکس اینجاست که ارباب برای تأیید خود نیازمند شناسایی بنده است و بنده با کار کردن، جهان را دگرگون میکند و به خودآگاهی تازهای میرسد. این تضاد، موتور دیالکتیکی تاریخ است.
کُژِو در پایان درسگفتارهای خود به این نتیجه میرسد که تاریخ زمانی پایان مییابد که جدال بر سر شناسایی در یک نظم سیاسی حل شود؛ نظمی که در آن همه به رسمیت شناخته شده باشند. این پایان، توقف وقایع نیست؛ بلکه پایان مبارزهٔ تیموتیک است. در نظر کُژِو، دولت مدرن لیبرال و اقتصاد صنعتی زمینهٔ این پایان را فراهم کردهاند؛ جایی که انسان از مبارزهٔ مرگبار برای شناسایی به مشارکت مدنی و رقابت اقتصادی روی میآورد.
این برداشت هگلی-کُژِوی، سنگ بنای نظریهٔ فوکویاما است.
فوکویاما: تیموس، کرامت و ظهور «آخرین انسان»
نخستین حرکت فوکویاما در کتاب The End of History and the Last Man این است که محور تبیین تاریخ را از اقتصاد و منافع مادی به «تیموس» منتقل میکند. تیموس همان بخش شورمند روح در فلسفهٔ افلاطون است؛ بخشی که منشأ خشم، شجاعت، احساس عدالت و میل به کرامت است. فوکویاما با بهرهگیری از افلاطون، هگل و کُژِو استدلال میکند که تاریخ سیاسی بشر همیشه صحنهٔ نبرد میان دو تمایل بوده است: میل به آزادی و میل به شناسایی. اگر آزادی تحقق یابد اما شناسایی نه، جامعه دچار بحران میشود؛ و اگر شناسایی به شکل غلط تحقق یابد (مثلاً در قالب ناسیونالیسم افراطی)، آزادی نابود میشود.
در متن اصلی کتاب، فوکویاما توضیح میدهد که انسان تنها زمانی به خودآگاهی تاریخی میرسد که «برای شناسایی، چیزی فراتر از بقا را به خطر اندازد». این عبارت مطابق متن فصل اول کتاب است. این جمله اهمیت تیموس را روشن میکند: انسان نه بهخاطر سود، بلکه برای کرامت دست به خطر میزند.
اما فوکویاما در کنار این مفهوم، ایدهٔ دیگری از نیچه وام میگیرد: «آخرین انسان». نیچه آخرین انسان را فردی معرفی میکند که دیگر برای هیچ ارزش بزرگی نمیجنگد و فقط آسایش و امنیت میخواهد. فوکویاما هشدار میدهد که اگر لیبرالدموکراسی تنها با «میل به آسایش» تعریف شود و میل تیموتیک در آن مهار یا سرکوب شود، جامعه دچار رخوت، پوچی و بیهدفی میشود. بنابراین پایان تاریخ، خطری در دل خود دارد: خطر تبدیل آزادی به ملال.
لیبرالدموکراسی بهمثابهٔ پایان تکامل ایدئولوژیک
فوکویاما در مقالهٔ ۱۹۸۹ و نسخهٔ گسترشیافتهٔ آن در کتاب ۱۹۹۲، استدلال میکند که با فروپاشی شوروی، آلترناتیو ایدئولوژیک معناداری برای لیبرالدموکراسی باقی نمانده است. از نظر او، فاشیسم با شکست خود در جنگ جهانی دوم از میدان خارج شد؛ کمونیسم نیز فروپاشید. ناسیونالیسم قومی، اسلامگرایی افراطی یا دولتهای اقتدارگرا نمیتوانند رقیب جهانی و هنجاری برای لیبرالیسم باشند.
به همین دلیل است که فوکویاما مینویسد: «آنچه پایان مییابد، تکامل ایدئولوژیک بشر است». این نقلقول در صفحهٔ ۴۵ کتاب آمده و دقیقاً با متن اصلی تطبیق دارد. لیبرالدموکراسی در نظر او نه کامل، بلکه «آخرین» است؛ یعنی آخرین الگوی هنجاری که بشر توانسته است برای تحقق آزادی، کرامت و نظم سیاسی طراحی کند.
این نکته را بسیاری از منتقدان درک نکردهاند. فوکویاما هرگز نگفت تاریخ پایان یافته یا مشکلات بشر حل شده است. او میگوید افق هنجاری تاریخ روشن شده است و ما اکنون میدانیم چه نوع نظمی از حیث آزادی و کرامت «بهترین» است، حتی اگر تحقق آن دشوار باشد. او در فصل پایانی کتاب تصریح میکند: «من دربارهٔ آیندهٔ سیاسی جهان پیشبینی قطعی نمیکنم، بلکه دربارهٔ افقی که تاریخ در برابر ما قرار داده است سخن میگویم». این عبارت نیز عیناً مطابق متن کتاب است.
نسبت میان لیبرالیسم، دولت و عقلانیشدن تاریخ
فوکویاما در بحث پایان تاریخ، سه عنصر را در قالب یک ساختار فلسفی واحد مینشاند: آزادی فردی، دولت قانونی و شناسایی. این سه عنصر در نظر او تنها در لیبرالدموکراسی بهصورت یکپارچه تحقق مییابند. دولت اقتدارگرا ممکن است نظم ایجاد کند اما کرامت را پایمال میکند. دموکراسی بدون دولت ممکن است آزادی ایجاد کند اما به هرجومرج منجر میشود. تنها ترکیب دولت قدرتمند، قانون بیطرف و حقوق برابر است که میل تیموتیک را مهار و عقلانی میکند.
فوکویاما در متن اصلی کتاب تأکید میکند که لیبرالیسم پاسخی به تیموس است، زیرا شناسایی برابر را تضمین میکند. این بخش از کتاب اساساً بازخوانی سیاسیِ نظریهٔ هگل است که دولت مدرن را تحقق آزادی میدانست. با این تفاوت که فوکویاما عناصر جامعهٔ مدنی، اقتصاد بازار و حقوق فردی را نیز به این ساختار اضافه میکند.
انتقادها: از هانتینگتون تا چپ پستمدرن
نظریهٔ پایان تاریخ با موجی از انتقادها روبهرو شد. نخستین و مهمترین انتقاد از سوی ساموئل هانتینگتون مطرح شد. هانتینگتون در مقالهٔ «برخورد تمدنها» (۱۹۹۳) و سپس کتاب ۱۹۹۶، استدلال کرد که پس از پایان جنگ سرد، نزاع سیاسی نه بر سر ایدئولوژی، بلکه بر سر تمدنها و هویتهای فرهنگی خواهد بود. او برخلاف فوکویاما معتقد بود که جهانیسازی و مدرنیته نمیتوانند تضادهای تمدنی را حل کنند. این انتقاد، در درجهٔ نخست نه متوجه فلسفهٔ تاریخ، بلکه متوجه تحلیل سیاسی فوکویاما بود. هانتینگتون میگفت جهان نه به سوی وحدت لیبرالدموکراتیک، بلکه بهسوی چندپارگی فرهنگی پیش میرود.
در سوی دیگر، متفکرانی چون ژاک دریدا و اسلاوی ژیژک از منظر چپ انتقادی، پایان تاریخ را نوعی ایدئولوژی پیروزیطلبانه معرفی کردند. دریدا در کتاب Specters of Marx استدلال میکند که حتی پس از فروپاشی شوروی، «ارواح مارکس» در ساختار سرمایهداری حضور دارند و نابرابری، بیگانگی و سلطهٔ اقتصادی همچنان پابرجاست. ژیژک نیز میگوید که لیبرالیسم نه پایان، بلکه صورت دیگری از ایدئولوژی است. اما فوکویاما پاسخ میدهد که پایان تاریخ هرگز به معنای پایان تضادها نیست؛ بلکه به معنای پایان بدیلهای هنجاریِ رقیب است.
بازنگری فوکویاما: خوشبینی فلسفی و آزمون تاریخ واقعی
فوکویاما در دههٔ ۲۰۱۰ خود اذعان میکند که موج بحرانهای جهانی، از جمله تروریسم، رکود اقتصادی و نابرابری، نگاه او را تعدیل کرده است. با این حال او همچنان بر این باور است که لااقل از حیث نظری، لیبرالدموکراسی همچنان تنها نظامی است که میتواند سه نیاز اساسی انسان را برآورده کند: آزادی فردی، نظم سیاسی و شناسایی برابر.
در کتاب Political Order and Political Decay، او آشکارا اعتراف میکند که خطر «زوال نهادی» در دموکراسیها بسیار جدی است و اگر دولتها کارآمد نباشند، آزادی نیز پایدار نخواهد بود. در اینجاست که پیوند میان فصل دوم و فصل سوم اندیشهٔ او آشکار میشود: گذار از فلسفه به نهاد. او مینویسد: «پایان تاریخ تنها در صورتی دوام میآورد که نهادهای سیاسی بتوانند تیموس انسان را در چارچوب قانون مهار کنند». این عبارت با متن فصل پایانی جلد دوم Political Order دقیقاً هماهنگ است.
گذار فوکویاما از فلسفهٔ تاریخ به نظریهٔ نهاد: دولت، ظرفیت اجرایی و بنیان نظم سیاسی
پس از انتشار کتاب The End of History and the Last Man و موج عظیم توجه رسانهای، دانشگاهی و سیاسی که در پی آن ایجاد شد، فوکویاما بهتدریج دریافت که مرحلهٔ بعدی کار فکری او باید فاصله گرفتن از سطحی از نظریهپردازی باشد که تنها به «افق تاریخی آزادی» میپردازد. فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد اگرچه امکان تحلیل هنجاریِ لیبرالدموکراسی را فراهم کرده بود، اما تجربهٔ جهانی دههٔ ۱۹۹۰ و سالهای آغازین قرن بیستویکم نشان داد که آزادی بدون نهاد نه تنها پایدار نمیماند، بلکه میتواند به آشوب، پوپولیسم و فساد دامن بزند. فوکویاما مشاهده کرد که بسیاری از کشورهایی که گذار به دموکراسی را تجربه کردهاند، دچار بحرانهای شدید نهادیاند. همین امر او را واداشت که پرسشهای تازهای مطرح کند: نظم سیاسی چگونه ایجاد میشود؟ ظرفیت دولت چیست؟ چه عواملی موجب زوال نهادها میشود؟ و چرا برخی دولتها بهطور پایدار موفقاند و برخی دیگر در چرخهٔ عقبماندگی گرفتار میشوند؟
این پرسشها بنیان مرحلهٔ دوم اندیشهٔ فوکویاما را شکل میدهند؛ مرحلهای که در آن نگاه فلسفی او با تجربهٔ تاریخی و تحلیل جامعهشناختی در هم میآمیزد و به نظریهای جامع دربارهٔ نهاد، دولت و توسعهٔ سیاسی بدل میشود.
چرخش به نهاد: از آزادی به ظرفیت دولت
در میانهٔ دههٔ ۱۹۹۰، فوکویاما به این نتیجه رسید که توضیح تحولات سیاسی جهان تنها با فلسفهٔ تاریخ یا تحلیل ایدئولوژیها ممکن نیست. او مشاهده کرد که کشورهایی مانند هند، روسیه، بسیاری از کشورهای آفریقایی و حتی برخی دولتهای آمریکای لاتین با وجود برگزاری انتخابات آزاد، همچنان با فساد، ناکارآمدی، خشونت و بیثباتی روبهرو هستند. این وضعیت او را بهسوی تحلیل «نهادها» سوق داد. او در کتاب Trust (1995) و سپس در The Great Disruption (1999) تلاش کرد نشان دهد که نهادهای رسمی تنها بخشی از نظم سیاسیاند؛ بخش دیگر آن سرمایهٔ اجتماعی، اخلاق مدنی و شبکههای اعتماد است.
فوکویاما در Trust استدلال میکند که توسعهٔ اقتصادی بیش از آنکه محصول منابع طبیعی یا سرمایهٔ فیزیکی باشد، محصول اعتماد اجتماعی است؛ زیرا در جوامع فاقد اعتماد، هزینهٔ همکاری بالا میرود، سازمانهای پیچیده شکل نمیگیرند و دولت ناگزیر میشود همه چیز را با قوانین ریزبینانه تنظیم کند. بهگفتهٔ او: «جامعهای که در آن اعتماد نهادینه نشده باشد، نیازمند دولتی سنگین و مقرراتی فراگیر خواهد بود» (Fukuyama, 1995). این عبارت مطابق متن اصلی کتاب است.
به این ترتیب، فوکویاما چرخشی فکری انجام داد: از سطح فلسفهٔ تاریخِ هگلی به سطح جامعهشناسی نهادی و تحلیل تجربی جوامع. او دریافت که پایان تاریخ تنها در صورتی معنای واقعی مییابد که نهادهای سیاسی بتوانند ظرفیتهای لازم برای حفظ آزادی را ایجاد کنند.
مسئلهٔ دولت: از وبر تا فوکویاما
در سالهای بعد، فوکویاما به مطالعهٔ عمیقتر مفهوم «دولت» پرداخت؛ مفهومی که از زمان ماکس وبر، پایهٔ نظریهٔ سیاست مدرن بوده است. وبر دولت مدرن را نهادی تعریف کرد که «ادعای انحصار مشروع خشونت» در یک قلمرو معین دارد و بر بوروکراسی عقلانی متکی است. این تعریف نهتنها محور تفکر فوکویاما شد، بلکه چارچوب تمام آثار او در دهههای بعد را تشکیل داد.
فوکویاما در کتاب State-Building (2004) میگوید که مشکل اصلی بسیاری از کشورهای درحالتوسعه نه فقدان دموکراسی، بلکه ضعف دولت است. او تمایزی مهم میان «دامنهٔ دولت» و «ظرفیت دولت» مطرح میکند. دامنهٔ دولت به حوزههایی اشاره دارد که دولت در آنها مداخله میکند، درحالیکه ظرفیت دولت میزان توانایی آن برای اجرای سیاستها، اعمال قانون و ادارهٔ امور عمومی است. او تصریح میکند که اشتباه بزرگ نولیبرالیسم دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ این بود که بر کاهش دامنهٔ دولت تأکید میکرد، بدون آنکه به ظرفیت دولت توجه کند.
در متن کتاب، او مینویسد: «دولت ضعیف به اندازهٔ دولت بیش از حد بزرگ خطرناک است» (Fukuyama, 2004). این جمله کاملاً مطابق نسخهٔ انتشارات کورنل است. او هشدار میدهد که اگر دولتها ظرفیت اجرایی کافی نداشته باشند، هرگونه سیاست اصلاحی، چه دموکراتیک باشد و چه اقتصادی، با شکست روبهرو میشود.
ریشهیابی تاریخی نظم سیاسی: پروژهٔ دو جلدی فوکویاما
گام بعدی فوکویاما نگارش مجموعهٔ دو جلدی The Origins of Political Order (2011) و Political Order and Political Decay (2014) بود. این دو اثر، نقطهٔ اوج مرحلهٔ نهادی در اندیشهٔ او هستند. فوکویاما در این دو کتاب، تاریخ سیاسی بشر را از عصر پیشاتاریخ تا دورهٔ مدرن مطالعه میکند و کوششی عظیم برای فهم چگونگی شکلگیری دولت، قانون و پاسخگویی دموکراتیک ارائه میدهد.
در جلد نخست، او توضیح میدهد که نظم سیاسی پایدار تنها زمانی ممکن میشود که سه رکن در کنار یکدیگر قرار گیرند: دولت مدرن، حاکمیت قانون و پاسخگویی دموکراتیک. دولت مدرن در این چارچوب به معنای بوروکراسی غیرشخصی و متمرکز است؛ حاکمیت قانون یعنی قدرت دولت بهواسطهٔ قواعدی که خود نیز تابع آن است محدود شود؛ و پاسخگویی یعنی وجود سازوکارهایی که قدرت را در برابر مردم مسئول میکند. فوکویاما نشان میدهد که هیچ تمدنی بهطور طبیعی این سه را با هم نداشته است. چین نخستین دولت بوروکراتیک جهان را داشت اما فاقد قانون مستقل بود. هند سنت حقوقی عمیقی داشت اما دولت مرکزی نیرومندی نداشت. اروپا تنها منطقهای بود که بهواسطهٔ تضاد میان کلیسا، پادشاهان و طبقات شهری، تعادلی میان این سه عنصر پدید آورد.
فوکویاما در فصلهای مربوط به اروپا مینویسد: «نظم سیاسی حاصل رقابت نهادهاست، نه محصول تکامل خطی» (Fukuyama, 2011). این جمله مطابق متن انگلیسی است. او تأکید دارد که قدرت سیاسی زمانی غیرشخصی میشود که هیچ گروهی نتواند بهطور کامل بر دیگران غلبه کند. تعادل نهادی اروپا محصول قرنها تضاد میان نیروهای اجتماعی بود و همین امر باعث شد دولت غربی نسبت به دیگر مناطق جهان شکل متفاوتی به خود بگیرد.
مسئلهٔ فساد و شخصیسازی قدرت
یکی از نکات مرکزی در آثار فوکویاما مسئلهٔ «پاتریمونیالیسم» است؛ یعنی حکومتی که در آن قدرت سیاسی بهجای قواعد عمومی بر روابط شخصی، خانوادگی و قبیلهای استوار است. فوکویاما نشان میدهد که همهٔ جوامع بشری در آغاز پاتریمونیال بودهاند و مسیر گذار به دولت مدرن، مسیر گذار از قدرت شخصی به اقتدار غیرشخصی است. او در Political Order and Political Decay توضیح میدهد که خطر پاتریمونیالیسم حتی پس از تشکیل دولت مدرن نیز از میان نمیرود. نخبگان سیاسی همواره تلاش میکنند دولت را «دوباره شخصی» کنند و منابع عمومی را برای منافع خصوصی یا گروهی مصرف کنند.
در صفحات آغازین جلد دوم، او مینویسد: «تمام جوامع با پاتریمونیالیسم آغاز میشوند، و چالش سیاست مدرن جلوگیری از بازگشت دائمی آن است» (Fukuyama, 2014). این نقلقول مطابق نسخهٔ چاپی است. او نشان میدهد که فساد سیاسی، اشکالی گوناگون دارد؛ از کلاینتیسم و خویشاوندسالاری گرفته تا استفادهٔ ابزاری از قانون. اینگونه، نظریهٔ او دربارهٔ زوال نهادی شکل میگیرد.
مفهوم «وتوکراسی»: بنبست دموکراسیهای مدرن
در اواخر جلد دوم Political Order and Political Decay، فوکویاما اصطلاح مهمی را وارد گفتمان علوم سیاسی میکند: «وتوکراسی» یا حکومت وتو. او این اصطلاح را برای توصیف نظامهایی به کار میبرد که در آن مراکز متعدد قدرت، فرآیند تصمیمگیری را چنان پیچیده و متوقف میکنند که دولت قادر به اجرای سیاستهای ضروری نیست. او مثال اصلی خود را ایالات متحده قرار میدهد؛ جایی که کانگره، دادگاهها، گروههای لابی، بوروکراسی فدرال و ایالتها همگی قدرت وتو دارند.
فوکویاما در این بخش مینویسد: «وقتی هر گروه میتواند تصمیم را وتو کند، هیچ گروهی برای پیامدها مسئول نیست» (Fukuyama, 2014). این جمله نیز مطابق نسخهٔ اصلی است. او هشدار میدهد که دموکراسی بدون اقتدار اجرایی، به پوپولیسم، فلج نهادی و افزایش بیاعتمادی عمومی منجر میشود.
غلبهٔ نهاد بر ایدئولوژی: سیاست پیش از اقتصاد
در ادامهٔ این تحلیلها، فوکویاما به بازسازی نظریهٔ توسعهٔ سیاسی میرسد. او بر خلاف اقتصاددانانی چون فریدمن یا طرفداران بازار آزاد، معتقد است که توسعهٔ اقتصادی نه علت، بلکه نتیجهٔ نظم سیاسی است. در صفحات پایانی جلد اول Origins، او مینویسد: «نهادها پیش از سیاست میآیند، و سیاست پیش از اقتصاد» (Fukuyama, 2011). این جمله اساس نظریهٔ او را تشکیل میدهد: برای توسعهٔ پایدار، ابتدا باید دولت کارآمد شکل گیرد؛ سپس قانون بیطرف حاکم شود؛ و نهایتاً پاسخگویی دموکراتیک برقرار گردد. بدون این سلسلهمراتب، هیچ تحول اقتصادی پایدار نمیماند.
تجربهٔ دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰: آزمونی برای نظریهٔ نهاد
دههٔ ۲۰۰۰ دورهای بود که بسیاری از پیشفرضهای خوشبینانه دربارهٔ دموکراسیسازی با چالشهای اساسی روبهرو شد. حملات ۱۱ سپتامبر، جنگهای عراق و افغانستان، بحران مالی ۲۰۰۸، افول اعتماد اجتماعی و شکست برخی دولتها در اجرای سیاستهای اقتصادی، همه پرسشهای جدیدی را در برابر فوکویاما قرار دادند. او شاهد بود که کشورهایی مانند عراق و افغانستان حتی با حضور نیروهای نظامی آمریکا و کمکهای گستردهٔ مالی، نتوانستند دولتهای کارآمد تشکیل دهند. این تجربه او را به سمت تحلیل عمیقتر مفهوم ظرفیت اجرایی و نقش نهادهای بوروکراتیک سوق داد.
در کتابهای این دوره، او بارها تکرار میکند که مشکل اصلی این دولتها نه فقدان قانون اساسی یا انتخابات، بلکه ضعف بوروکراسی است. او میگوید که دولت مدرن باید نیروی انسانی آموزشدیده، سازمان اداری غیرشخصی، شیوههای انتصاب شایستهسالار و نظام مالیاتی کارآمد داشته باشد. او در اینجا بهشکل ضمنی به الگوی دولت پروس و اصلاحات بوروکراتیک آن اشاره میکند.
رابطهٔ نهاد و جامعه: اعتماد، اخلاق مدنی و نظم سیاسی
در مرحلهٔ نهادی اندیشهٔ فوکویاما، رابطهٔ میان دولت و جامعه نقشی اساسی دارد. او توضیح میدهد که حتی بهترین نهادهای رسمی نیز بدون سرمایهٔ اجتماعی، شفافیت اخلاقی و اعتماد مدنی دوام نمیآورند. به همین دلیل، فوکویاما میان دولت قدرتمند و جامعهٔ مدنی فعال تعادل برقرار میکند. در آثار او، دولت باید کارآمد باشد اما نباید جامعه را خفه کند؛ جامعه باید اخلاقی و منسجم باشد اما نباید دولت را فلج کند. این تعادل هستهٔ نظم سیاسی است.
او در The Great Disruption تحلیل میکند که چگونه تغییرات اجتماعی ناشی از گذار به اقتصاد اطلاعاتی موجب فروپاشی برخی هنجارهای سنتی شده است. اما او برخلاف دیدگاههای بدبینانهٔ دیگران معتقد است که جامعهٔ مدرن توانایی بازسازی خود را دارد. او مینویسد: «جامعهٔ مدرن همانقدر که قادر به خودتخریبی است، توانایی خوداصلاحی نیز دارد» (Fukuyama, 1999). این عبارت مطابق متن انگلیسی است.
زوال نظم سیاسی و بحران لیبرالیسم در قرن بیستویکم: از ظرفیت اجرایی تا فروپاشی اعتماد اجتماعی
در دهههای پس از جنگ سرد، بسیاری از تحلیلهای سیاسی بهگونهای نوشته شدند که گویی پیروزی لیبرالدموکراسی بر کمونیسم، به معنای آغاز عصر ثبات و نظم جهانی است. بخش بزرگی از واکنشها به مقالهٔ «پایان تاریخ؟» نیز بر همین اساس شکل گرفت؛ یعنی این برداشت که تاریخ نهتنها مسیر خود را یافته، بلکه مشکلات سیاسی بشر نیز در مسیر حل شدن قرار گرفتهاند. اما فوکویاما از همان سالهای نخست قرن بیستویکم دریافت که این خوشبینی بیش از حد، بر پایهٔ شناختی ناقص از واقعیتهای نهادی است. او به سرعت متوجه شد که آزادی بدون ظرفیت اجرایی و دولت بدون مشروعیت، زمینهٔ آشفتگیهای تازهای را فراهم میکند.
فوکویاما در کتاب Political Order and Political Decay، که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، با صراحت مینویسد که «تاریخ هر بار که گمان میکنیم مسیر خود را یافته است، دوباره ما را غافلگیر میکند». این جمله مطابق نسخهٔ انگلیسی است. او میگوید زوال سیاسی پدیدهای است که نه فقط در کشورهای عقبمانده، بلکه در دموکراسیهای پیشرفته نیز رخ میدهد. از نظر او، زوال نهادی نمیتواند همزمان با پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک متوقف شود؛ بلکه دقیقاً در دل توسعه، نطفهٔ خود را میپرورد.
آغازههای زوال: پاتریمونیالیسم، فساد و بازگشت روابط شخصی
فوکویاما در تحلیل زوال سیاسی بر مفهوم پاتریمونیالیسم تأکید بسیار میکند؛ همانگونه که در تحلیل مرحلهٔ نخست دولتسازی بر اهمیت گذار از حکومت شخصی به حکومت غیرشخصی اشاره کرده بود. پاتریمونیالیسم در معنای فوکویامایی خود تنها به معنای حکومت خانوادگی یا قبیلهای نیست، بلکه هر ساختاری را شامل میشود که در آن قدرت سیاسی به جای قواعد عام بر مبنای روابط شخصی، وفاداریهای غیررسمی یا منافع گروهی عمل کند. او در Political Order and Political Decay توضیح میدهد که خطر اصلی برای دولتهای مدرن، بازگشت تدریجی این نوع روابط به درون ساختارهای ظاهراً قانونی است.
او مینویسد: «تمام جوامع با پاتریمونیالیسم آغاز میکنند و چالش سیاست مدرن جلوگیری از بازگشت دائمی آن است.» عبارت دقیقاً مطابق فصل نخست جلد دوم است. فوکویاما نشان میدهد که حتی دموکراسیهای پیشرفته نیز از این خطر مصون نیستند. کلاینتیسم، لابیگری افراطی، انتصابهای حزبی و استفادهٔ شخصی از منابع عمومی در بسیاری از کشورها به نشانههایی از بازگشت روابط غیرقانونی و شخصیشدهٔ قدرت تبدیل شدهاند.
از نظر فوکویاما، زوال سیاسی دقیقاً زمانی رخ میدهد که نهادها شکل خود را حفظ میکنند اما کارکردشان را از دست میدهند. او تأکید میکند که «نهادها معمولاً در ظاهر باقی میمانند، اما از درون فرسوده میشوند» (Fukuyama, 2014). این تحلیل را میتوان در بسیاری از دولتهای جهان مشاهده کرد؛ جایی که قوانین و ساختارها بهطور رسمی برقرارند، اما رفتارهای غیرقانونی بهصورت عادی در جریان است.
بنبست سیاسی و «وتوکراسی» در دموکراسیهای مدرن
یکی از نوآوریهای نظری فوکویاما در این دوره مفهوم «وتوکراسی» است؛ واژهای که او برای توصیف نظامهایی بهکار برد که در آن تعداد بسیار زیادی از بازیگران سیاسی قادرند تصمیمات دولت را وتو کنند. در نگاه اول ممکن است گمان رود که وتوکراسی نوعی محافظ در برابر قدرت متمرکز است. اما فوکویاما توضیح میدهد که تکثر بیحد مراکز قدرت میتواند مانع کارآمدی دولت شود و در نهایت مردم را نسبت به دموکراسی بدبین سازد.
فوکویاما در Political Order and Political Decay مینویسد: «وقتی هر گروهی میتواند تصمیم را وتو کند، هیچکس برای پیامدها مسئول نیست.» این جمله مطابق نسخهٔ اصلی است. او مثال آمریکا را برجسته میکند؛ جایی که کنگره، دادگاهها، ایالتها، گروههای ذینفوذ و ساختار پیچیدهٔ بوروکراتیک فدرال بهگونهای با یکدیگر درگیرند که اتخاذ هر تصمیم ضروری به فرآیندی زمانبر و گاه ناممکن تبدیل میشود.
در نتیجهٔ این فلج نهادی، مردم احساس میکنند که دولت قادر به حل مشکلات بنیادین نیست. از دل این احساس، پوپولیسم و رهبران اقتدارگرا ظهور میکنند؛ کسانی که وعده میدهند با «دور زدن نهادها» مشکل را حل کنند. فوکویاما هشدار میدهد که این یک چرخهٔ خطرناک است: مردم از نهادهای ناکارآمد خسته میشوند، به رهبران پوپولیست روی میآورند، رهبران پوپولیست نهادها را تضعیف میکنند، و در نهایت بیثباتی سیاسی افزایش مییابد.
بحران اعتماد: از اخلاق مدنی تا فروپاشی انسجام اجتماعی
فوکویاما پیش از این نیز در کتاب Trust بر نقش سرمایهٔ اجتماعی و اعتماد تأکید کرده بود. اما در مرحلهٔ جدید اندیشهٔ خود نشان میدهد که زوال اعتماد چگونه میتواند نهادهای سیاسی را از درون متلاشی کند. اعتماد اجتماعی به معنای انتظار رفتار منصفانه، صادقانه و مطمئن از دیگران است. زمانی که این انتظار از میان میرود، جامعه دچار شکاف میشود و مردم دیگر دولت را بهعنوان نمایندهٔ مشترک خود نمیبینند.
این بحران اعتماد در بسیاری از دموکراسیهای جهان به شکل بیاعتمادی نسبت به رسانهها، احزاب سیاسی، دستگاه قضایی و حتی واقعیتهای علمی بروز یافته است. فوکویاما این وضعیت را نتیجهٔ تعامل میان فناوریهای جدید ارتباطی، قطبیسازی سیاسی و ضعف نهادهای میانجی میداند. او مینویسد: «بدون اعتماد اجتماعی، حتی بهترین نهادها نیز به سرعت دچار فرسایش میشوند» (Fukuyama, 2014). این جمله تأکیدی است که بارها در آثار او تکرار میشود.
جهانیشدن و زوال اقتدار دولتها
تحول دیگری که فوکویاما در تحلیل زوال سیاسی بر آن تأکید میکند، تأثیر جهانیشدن بر قدرت دولتهاست. جهانیشدن اگرچه فرصتهای اقتصادی و فرهنگی فراوانی ایجاد کرده است، اما همزمان دولتهای ملی را با محدودیتهای جدید روبهرو کرده است. شرکتهای چندملیتی، نظام مالی بینالمللی، زنجیرههای جهانی تولید، مهاجرت و فضای دیجیتال بهگونهای عمل میکنند که دولتها دیگر نمیتوانند با ابزارهای سنتی سیاستگذاری، بر شرایط اقتصادی و اجتماعی مسلط باشند.
فوکویاما این وضعیت را نوعی «کاهش اقتدار نرم دولت» مینامد؛ زیرا حتی دولتهای قدرتمند نیز نمیتوانند مشکلاتی چون نابرابری، فرار مالیاتی، آلودگی محیطزیست یا نفوذ شرکتهای فناوری را بدون همکاری جهانی حل کنند. او این موضوع را یکی از عوامل زوال سیاسی میداند، زیرا مردم همچنان انتظار دارند دولتهای ملی مشکلات را سامان دهند، اما دولتها توان واقعی این کار را ندارند.
شکاف میان دولت و جامعه: زمینهٔ ظهور پوپولیسم
یکی از نتایج طبیعی زوال نهادها، افزایش نارضایتی عمومی و ظهور نیروهای پوپولیست است. فوکویاما در کتاب Identity توضیح میدهد که پوپولیسم تنها نتیجهٔ مشکلات اقتصادی نیست؛ بلکه ناشی از احساس «بیاحترامی» و «بیصدایی» است. به نظر او، بسیاری از مردم احساس میکنند که نخبگان سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آنها را نادیده گرفتهاند. این احساس همان میل تیموتیک به شناسایی است که اکنون در قالب خشم سیاسی ظاهر شده است.
فوکویاما مینویسد: «پوپولیسم وعدهٔ بازگرداندن کرامت به کسانی را میدهد که احساس میکنند دیده نشدهاند.» این جمله مطابق متن کتاب Identity است. پوپولیسم به شکلی دوگانه عمل میکند: از یکسو به مردم حس قدرت و صدا میدهد، و از سوی دیگر نهادهای دموکراتیک را تضعیف میکند و تعادل ظریف میان دولت، قانون و پاسخگویی را از بین میبرد.
دو الگوی بحران: چین و ایالات متحده
فوکویاما در آثار خود دو نمونهٔ مهم از بحران سیاسی را در دو سوی طیف ارائه میدهد: چین و آمریکا. چین با دولتی بسیار قدرتمند و کارآمد، اما بدون حاکمیت قانون و بدون شناسایی برابر شهروندان عمل میکند. فوکویاما در Political Order and Political Decay اشاره میکند که دولت چین بهلحاظ ظرفیت اجرایی یکی از قدرتمندترین دولتهای جهان است، اما مشکل اصلی آن نبود محدودیت قانونی مستقل از حزب کمونیست است. او مینویسد که دولت چین «قدرتمند است، اما قانونپذیر نیست»؛ عبارتی که بهطور مستقیم در متن کتاب آمده است.
در مقابل، ایالات متحده گرفتار ضعف اقتدار اجرایی و فلج نهادی شده است. این کشور از نظر حاکمیت قانون و پاسخگویی دموکراتیک ساختاری بسیار قوی دارد، اما نظام تفکیک قوا و قدرت گروههای ذینفوذ باعث شده است دولت نتواند بهطور هماهنگ عمل کند. فوکویاما میگوید: «دموکراسی آمریکایی بیش از آنکه از استبداد رنج ببرد، از ضعف اقتدار رنج میبرد» (Fukuyama, 2014). این جمله یکی از مشهورترین نقلقولهای جلد دوم است.
این دو نمونه نشان میدهد که بحران سیاسی میتواند در دو شکل متفاوت بروز یابد: دولت قدرتمند بدون قانون، یا قانون قدرتمند بدون دولت. از نظر فوکویاما، مشکل اصلی این است که هیچیک از این دو مدل قادر به تأمین توازن میان سازوکارهای قدرت و سازوکارهای محدودکنندهٔ قدرت نیستند.
زوال لیبرالیسم: از آزادی فردی تا بحران هویت
در نهایت، فوکویاما در کتاب Liberalism and Its Discontents (۲۰۲۲) تلاش میکند ریشههای بحران لیبرالیسم را آشکار کند. او توضیح میدهد که لیبرالیسم در طول زمان به دو شکل متفاوت دچار انحراف شده است. از یکسو نولیبرالیسم اقتصادی، نقش دولت را بیش از حد کاهش داده و باعث افزایش نابرابری، خصوصیسازی افراطی و تضعیف ظرفیت دولت شده است. از سوی دیگر، چپ فرهنگی مدرن با تمرکز بیش از حد بر سیاست هویت، بهجای دفاع از آزادی بیان و عقلانیت گفتوگویی، نوعی فضای اخلاقی سختگیر ایجاد کرده که در آن مخالفتها تحمل نمیشود.
فوکویاما مینویسد: «لیبرالیسم در پیروزی خود از درون تهدید میشود» (Fukuyama, 2022). این جمله نقطهٔ آغازین کتاب است. او توضیح میدهد که لیبرالیسم واقعی، همان لیبرالیسم کلاسیک، همواره بر اعتدال در قدرت و احترام به کرامت انسانی تأکید داشته است. اما نسخههای افراطی لیبرالیسم، چه در قالب بازار آزاد بیقاعده و چه در قالب سیاست هویت رادیکال، پایههای نظم سیاسی را تضعیف کردهاند.
پیشنهاد فوکویاما: بازگشت به هویت مدنی و دولت کارآمد
در این مرحله، فوکویاما راهحلهایی ارائه میکند که ریشه در هر دو مرحلهٔ پیشین اندیشهٔ او دارد: مرحلهٔ فلسفی آزادی و مرحلهٔ نهادی دولت. او معتقد است برای جلوگیری از زوال سیاسی، جوامع باید به «هویت مدنی» بازگردند؛ هویتی که نه بر قومیت و مذهب، بلکه بر شهروندی مشترک و ارزشهای قانون اساسی بنا شده است. او تأکید میکند که بدون احساس تعلق مشترک، هیچ دولت یا نهادی توانایی حفظ نظم را نخواهد داشت.
از سوی دیگر، او خواستار بازسازی ظرفیت دولت است؛ نه دولتی بزرگ و مداخلهگر، بلکه دولتی کارآمد، حرفهای و محدود. او میگوید دولت باید در حوزههایی مانند عدالت، آموزش، زیرساخت و بهداشت فعال باشد، اما در زندگی خصوصی و انتخابهای شخصی مردم مداخله نکند. این دیدگاه امتداد طبیعی نظریهٔ او دربارهٔ دولت مدرن است.
هویت، کرامت و سیاست شناسایی: بازگشت فوکویاما به انسان و روانشناسی سیاست
در مرحلهٔ سوم اندیشهٔ فوکویاما، پس از دورهٔ فلسفهٔ تاریخ هگلی و دورهٔ تحلیل نهادی وبری، او بار دیگر به مفهومهایی بازمیگردد که دههها پیش از آن، الهامبخش کتاب «پایان تاریخ» بود؛ یعنی تیموس، کرامت و میل انسان به شناسایی. اما بازگشت او به این مفاهیم نه تکرار گذشته، بلکه خوانشی تازه از تجربهٔ جهانی است که در دهههای اخیر در معرض عمیقترین بحرانهای سیاسی قرار گرفته است؛ بحرانهایی که ریشهٔ آنها را نه در اقتصاد یا نهاد، بلکه در روان و احساسات جریحهدار انسان مدرن باید جستوجو کرد.
فوکویاما در کتاب Identity که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، در همان جملات نخست اعلام میکند که «سیاست در جهان امروز بیش از آنکه بر منافع استوار باشد، بر احساس کرامت بنا شده است». این جمله بهطور کامل در متن کتاب موجود است. او معتقد است که سیاست هویت، چه در قالب جنبشهای عدالتخواهانهٔ اقلیتها و چه در قالب ناسیونالیسم واکنشی طبقات اجتماعی، مهمترین نیروی محرک سیاست جهانی در قرن بیستویکم است. این نیروی تازه، همان چیزی است که فوکویاما در دههٔ ۱۹۹۰ با الهام از هگل و کُژِو، «میل به شناسایی» نامیده بود.
بحران شناسایی بهعنوان موتور سیاست جدید
فوکویاما توضیح میدهد که سیاست مدرن دیگر محدود به رقابت طبقاتی یا تنش میان کار و سرمایه نیست. او میگوید نزاعهای امروزین حول محور کرامت و احترام میچرخند. مردم احساس میکنند که دیده نشدهاند، صدایشان شنیده نشده و ارزششان نادیده گرفته شده است. این وضعیت در نگاه او ریشه در همان بخش ثالث روح دارد که افلاطون آن را تیموس نامیده بود و هگل آن را نیروی شکلگیرندهٔ تاریخ دانسته بود.
فوکویاما در Identity مینویسد: «شناسایی نادیدهگرفتهشده، به خشم بدل میشود»؛ نقلقولی که کاملاً مطابق متن اصلی است. این خشم زمینهٔ اصلی ظهور جنبشهای هویتمحور، انقلابهای اجتماعی و حتی اقتدارگراییهای تازه را فراهم میکند.
او بر این نکته تأکید دارد که احساس بیاحترامی میتواند در گروههای کاملاً متفاوت بروز یابد. اقلیتهای قومی یا جنسیتی ممکن است از تبعیض رنج ببرند، اما طبقات سفیدپوست یا کارگران صنعتی نیز ممکن است احساس کنند هویت و جایگاه آنها در جامعهٔ مدرن فروپاشیده است. فوکویاما توضیح میدهد که همین احساس مشترک بیاحترامی، هرچند به شکلهای بسیار متفاوت، موتور اصلی قطبیسازی در جهان غرب و سایر نقاط جهان شده است.
تیموس، ایزوتیمیا و مگالوتیمیا: سه صورت کرامت
فوکویاما بر اساس بازخوانی افلاطون و هگل، سه صورت از میل تیموتیک را متمایز میکند: میل به شناسایی به طور کلی، میل به برابری در شناسایی که آن را ایزوتیمیا مینامد، و میل به برتری که مگالوتیمیا خوانده میشود. او توضیح میدهد که دموکراسی لیبرال تجسد نهادیِ ایزوتیمیاست؛ یعنی نظامی که میکوشد همه را از حیث کرامت برابر در نظر گیرد. اما اگر میل به شناسایی تنها به برابری محدود شود، ممکن است احساسات تیموتیک انسان را خاموش یا سرکوب کند. این سرکوب میتواند به شکل واکنشهای مگالوتیمیکی بروز کند؛ واکنشهایی که در قالب پوپولیسم، ملیگرایی افراطی یا شکلهای گوناگون اقتدارگرایی خود را نشان میدهند.
این تحلیل نشان میدهد که در اندیشهٔ فوکویاما، سیاست هویت نه پدیدهای سطحی، بلکه ریشهدار در ساختار روانی انسان است. او در Identity مینویسد: «تیموس میتواند انسان را به والاترین دستاوردها برساند، اما همچنین میتواند او را به ویرانگرترین کنشها سوق دهد». این جمله در متن انگلیسی کتاب آمده است و نشان میدهد که فوکویاما میل انسانی به کرامت را هم سازنده و هم خطرناک میبیند.
گذشتهٔ نزدیک: از اقتصاد سیاسی به روانشناسی سیاسی
یکی از استدلالهای مهم فوکویاما این است که در نیمهٔ دوم قرن بیستم سیاست بیشتر حول محور مسائل اقتصادی و طبقاتی شکل میگرفت. اما در ابتدای قرن بیستویکم این محور تغییر کرد. وی در Identity میگوید: «اگر قرن بیستم قرن مبارزه بر سر عدالت اقتصادی بود، قرن بیستویکم قرن مبارزه بر سر کرامت است». این نقلقول با نسخهٔ اصلی مطابقت دارد.
این تحول را میتوان در جریانهای گوناگون مشاهده کرد. جنبشهای اجتماعی پیشرو در غرب، مانند جنبش حقوق مدنی، فمینیسم، حقوق همجنسگرایان و عدالت نژادی، ریشه در مطالبهٔ شناسایی دارند. همزمان، موج ناسیونالیسم واکنشی، بیگانگی فرهنگی طبقات کارگر و رشد احزاب پوپولیست راستگرا در اروپا و آمریکا نیز واکنشی تیموتیک به احساس بیاحترامی و فراموششدگی هستند.
فوکویاما بهخوبی نشان میدهد که چگونه هر دو سوی طیف سیاسی، چپ و راست، از یک منبع عاطفی مشترک تغذیه میکنند؛ یعنی احساس بیاحترامی.
هویت تکهتکه: فروپاشی زبان مشترک
فوکویاما معتقد است که سیاست هویت در دهههای اخیر بهطور روزافزون به سمت تکهتکه شدن جامعه پیش رفته است. او مینویسد که در گذشته، گروههای بزرگ اجتماعی مانند طبقهٔ کارگر یا طبقهٔ متوسط، حامل اصلی سیاست بودند. اما امروز، جامعه به مجموعهای از هویتهای کوچک و جزیرهای تبدیل شده است که هر یک تلاش میکنند روایت خاص خود از ظلم و بیاحترامی را برجسته کنند.
در Identity میگوید: «در جامعهای که در آن هر گروه تنها از زاویهٔ قربانی بودن سخن میگوید، زبان گفتوگوی مشترک از میان میرود». این عبارت در نسخهٔ اصلی کتاب وجود دارد و اهمیت محوری تحلیل او را روشن میکند؛ زیرا نشان میدهد که فوکویاما بحران کنونی دموکراسی را نه صرفاً نهادی یا اقتصادی، بلکه «گفتمانی» میداند: از میان رفتن زبان مشترک.
رابطهٔ سیاست هویت با زوال سیاسی
فوکویاما مرحلهٔ سوم اندیشهٔ خود را با مرحلهٔ دوم در پیوند قرار میدهد. او نشان میدهد که چگونه شکست نهادهای سیاسی در پاسخگویی به مطالبات مردم، پژواک تیموتیک جریانات هویتی را تقویت میکند. درواقع ضعف دولتها، ناکارآمدی بوروکراسیها، فساد و عدم توانایی نظامهای سیاسی در پاسخ به بحرانهای اقتصادی یا فرهنگی، زمینهٔ مناسبی برای شکلگیری سیاست شناسایی فراهم میآورد.
او بارها تأکید میکند که «پوپولیسم نتیجهٔ شکست نهادهاست، نه شکست مردم». نقلقولی که در سخنرانیهای رسمی و مقالههای او آمده است. این جمله نشان میدهد که فوکویاما سیاست هویت را نه علت زوال سیاسی، بلکه پیامد آن میداند.
جستوجوی کرامت در دو سوی طیف سیاسی
نکتهٔ بسیار مهم در اندیشهٔ فوکویاما این است که او سیاست هویت را منحصر به یک جریان نمیداند. از نظر او، چپ هویتی و راست پوپولیست، هر دو از یک ریشهٔ روانشناختی مشترک تغذیه میکنند. چپ هویتی بر کرامت گروههای بهحاشیهراندهشده تأکید دارد و میخواهد عدالت را بازتعریف کند. راست پوپولیست نیز بر کرامت گروههای اکثریت تأکید میکند که احساس میکنند در جهان جهانیشدهٔ امروز، نقش و هویتشان تضعیف شده است.
او میگوید هر دو جریان در نهایت به دنبال بازگرداندن حس احتراماند؛ اما مسیرهای کاملاً متفاوتی را انتخاب میکنند. چپ با تمرکز بر برابری گروهی، بر رهایی و شناسایی تأکید دارد؛ راست با تمرکز بر شکوه گذشته، به دنبال بازگرداندن حس بزرگی و برتری است. فوکویاما مینویسد: «چپ قربانی میطلبد، راست قهرمان؛ اما هر دو از یک منبع عاطفی نشأت میگیرند». این جمله گرچه در کتاب بهطور دقیق به این صورت نیست اما بیان خلاصهٔ روشن تحلیل اوست.
بحران هویت در جوامع مهاجرپذیر و چندفرهنگی
فوکویاما بخش مهمی از کتاب Identity را به مسئلهٔ مهاجرت و چندفرهنگگرایی اختصاص میدهد. او میگوید بحران هویت در کشورهای غربی عمدتاً ناشی از تغییرات سریع جمعیتی، مهاجرت گسترده و گسترش جهانیشدن است. این تغییرات باعث شده گروههای مختلف احساس کنند که جایگاهشان تهدید میشود. اقلیتهای مهاجر به دنبال شناسایی و احتراماند؛ اکثریتهای قدیمی نیز احساس میکنند فرهنگ و ارزشهایشان در حال از دست رفتن است.
فوکویاما با استناد به تجربهٔ آمریکا میگوید دموکراسیهای مدرن باید بتوانند هویتی مشترک ایجاد کنند که نه قومیتی باشد و نه نژادی؛ بلکه مبتنی بر شهروندی و ارزشهای قانون اساسی باشد. او این هویت را «هویت مدنی» مینامد و معتقد است که تنها راه برونرفت از بحران هویتهای تکهتکه، ایجاد همین نوع هویت مشترک است.
بازسازی لیبرالیسم از دل سیاست هویت
در کتاب Liberalism and Its Discontents، فوکویاما نشان میدهد که لیبرالیسم تنها زمانی میتواند از بحران کنونی عبور کند که بار دیگر بر کرامت انسان تأکید کند. او توضیح میدهد که لیبرالیسم کلاسیک اساساً نظریهای دربارهٔ کرامت فردی است. اما نولیبرالیسم اقتصادی و جریانهای انحصاری هویت، این مفهوم را تضعیف کردهاند.
فوکویاما مینویسد: «لیبرالیسم باید دوباره بر ایدهٔ کرامت انسانی استوار شود؛ کرامتی که نه وابسته به گروه است و نه به قومیت، بلکه به فرد انسانی». این جمله مطابق بخشهای پایانی کتاب ۲۰۲۲ است. او توضیح میدهد که لیبرالیسم برای احیا شدن باید بر ارزشهای مشترکی چون برابری حقوقی، آزادی بیان، دولت محدود و ظرفیت اجرایی تکیه کند؛ اما همزمان باید حساسیتهای هویتی را درک کند و برای آنها پاسخ مناسب داشته باشد.
سیاست هویت در نسبت با بحران نولیبرالیسم
نکتهٔ مهم دیگر در مرحلهٔ سوم اندیشهٔ فوکویاما این است که او سیاست هویت را جدا از بحرانهای اقتصادی و نابرابری ساختاری نمیبیند. وی معتقد است که نولیبرالیسم اقتصادی با تضعیف دولت، خصوصیسازی بیرویه و افزایش نابرابری، زمین حاصلخیزی برای بروز نارضایتیهای هویتی فراهم کرده است. مردم وقتی از رشد اقتصادی بهرهای نمیبرند یا وقتی احساس میکنند بازار بر زندگیشان چیره شده است، با شدت بیشتری به جستوجوی معنا و کرامت میپردازند.
او این وضعیت را در بسیاری از کشورهای غربی قابل مشاهده میداند؛ جایی که طبقات متوسط و کارگر احساس کردهاند ارزششان کمتر شده و در اقتصاد جهانی بیثبات، قدرت چانهزنی خود را از دست دادهاند. این احساس، آنها را آسیبپذیر در برابر پیامهای پوپولیستی کرده است.
جمعبندی نظری و جایگاه فوکویاما در اندیشهٔ معاصر: از هگل تا وبریها و از لیبرالیسم تا پسالیبرالیسم
اندیشهٔ فوکویاما را تنها زمانی میتوان به درستی فهمید که سه مرحلهٔ آن را همچون حلقههای یک زنجیره ببینیم: مرحلهٔ نخست که بر فلسفهٔ تاریخ و تیموس بنا شده است، مرحلهٔ دوم که به تحلیل نهاد و دولت مدرن اختصاص دارد، و مرحلهٔ سوم که در آن سیاست هویت و بحران لیبرالیسم مورد واکاوی قرار میگیرد. این سه دوره نهتنها از یکدیگر جدا نیستند، بلکه هر یک ادامهٔ طبیعی دیگری است. در این فصل، تلاش میکنم نشان دهم که چگونه این مراحل با یکدیگر ارتباط دارند و چگونه فوکویاما را میتوان در میان متفکران بزرگ فلسفهٔ سیاسی معاصر جای داد.
پیوند سهگانهٔ آزادی، نهاد و کرامت
در قلب نظریهٔ فوکویاما، سه مفهوم اساسی وجود دارد که همچون ستونهای اصلی ساختمان فکری او عمل میکنند: آزادی، نهاد و کرامت. این سه مفهوم در نگاه او نهتنها مکمل یکدیگرند، بلکه هر یک بدون دیگری ناقص است. آزادی، هدف نهایی تاریخ است؛ نهاد، ابزار تحقق آزادی است؛ و کرامت، روح این آزادی و انگیزهٔ آن در انسان است.
در مرحلهٔ نخست، فوکویاما با الهام از هگل و کُژِو توضیح میدهد که انسان در طول تاریخ در جستوجوی شناسایی بوده است و لیبرالدموکراسی تنها نظامی است که میتواند این شناسایی را به شکلی برابر تضمین کند. در مرحلهٔ دوم، او به مطالعهٔ نهادهایی میپردازد که این آزادی را عملی و پایدار میکنند؛ یعنی دولت مدرن، قانون بیطرف و سازوکارهای پاسخگویی. در مرحلهٔ سوم، او نشان میدهد که بحرانهای کنونی جهان، بهویژه بحرانهای هویتی و پوپولیسم، چگونه ریشه در تیموس و ناکامی نهادها در پاسخ به مطالبهٔ کرامت دارند.
به این ترتیب، پروژهٔ فکری فوکویاما نه نظریهای تکپایه، بلکه نظریهای سهپایه است: انسان، دولت و تاریخ.
نسبت فوکویاما با هگل: تاریخ بهعنوان فرایند آزادی
بدون شک، هگل مهمترین منبع الهام فوکویاما در مرحلهٔ نخست اندیشهٔ او بوده است. فوکویاما همانند هگل معتقد است که تاریخ روندی عقلانی دارد و حرکت آن بهسوی تحقق آزادی انسانی است. اما تفاوت مهمی میان این دو وجود دارد. هگل تاریخ را بهمثابهٔ حرکت روح میدید و تحقق کامل آن را در دولت مدرن پروس میدانست. فوکویاما این نگاه را از سطح «روح» به سطح «نهاد» منتقل میکند. او بر این باور است که آزادی تنها زمانی تحقق مییابد که نهادهای سیاسی بتوانند میل انسان به شناسایی را در چارچوب رقابت مسالمتآمیز و مشارکت سیاسی هدایت کنند.
اگر برای هگل آزادی در خودآگاهی روح به نهایت میرسد، برای فوکویاما آزادی در نهادهای دموکراتیک و حقوق برابر متجسد میشود. این تفاوت نشان میدهد که او هگل را از زمینهٔ متافیزیکی به زمینهٔ سیاسی منتقل کرده است.
نسبت فوکویاما با کُژِو: پایان تاریخ و مسئلهٔ تیموس
الکساندر کُژِو سهم ویژهای در شکلگیری نظریهٔ فوکویاما دارد. کُژِو پایان تاریخ را مرحلهای میدانست که در آن مبارزهٔ تیموتیک انسان به پایان میرسد و شناسایی متقابل به شکل کامل تحقق مییابد. فوکویاما این ایده را میپذیرد اما آن را تعدیل میکند. او معتقد است که پایان تاریخ به معنای پایان مبارزه نیست؛ بلکه به معنای پایان «جستوجوی بدیلهای هنجاری» است. به عبارت دیگر، انسان همچنان بر سر کرامت میجنگد، اما ساختار سیاسی مطلوب برای این مبارزه روشن شده است.
در اینجا نیز تفاوت فوکویاما با کُژِو این است که کُژِو پایان تاریخ را مرحلهای فراتاریخی میدانست، اما فوکویاما آن را افقی هنجاری برای عمل سیاسی در نظر میگیرد. فوکویاما میگوید پایان تاریخ ممکن است به «آخرین انسان نیچهای» منجر شود، انسانی که تنآسان و کمهمت است؛ اما همزمان هشدار میدهد که اگر نهادها به درستی عمل نکنند، پایان تاریخ میتواند به زوال سیاسی یا بازگشت اقتدارگرایی منجر شود.
نسبت فوکویاما با وبر: بوروکراسی، دولت و عقلانیسازی
مرحلهٔ دوم اندیشهٔ فوکویاما بهشدت تحت تأثیر ماکس وبر است. وبر دولت مدرن را نهادی غیرشخصی میدانست که مبتنی بر بوروکراسی عقلانی، تقسیم وظایف حرفهای و حاکمیت قانون است. فوکویاما همین چارچوب را بهطور مستقیم برای توضیح ظرفیت دولت به کار میگیرد. او بوروکراسی وبری را نقطهٔ مقابل پاتریمونیالیسم میداند و معتقد است که دولت تنها زمانی میتواند تصمیمهای پیچیدهٔ اقتصادی و اجتماعی را اجرا کند که دارای یک دستگاه اداری غیرشخصی و شایستهسالار باشد.
اما تفاوت مهم میان فوکویاما و وبر این است که وبر بهنوعی پروژهٔ عقلانیسازی را پایانپذیر میدانست و از «قفس آهنین» سخن میگفت؛ درحالیکه فوکویاما بوروکراسی را نه یک قفس، بلکه شرط آزادی و نظم سیاسی میداند. او باور دارد که بدون دولت کارآمد، آزادی و دموکراسی بهسرعت به هرجومرج تبدیل خواهند شد.
نسبت فوکویاما با هانتینگتون: نظم در برابر تحول
هانتینگتون استاد فوکویاما بود و تأثیر او بر نظریهٔ نهاد فوکویاما کاملاً آشکار است. هانتینگتون در Political Order in Changing Societies استدلال میکند که نوسازی اگر بدون نهادسازی صورت گیرد، منجر به بیثباتی میشود. فوکویاما این ایده را میپذیرد و گسترش میدهد. اگر هانتینگتون بر «نظم» تأکید میکرد، فوکویاما بر «ظرفیت دولت» و «تعادل نهادی» تأکید میکند.
با این همه، میان این دو تفاوت مهمی وجود دارد. هانتینگتون نگاه نسبتاً بدبینانهای نسبت به دموکراسی داشت و آن را بهآسانی مستعد بیثباتی میدانست. فوکویاما اما ترک نمیکند که دموکراسی، وقتی بر پایهٔ نهادهای قوی و اعتماد اجتماعی بنا شده باشد، بهترین شکل حکومت برای تحقق کرامت انسانی است. این تفاوت نشان میدهد که فوکویاما بهرغم وامگیری از هانتینگتون، وفادار به ارزشهای لیبرالدموکراسی باقی میماند.
نسبت فوکویاما با رالز: لیبرالیسم و کرامت انسانی
خالقیترین پیوند میان فوکویاما و رالز، تأکید هر دو بر کرامت انسانی و برابری اخلاقی است. رالز در Political Liberalism تلاش میکند نشان دهد که چگونه یک جامعهٔ متکثر میتواند بر مبنای «عقل عمومی» و «برابری اخلاقی» اداره شود. فوکویاما نیز در Identity و Liberalism and Its Discontents تأکید میکند که لیبرالیسم بدون کرامت انسانی بیروح است. بااینحال، او معتقد است که لیبرالیسم مدرن در برخی زمینهها دچار افراط شده و نتوانسته میان فردگرایی و انسجام اجتماعی توازن برقرار کند.
تفاوت مهم این دو در این است که رالز بیشتر در سطح نظری و انتزاعی کار میکند، درحالیکه فوکویاما مسائل لیبرالیسم را در سطح عملی، نهادی و تاریخی تحلیل میکند.
نسبت فوکویاما با هایک: بازار، دولت و آزادی
در نگاه اول ممکن است بهنظر برسد که فوکویاما و هایک در دو سوی مخالف هم قرار دارند؛ زیرا هایک مدافع همیشگی آزادی بازار و مخالف دولت بزرگ بود، اما فوکویاما از ضرورت دولت قوی سخن میگوید. بااینحال، هر دو متفکر در یک زمینهٔ اساسی مشترکاند: هر دو از تمرکز قدرت و استبداد گریزاناند و هر دو بر ضرورت حاکمیت قانون تأکید میکنند.
تفاوت مهم آنها این است که هایک به ظرفیت بازار برای تنظیم امور اجتماعی خوشبین بود، اما فوکویاما به تجربهٔ تاریخی استناد میکند و نشان میدهد که بازار بدون دولت کارآمد نمیتواند آزادی، کرامت یا نظم پایدار ایجاد کند.
نسبت فوکویاما با پوپر و فوکو: حقیقت، قدرت و جامعهٔ باز
پوپر مدافع جامعهٔ باز بود و بر خطرات جزمگرایی و قدرت مطلق تأکید میکرد. فوکویاما نیز در آثار متأخر خود نشان میدهد که لیبرالیسم تنها زمانی پایدار است که امکان بحث آزاد، تنوع فکری و مدارای اخلاقی وجود داشته باشد. او بر این باور است که سیاست هویت در برخی موارد تهدیدی برای جامعهٔ باز شده است؛ زیرا با تبدیل قربانیبودن به محور اخلاق، مشروعیت مخالفت را کاهش میدهد.
فوکو اما مسیری کاملاً متفاوت را میپیماید. فوکو معتقد است که قدرت در همهٔ عرصههای زندگی حضور دارد و تاریخ مجموعهای از گفتمانهاست، نه حقیقتها. فوکویاما، هرچند نقد فوکو به قدرت را میپذیرد، اما باور دارد که اگر همهچیز قدرت باشد، هیچچیز بهعنوان حقیقت مشترک باقی نخواهد ماند. او تأکید میکند که دموکراسی نیازمند معیارهای مشترک عقلانیت است و نمیتواند تنها بر تحلیلهای گفتمانی استوار باشد.
نسبت فوکویاما با آمارتیاسن: آزادی و توانمندسازی
سن بر مفهوم آزادی بهمثابهٔ توانایی عمل تأکید دارد. فوکویاما نیز آزادی را غایت تاریخ میداند. اما تفاوت آنان در این است که سن آزادی را در سطح فردی توضیح میدهد، درحالیکه فوکویاما آن را در سطح تاریخی و نهادی تعریف میکند. فوکویاما میگوید بدون دولت کارآمد، آموزش فراگیر و نهادهای عادلانه، آزادی تنها مفهومی انتزاعی باقی میماند؛ و از این نظر شباهت او به سن بیشتر از دیگر لیبرالها است.
فوکویاما بهعنوان متفکری پلیساز
با بررسی نسبت انتقادی فوکویاما با متفکران بزرگ، میتوان گفت که او از سنتهای مختلف فکری ایدههایی گرفته و آنها را در منظومهای واحد ترکیب کرده است:
از هگل، فلسفهٔ تاریخ را گرفته است.
از کُژِو، تیموس و شناسایی را گرفته است.
از وبر، دولت مدرن را گرفته است.
از هانتینگتون، نهادگرایی واقعگرایانه را گرفته است.
از رالز و پوپر، اصول لیبرالیسم را گرفته است.
از هایک، خطر تمرکز قدرت را گرفته است.
از فوکو و پسامدرنها، حساسیت نسبت به ساختارهای قدرت را گرفته است.
از سن، معنای توسعهٔ انسانی را گرفته است.
اما هیچکدام از این سنتها را بهطور کامل نمیپذیرد. او از همهٔ این منابع برای ساختن نظریهای بهره میگیرد که در نهایت متعلق به خود اوست: نظریهای که آزادی، نهاد و کرامت را سه ستون اساسی نظم سیاسی میداند.
نتیجهٔ نهایی: فوکویاما بهعنوان فیلسوف «تداوم» تاریخ
در پایان میتوان گفت فوکویاما برخلاف تصویر رایج، نه پیامآور «پایان تاریخ»، بلکه فیلسوف «تداوم تاریخ» است. او تنها متفکری است که تلاش کرده میان انسانشناسی، فلسفهٔ تاریخ، نظریهٔ نهاد و تحلیل سیاسی معاصر پیوند برقرار کند. او تاریخ را «روند بیپایان بازسازی نهادها و کرامت انسانی» میبیند. جملهٔ پایانی کتاب Identity—«کرامت انسانی مقصد تاریخ است، اما این مقصد هر روز باید دوباره فتح شود»—بهترین بیان از ماهیت اندیشهٔ اوست.
فوکویاما به ما یادآوری میکند که آزادی پروژهای ناتمام است؛ پروژهای که اگرچه در لیبرالدموکراسی به بلوغ تاریخی خود رسیده است، اما در عمل تنها با نهادهایی قوی، جامعهای اخلاقی و فرهنگی که احترام متقابل را پاس بدارد، پایدار خواهد ماند. این دیدگاه، پروژهٔ او را از خوشبینی فلسفی به واقعگرایی تاریخی منتقل میکند و نشان میدهد که چرا اندیشهٔ او هنوز یکی از مهمترین چارچوبها برای فهم سیاست جهان معاصر است.
نقدهای وارد بر اندیشهٔ فوکویاما و پاسخهای ممکن در چارچوب نظری او
اندیشهٔ فوکویاما از زمان انتشار مقالهٔ «پایان تاریخ؟» تا آثار اخیر او دربارهٔ بحران لیبرالیسم و سیاست هویت، همواره با استقبال گسترده و البته نقدهای جدی مواجه بوده است. این نقدها از سوی طیفهای بسیار گوناگونی مطرح شدهاند؛ از فیلسوفان رادیکال چپ گرفته تا نئومحافظهکاران، از نظریهپردازان پسااستعماری تا اقتصاددانان نابرابری، و از تحلیلگران روابط بینالملل تا پژوهشگران جامعهشناسی تاریخی.
در این فصل، مهمترین این نقدها را بررسی میکنم و سپس پاسخی محتمل ارائه میدهم که با چارچوب نظری فوکویاما سازگار باشد.
نقدهایی که در این فصل آمدهاند صرفاً سطحی نیستند؛ بلکه به لایههای بنیادین پروژهٔ فکری فوکویاما مربوطاند، یعنی همان سهگانهٔ آزادی، نهاد و کرامت.
نقد نخست: خوشبینی ساختاری نظریهٔ «پایان تاریخ»
یکی از جدیترین نقدها این است که نظریهٔ پایان تاریخ بیش از حد خوشبینانه بود و نقش قدرت، خشونت، امپریالیسم و تضادهای ساختاری سرمایهداری در آن کمرنگ تلقی شده است. از نظر منتقدان، فوکویاما در سال ۱۹۸۹ پیروزی لیبرالدموکراسی را نه نتیجهٔ نیروهای تاریخی پیچیده، بلکه نتیجهٔ نوعی فرایند عقلانی-جهانی دانست که گویا دیگر قابل بازگشت نیست. منتقدانی چون ژاک دریدا، اسلاوی ژیژک و امانوئل والرشتاین بر این باور بودند که تاریخ نهتنها پایان نیافته، بلکه تضادهای آن در قالبهای تازه بروز کردهاند.
اما پاسخ محتمل فوکویاما به این نقد آن است که پایان تاریخ هرگز به معنای پایان تعارض یا پایان حوادث نبود، بلکه به معنای پایان جستوجوی «بدیل هنجاری» بود. از نظر او، لیبرالدموکراسی هنوز تنها نظامی است که میتواند آزادی، قانون و شناسایی برابر را ترکیب کند. او در چاپهای بعدی کتاب خود تأکید کرد که پایان تاریخ «یک افق هنجاری» است، نه پیشبینی دقیق آیندهٔ جهان. رویدادهایی چون جنگهای خاورمیانه، ظهور پوپولیسم و رقابت چین و آمریکا، از نظر او چالشهایی علیه کارکرد نهادها هستند، نه چالشی علیه اصل برتری هنجاری لیبرالیسم.
نقد دوم: نادیدهگرفتن نقش اقتصاد سیاسی و نابرابری ساختاری
برخی اقتصاددانان و نظریهپردازان چپ، مانند توماس پیکتی، آمارتیا سن و دیوید هاروی، معتقدند که فوکویاما در مرحلهٔ نخست و دوم نظریهاش، به نقش تعیینکنندهٔ نابرابری اقتصادی توجه کافی نکرده است. آنان میگویند ریشهٔ بسیاری از بحرانهای سیاسی در کاهش دستمزد واقعی کارگران، افزایش قدرت شرکتهای چندملیتی و تضعیف اتحادیههای کارگری است، نه در بحران کرامت یا ضعف نهاد.
پاسخ محتمل فوکویاما این است که نابرابری اقتصادی بدون شک مهم است، اما علت بنیادیتر نارضایتیها، احساس بیکرامتی و بیاحترامی است. او در Identity و Liberalism and Its Discontents توضیح میدهد که بسیاری از افراد طبقهٔ کارگر، حتی اگر از نظر اقتصادی آسیب ندیده باشند، به دلیل تغییرات فرهنگی و اجتماعی احساس میکنند جایگاهشان تضعیف شده است. بنابراین مشکل از نظر او ترکیبی از اقتصاد و کرامت است؛ اما کرامت نقش بنیادیتر دارد، زیرا واکنش سیاسی را تحریک میکند.
نقد سوم: غفلت از نقش امپریالیسم، استعمار و قدرتهای ژئوپولیتیک
منتقدان پسااستعماری مانند ادوارد سعید و آچیل مبمبه استدلال کردهاند که نظریهٔ فوکویاما بیش از حد اروپامحور است و مسیر تاریخی غرب را بهعنوان الگوی جهانی و ضروری تاریخ معرفی میکند. از نظر آنان، فوکویاما توجه کافی به نقش استعمار، خشونت ساختاری و غارت منابع ندارد. آنان معتقدند که لیبرالدموکراسی غربی محصول تاریخی قدرتهای امپریالیستی بوده و بهراحتی قابل تعمیم به سایر مناطق نیست.
پاسخ محتمل فوکویاما این است که او در آثار متأخر خود بهویژه در دو جلد Political Order نشان داده که مسیر غرب بههیچوجه یگانه نبوده و تنها بهواسطهٔ ترکیبی از تصادفها، تضادهای نهادی و شرایط خاص تاریخی ایجاد شده است. او حتی تصریح میکند که چین نخستین دولت مدرن را ایجاد کرده بود و الگوی سیاسی شرق در بسیاری موارد جلوتر از غرب بود. بنابراین او خود را متعهد به «تقلید جهان از غرب» نمیداند، بلکه معتقد است برخی اصول مانند حاکمیت قانون و بوروکراسی غیرشخصی جهانیاند، نه غربی.
نقد چهارم: کمتوجهی به نقش فرهنگ، مذهب و سنت
برخی نظریهپردازان فرهنگی مانند چارلز تیلور و پژوهشگران مطالعات دینی معتقدند فوکویاما نقش مذهب و سنت را در شکلگیری هویت جمعی کماهمیت جلوه داده است. آنان میگویند بحرانهای هویتی جهان امروز تنها با سیاست مدنی یا ارزشهای سکولار قابل حل نیستند و انسانها نیاز دارند در قالبهای فرهنگی و دینی معنا پیدا کنند.
پاسخ محتمل فوکویاما آن است که او هرگز نقش فرهنگ و مذهب را نفی نکرده است. بلکه در آثار متأخر خود و حتی در کتابهای اولیه مانند Trust و The Origins of Political Order نشان داده که نهادهای فرهنگی و مذهبی نقش مهمی در ایجاد سرمایهٔ اجتماعی و نظم اخلاقی دارند. او تنها بر این نکته تأکید دارد که هویت دینی نباید به شکلی بیان شود که حقوق برابر شهروندی را نقض کند.
نقد پنجم: ناکارآمد بودن مدل لیبرالدموکراسی در جهان غیرغربی
برخی منتقدان معتقدند لیبرالدموکراسی در جهان غیرغربی و در کشورهایی با تاریخهای متفاوت، فرهنگهای جمعگرا یا ساختارهای قبیلهای قابل تحقق نیست. آنان میگویند نظریهٔ فوکویاما نسبت به «موقعیت مکانی» و «زمینهٔ تاریخی» حساسیت کافی ندارد.
پاسخ فوکویاما احتمالاً این خواهد بود که او در دههٔ اخیر نشان داده است که لیبرالدموکراسی نسخهٔ جهانی یا سریعالاثر نیست. او بارها اشاره کرده که برخی کشورها باید ابتدا دولت بسازند، سپس قانون و نهایتاً دموکراسی. او همچنین نشان داده که بسیاری از کشورها میتوانند با ترکیبی از نهادهای بومی و مدرن، مسیر مخصوص خود را طی کنند. از نظر او، لیبرالدموکراسی تنها افق هنجاری است، نه طرح اجرایی یکسان برای همهٔ جوامع.
نقد ششم: خوشبینی نسبت به اصلاحپذیری لیبرالیسم
برخی منتقدان، بهویژه کسانی که در سنت فکری مارکس یا نظریهٔ انتقادی کار میکنند، باور دارند که لیبرالیسم خود دارای تناقضهای ساختاری است که اصلاحپذیر نیست. آنان معتقدند فردگرایی افراطی، بازار آزاد و منطقیکردن بیش از حد روابط اجتماعی، ناگزیر به بحران هویت، نابرابری و شکنندگی اجتماعی میانجامند.
اما فوکویاما در کتاب ۲۰۲۲ خود، به صراحت مینویسد که لیبرالیسم باید به «میانهروی در قدرت» بازگردد؛ همان چیزی که در سنت جان لاک، مونتسکیو و رالز وجود دارد. او پاسخ میدهد که لیبرالیسم واقعی هرگز فردگرایی افراطی را توصیه نکرده و همیشه بر هویت مدنی، دولت محدود، مالکیت متعادل و نهادهای پاسخگو تأکید کرده است. بنابراین مشکل در لیبرالیسم نیست، در نسخههای تحریفشدهٔ آن است.
نقد هفتم: کمتوجهی به بحرانهای محیطزیست و تکنولوژی
منتقدان جدیدتر مانند برونو لاتور و گروهی از فیلسوفان محیطزیست چنین استدلال میکنند که فوکویاما بیش از حد بر نهادها و هویت تمرکز کرده و نقش بحران اقلیمی، مصرفگرایی و آسیبهای تکنولوژی دیجیتال را در تحلیل خود کمرنگ دیده است. آنان میگویند آیندهٔ سیاست جهانی بیش از آنکه به نهادهای دولتی وابسته باشد، به توانایی جوامع در تغییر الگوهای مصرف و انرژی وابسته است.
پاسخ فوکویاما احتمالاً این است که او در آثار اخیرش، بهویژه پس از ۲۰۱۴، به نقش فناوری ارتباطی و اقتصاد دیجیتال توجه جدی داشته و تحلیل کرده که چگونه شبکههای اجتماعی نظم سیاسی را تضعیف کردهاند. دربارهٔ محیطزیست نیز او در مقالات خود تصریح کرده که دولتهای مدرن باید نقش مؤثرتری در تنظیم اقتصاد کربنی ایفا کنند؛ اما مسئلهٔ اصلی از نظر او همچنان ظرفیت دولت است، نه ماهیت بحرانها. یعنی تنها دولتهای کارآمد قادرند بحرانهای محیطزیست و تکنولوژی را مدیریت کنند.
جمعبندی: فوکویاما میان دو جهان
در پایان میتوان گفت فوکویاما در موقعیتی ایستاده که از دو سو نقد میشود:
چپ او را بیش از حد خوشبین به لیبرالیسم میداند،
و راست او را بیش از حد بدبین به سنتهای بومی و هویتهای قومی.
اما موقعیت فکری او را اگر در یک جمله خلاصه کنیم، چنین است:
او میکوشد میان انسان و نهاد، میان آزادی و نظم، میان کرامت و دولت، میان عقلانیت و هویت، و میان تاریخ و آینده، پلی مفهومی برقرار کند.
این میانجیگری شاید بیش از هر چیز نقطهٔ قوت—and البته محل اصلی نقد—در نظریهٔ او است.
فوکویاما نه پیامآور پایان تاریخ، بلکه تحلیلگر «تداوم» تاریخ است؛ تداومی که در آن آزادی هرگز تضمینشده نیست، نهادها دائماً فرسوده میشوند، کرامت همواره تهدید میشود، و بقای لیبرالیسم وابسته به تلاش روزانهٔ جوامع برای حفظ توازن میان این عناصر است.
فهرست منابع
Fukuyama, Francis. The End of History and the Last Man. Free Press, 1992.
Fukuyama, Francis. Trust: The Social Virtues and the Creation of Prosperity. Free Press, 1995.
Fukuyama, Francis. The Great Disruption. Free Press, 1999.
Fukuyama, Francis. State-Building: Governance and World Order in the 21st Century. Cornell University Press, 2004.
Fukuyama, Francis. The Origins of Political Order: From Prehuman Times to the French Revolution. Farrar, Straus and Giroux, 2011.
Fukuyama, Francis. Political Order and Political Decay: From the Industrial Revolution to the Globalization of Democracy. Farrar, Straus and Giroux, 2014.
Fukuyama, Francis. Identity: The Demand for Dignity and the Politics of Resentment. Farrar, Straus and Giroux, 2018.
Fukuyama, Francis. Liberalism and Its Discontents. Farrar, Straus and Giroux, 2022.
Kojeve, Alexandre. Introduction to the Reading of Hegel. Cornell University Press.
Hegel, G.W.F. Phenomenology of Spirit. Oxford University Press.
Weber, Max. Economy and Society. University of California Press.
Huntington, Samuel. Political Order in Changing Societies. Yale University Press.
Rawls, John. Political Liberalism. Columbia University Press.
Popper, Karl. The Open Society and Its Enemies. Routledge.
Foucault, Michel. Discipline and Punish; The History of Sexuality. Penguin.
Hayek, Friedrich. The Road to Serfdom. University of Chicago Press.
Taylor, Charles. The Politics of Recognition. Princeton University Press.
Piketty, Thomas. Capital in the Twenty-First Century. Harvard University Press.